Menu

آنچه پس از ۱۸ سال جستجوی موفقیت یافتم

آنچه پس از ۱۸ سال جستجوی موفقیت یافتم

آنچه پس از۱۸ سال جستجوی موفقیت یافتم (قسمت اول) مسیر موفقیت همیشه در دست تعمیر است… پس : •چرا این مقاله های دنباله دار را باید بخوانید؟...
print کد خبر: 10 تعداد بازدید: 1009
تاریخ انتشار: 13آبان1395, 19:56:17

آنچه پس از ۱۸ سال جستجوی موفقیت یافتم (قسمت اول)

مسیر موفقیت همیشه در دست تعمیر است… پس :

•چرا این مقاله های دنباله دار را باید بخوانید؟

همه ما رهروان راه موفقیت هستیم. در این باره، دوست داریم هر تجربه و فرمولی را کشف و استفاده کنیم. اما مشکلی که در این میانه وجود دارد، این است که غالب فرمول ها، خارج از فضا و موقعیت کشورمان ارائه شده اند. چرا نباید تجربه هایی که یک ایرانی، در همین سال ها و در کشور خودمان به دست آورده است را منتقل کنیم؟

با چنین ایده ای بود که این مقالات شکل گرفتند. شاید هر کدام از این تجربه ها، بتواند مسیر موفقیتی شما را اصلاح کند؛ پس، به چشم یک تجربه ایرانی و نسخه اصلی به آن نگاه کنید.

• چرا این مقاله های دنباله دار، توسط نویسنده، نوشته میشوند؟

من، عیسی محمدی نویسنده سری مقالات «آنچه پس از۱۸ سال جستجوی موفقیت یافتم»، در حال حاضر سی و هشت ساله

از بیست سالگی دنبال کشف رازهای افراد موفق بوده ام.

کتاب های بسیاری را خوانده ام، با افراد مختلفی هم مشاوره و مصاحبه کرده ام و از آنها پرس و جو کرده ام. در همین جغرافیا هم نفس کشیده و کار کرده ام؛ همین جا وام گرفته ام، بانک ها اذیتم کرده اند، قسط هایم عقب افتاده است و گاه نیز به خاطر نداشتن و نداری، توسط دیگران تحقیر شده ام.

حس می کنم به عنوان کسی که همه این تجربه ها را داشته است، این اجازه را هم دارم که به نقل این تجربیات بپردازم. ضمن این که این مقاله های دنباله دار، صرفاً شامل تجربه های من نخواهند بود؛ شاید که تجربه ناب شما نیز، مقاله بعدی باشد.

از سوی دیگر، حاصل زندگی خود را، بیشتر شامل عدم کسب دستاوردهای لازم می دانم؛ ضمن این که همیشه شکرگزار خداوند بوده ام؛ ولی همیشه گلایه مند خود و بی مبالاتی های خودم بوده ام. انسان ها از شکست ها، بیشتر از موفقیت ها درس می گیرند. به قول بیل گیتس، موفقیت، معلم بی رحمی است.

همه این ها را که کنار هم بگذارید، می بینید که تجربه هایی که قرار است از این طریق منتقل شوند، می توانند شامل حال شما خواننده ایرانی و امروزی نیز باشند؛ شاید حتی علت شکست شما هم بوده باشد.

پس چرا باید راضی باشیم که دیگران، دوباره این شکست ها را تکرار کنند؟

… و این سلسله مقالات، شکل گرفته اند تا جلوی این تکرارها را بگیرند؛

آماده اید قسمت اول را شروع کنیم؟

چرا شکست خوردم؟

تمرکزی که نداشتم، همه چیز را به باد داد

وقتی به گذشته خود بر می گردم، اولین علت شکست خودم را، عدم تمرکز و تعلل در این حوزه می دانم. البته شاید واژه شکست، کمی سنگین باشد؛ به جایش بهتر است بگویم که «دستاوردهایی را که باید، به دست نیاورده ام.»

تا به حال به تعریف واژه» بهره وری« دقت کرده اید؟ یکی از بهترین تعریف هایی که از این واژه دیده ام، چنین بوده است:

»نسبت کارهایی که توسط شما یا سازمان و گروه شما انجام شده است،

به کارهایی که می توانسته با وجود امکانات و شرایط فعلی شما، توسط شما و سازمان و گروه شما انجام بشود. «

اگر این تعریف را قبول بکنیم، پس به جای شکست، می توانم بنویسم که بزرگترین علت عدم بهره وری فردی من در طول این سال هایی که کار حرفه ای ام را شروع کرده ام، عدم تمرکز بوده است. از بیست سالگی تا به حال، حتی اگر من از نهضت سوادآموزی هم شروع کرده بودم و آرام و پیوسته یک رشته را دنبال می کردم، الان باید دکترایم را هم گرفته بودم و کلی برای خودم اعتبار و دستاورد اجتماعی می داشتم.

بگذارید ابتدا، از توانمندی هایی که خداوند در وجود من به ودیعه گذاشته بود، برایتان لیست وار بگویم:

• من می توانستم شعر بگویم و شاعر بشوم.

•حتی می توانستم ترانه سرایی هم پیشه کنم؛ کاری که چند ماهی دنبالش کردم و کنارش گذاشتم.

• من می توانستم نویسنده کتاب های مختلفی باشم.

•من حتی می توانستم آواز را دنبال کنم؛ چون قاری قرآن بوده و عضو گروه سرود مدرسه مان نیز بودم.

•من می توانستم سخنران قابلی هم باشم؛ چون تجربه این کار را در دوران دبیرستان و بعد از آن داشتم.

•من، می توانستم تاجر موفقی بشوم؛ چون هنگامی که در بازار کار می کردم، به خوبی از پس کارها بر می آمدم و ایده های خوبی برای پیشرفت کارم داشتم و کاملاً خودجوش بودم.

• من می توانستم مدیر رسانه هم باشم؛ چون الان هم دارم تا حدودی این کار را می کنم.

•من می توانستم مجری برنامه های تاک شوی تلویزیون هم بشوم؛ البته احتمالاً به قیافه ام گیر می دادند! ژانر تخصصی من در کار مطبوعاتی، مصاحبه بود و حتی از این بابت، چند تا جایزه هم گرفته بودم. حتی در رادیو هم مصاحبه های مختلفی انجام می دادم.

•من…

باور کنید این ها را نقل نکردم که تکبر به خرج داده باشم؛ چون می دانم که بسیاری از خوانندگان عزیز نیز، توانمندی های مختلفی دارند که گاه، نمی دانند کدام یک را باید دنبال کنند. من حتی تا سال ها، قدم از قدم نمی توانستم بردارم؛ چون واقعاً نمی دانستم کدام حوزه را باید تخصصی دنبال کنم. تعللی که در این زمینه داشتم، واقعاً مرا عذاب می داد.

و اما بگذارید یک نکته جالب هم برایتان بگویم:

روزگاری به عده ای، آموزش روزنامه نگاری و نویسندگی می دادم. باورتان می شود چند تا از شاگردانم، دستاوردهای بیشتری نسبت به من به دست آوردند؟ به این علت ساده که آنها، روی همین کار روزنامه نگاری تمرکز کردند، ولی من هنوز نمی دانستم که باید به کدام حوزه بپردازم.

حالا که کمی پخته تر و باتجربه تر شده ام، عمیقاً درک می کنم که عدم تمرکز و تعلل در این زمینه، چه آسیب هایی به من زده است.

گاهی وقت ها به تلویزیون نگاه می کنم و مجری هایی را می بینم که به نظرم خیلی ابتدایی اجرا می کنند. اصلاً راستش را بخواهید، وقتی به کار آنها دقیق می شوم، دیگر دلم نمی خواهد مجری گری کنم؛ چون به نظرم خیلی افتضاح کار می کنند.

اما بعدها می دانید به چه نتیجه ای رسیدم؟ 

به این نتیجه رسیدم که اگر این جوری بخواهم پیش بروم، حتی دستاوردی شبیه به آن مجری هایی که از کارشان مشمئز می شوم نیز نخواهم داشت… چه برسد به دستاوردهای بزرگتر!

متأسفانه آدم در روزگار جوانی، با دو مشکل عمده روبه رو است:

•اول این که فکر می کند زمان زیادی دارد و اگر تمرکز نداشته باشد و سریع کارش را شروع نکند، اتفاقی نمی افتد.

درحالی که بعدا متوجه میشود اشتباه میکرده

•دوم این که خیلی ها را قبول ندارد و دوست ندارد شبیه آنها شود؛

در حالی که بعدها، به این نتیجه می رسد که اگر دیر بجنبند، آنچه را هم که میتوانست داشته باشد، نخواهد داشت.

اگر این درس را از ابتدا می آموختم، امروز می توانستم،

• دکترای روانشناسی یا مدیریت داشته باشم

• یک مجری کاردرست باشم

• چند جلد کتاب نوشته باشم

•و….

و اما نکته عجیب دیگری که در این زمینه یاد گرفتم، چنین بود:

وقتی شما در رشته ای به اوج می رسید، به راحتی می توانید وارد رشته های دلخواه دیگر هم بشوید. یک دکتر یا پژوهشگر، راحت تر می تواند مجری تلویزیون بشود و صحبت کند، یک شاعر، حتی می تواند مجری گری کرده و بازیگری هم پیشه کند. چه بسیار فوتبالیست هایی را دیده ایم که به رشته های دیگری هم ورود کرده اند. چه بسیار هنرمندانی که کتاب نوشته اند و کتاب شان فروش بالایی هم داشته و ….

نکته اصلی اینجاست که:

با تمرکز بالا، یک رشته اصلی را شروع کنید، وقتی که به اوج شکوفایی در آن رسیدید، می توانید به رشته های دلخواه دیگر هم فکر کنید.

ای کاش، شما این استراتژی های اشتباه مرا تکرار نکنید و از همان ابتدا :

۱. فکر نکنید که وقت به اندازه کافی دارید

۲. فکر نکنید که دستاوردهای بسیاری از مردم، ناقابل است، چرا که اگر دیر بجنبید، به آنها هم نخواهید رسید.

امیدوارم هیچ گاه این اشتباه را تکرار نکنید….
راستی، اگر شما هم احساس میکنید تجربه هایی از جنس نسخه ایرانی دارید که میتواند چراغ راه هم وطن هایتان باشد، برای ما بفرستید…

آنچه پس از ۱۸ سال جستجوی موفقیت یافتم (قسمت دوم – یادگیری)

چرا برای موفقیت شکست خوردم؟ یادگیری ام که تمام شد، موفقیت هایم نیز تمام شد

حالا که پس از سال ها، به عقب بر می گردم و مسیر آمده را خوب برانداز می کنم، می توانم به راحتی علل شکست ها یا عدم داشتن دستاوردهای قابل توجه را آنالیز کنم؛ به روشنی هر چه تمام تر…

•چرا این مقاله های دنباله دار را باید بخوانید؟

همه ما رهروان راه موفقیت هستیم. در این باره، دوست داریم هر تجربه و فرمولی را کشف و استفاده کنیم. اما مشکلی که در این میانه وجود دارد، این است که غالب فرمول ها، خارج از فضا و موقعیت کشورمان ارائه شده اند. چرا نباید تجربه هایی که یک ایرانی، در همین سال ها و در کشور خودمان به دست آورده است را منتقل کنیم؟

با چنین ایده ای بود که این مقالات شکل گرفتند. شاید هر کدام از این تجربه ها، بتواند مسیر موفقیتی شما را اصلاح کند؛ پس، به چشم یک تجربه ایرانی و نسخه اصلی به آن نگاه کنید.

قسمت دوم؛

چرا برای موفقیت شکست خوردم؟

بگذارید اول حقیقتی را به شما بگویم:

من هیچ گاه دانشگاه نرفته ام… البته دوره های یک ساله روزنامه نگاری ارشاد را گذرانده ام، زیر نظر بزرگترین استادان روزنامه نگاری کشور که حالا، تنی چند از آنها مرحوم شده اند و خدا رحمت شان کند؛ مثل مرحوم حسین قندی و بهمن جلالی و … . دوره های دیگری را هم جاهای دیگر گذراندم؛ اما هیچ گاه دانشگاه نرفتم.

البته از شما چه پنهان، چند جایی هم برای این که کم نیاورم، به دروغ گفتم که ثبت نام کرده ام و نصفه و نیمه رها کرده ام! آدمی است دیگر؛ برای کم نیاوردن کارهای عجیب و غریبی می کند؛ آن هم در جامعه ای که حالا، همه مردمش درست یا غلط، دارند دانشگاه می روند و از این بابت، کلی می توانند ضایع ات کنند.

اما از طرف دیگر، بسیار اهل مطالعه بودم.

قبل از ورود به کار نوشتن و ویراستاری و روزنامه نگاری، بسیار مطالعه می کردم.

در برهه ای که به طور ناگهانی وارد کار روزنامه نگاری شدم، از این کار چیزی نمی دانستم.

آنقدر در این کار ابتدایی و افتضاح بودم که مثلاً، اخبار یک مجله دیگر را بر می داشتم و روی کاغذ می نوشتم و می خواستم به عنوان مطلب بدهم به یک روزنامه دیگر! اصلاً خیلی افتضاح بودم؛ جوری که وقتی مرحوم حسین قندی، اولین طنزهای مرا دید، پرسید:«قبلاً کجا می نوشتی؟» گفتم برای خودم. نه گذاشت و نه برداشت، گفت که «از این به بعد هم برای خودت بنویس»؛ خدایش بیامرزاد.

مدام با خودم فکر کردم که چه کار باید بکنم؛

این بود که بدون هیچ راهنمایی و مشاوره ای، شروع به مطالعه کتاب های آموزشی برای کشف رازهای دنیای روزنامه نگاری کردم؛ با کمک کتابنامه ته این کتاب ها هم، سراغ کتاب های بعدی می رفتم.

آن اوایل که شروع به مطالعه و یادگیری کردم، مدام به جاهای مختلف می رفتم و تقاضای نوشتن و کار می دادم؛ اما شکست خورده، به در بسته می خوردم.

به مدت سه یا چهار سال، روزی یک ساعت مطالعه آزاد در حوزه آموزش روزنامه نگاری داشتم؛ تا این که بعدهد، به خوبی از عهده نوشتن بر آمدم،

• نه تنها از عهده نوشتن بر آمدم، که حتی می توانستم به دیگران هم یادش بدهم.

• نه تنها می توانستم به دیگران یادش بدهم، که حتی می توانستم کارهای دیگران را نقد و اصلاح کنم.

•نه تنها می توانستم کارهای دیگران را نقد و اصلاح کنم، که حتی می توانستم یک تیم چند نفره روزنامه نگاران را، مدیریت کنم.

با وجود همین یادگیری سه یا چهار ساله بود که توانستم به جاهای مختلف بروم و کارهای رسانه ای بسیار خوبی گیر بیاورم؛ صدا و سیما، بهترین هفته نامه های کشور، آموزش روزنامه نگاری و ….

تا مدت ها، کارها خوب پیش می رفت؛

چون بسیار حریص مطالعه و یادگیری بودم. هر کتابی که تازه منتشر می شد را سریع می رفتم و تهیه می کردم و می خواندم و اجرا می کردم.

بعد از مدت ها، کاملاً متوجه شدم که اطلاعات روزنامه نگارانه ای که دارم، نسبت به دیگر کسانی که با من شروع کرده اند، بسیار بالاتر است و همین، باعث شد تا برای آموزش و سخنرانی و نوشتن مقاله های آموزشی، دست به کار بشوم.

تا این که…. ازدواج کردم.

در سن سی سالگی. آن موقع، به خاطر دارم که یک میلیون و صد هزار تومان پس انداز داشتم؛ در بهار سال هشتاد و هشت. نهصد هزار تومان هم قرض گرفتم برای برگزاری مراسم عقد. بعد از مراسم عقد، من یک جوان بدهکار بودم؛ با کار ثابتی که نداشتم و آینده ای نامعلوم.

حقیقتش را بخواهید، آدم سر به راهی نبودم و یک جا بند نمی شدم؛

تا به من می گفتند بالای چشمت مقدار معتنابهی ابرو تشریف دارند، سریع محل کارم را عوض می کردم (در این باره بعدها بیشتر خواهم نوشت و خواهم گفت؛ که یکی از علل شکست من نیز همین بود)، به خاطر همین جای ثابتی کار نمی کردم.

از هنگامی که عقد کرده ام تا به حال، هشت سال گذشته است؛ هفت سال و سه ماه. مطالعه پیگیر من فراموش شده است.

می خواهم راز بزرگی را به شما بگویم :

»پیشرفت من دست کم در کار روزنامه نگاری،

درست از همان موقعی که مطالعه پیگیر من و یادگیری ام در این حوزه متوقف شد، قطع شد و من،

صرفاً در جاهایی ثابت، برای پول کار می کردم؛ بدون این که به جاهای بزرگتر و بهتری برسم. «

امروز که بر می گردم و به گذشته نگاه می کنم، عمیقاً در می یابم که اگر با همان شدت پیش می آمدم، الان دست کم در حوزه آموزش روزنامه نگاری و مدیریت رسانه، می توانستم به موفقیت های بسیار بزرگی دست یابم و دست کم، چند کتاب درست و حسابی در این حوزه بنویسم (مدیون من هستید اگر فکر کنید که ازدواج کردن باعث این عدم موفقیت شده است؛

بالاخره من باید به همسرم که خواننده این سایت هم هست نیز جواب پس بدهم یا نه؟ ولی انصافاً، به واسطه سرشلوغی که داشتم، مطالعه ام قطع شد، نه به واسطه ازدواج)

بگذارید یک نکته را به شما بگویم :

در آن موقع به یکی از نویسندگان معتبر کشور که در یکی از نشریات سردبیرم بود، پیشنهاد نگارش کتابی در حوزه روزنامه نگاری، با عنوان سوژه یابی را دادم. این کتاب را هیچ وقت شروع نکردم؛

نشان به آن نشان که سه چهار سال بعدتر، نویسنده ای دیگر کتابی با همین موضوع نوشت و کتابش نیز در محافل روزنامه نگاری، بازخورد خوبی داشت؛ چون تا پیش از آن کتابی با این موضوع منتشر نشده بود و سوژه یابی، بخشی از کتاب های دیگر محسوب می شود.

حالا، این حرف جیم ران را به خوبی درک می کنم که می گفت:

من از سال ها پیش به این طرف،

•دیگر کتاب عمیقی در حوزه روزنامه نگاری نخوانده ام،

•تجربه عمیقی نداشته ام،

•مقاله عمیقی مطالعه نکرده ام،

•زبان جدیدی یاد نگرفته ام تا بروم و منابع اصلی را مطالعه کنم،

•به دوره جدیدی نرفته ام،

• به غیر از نرم افزار ورد، نرم افزار به درد بخور دیگری یاد نگرفته ام که کارم را جلوتر بیندازد،

… در واقع من هیچ رشدی نکرده ام؛ پس هیچ موفقیتی هم نداشته ام.

اگر شما این راه را شروع کرده اید، اشتباه مرا تکرار نکنید؛ لطفاً همیشه و همیشه، حتی در اوقات بیماری نیز، مطالعه درباره حوزه کاری و کسب و کارتان را از دست ندهید. می دانید اگر روزی یک مقاله خوب بخوانید، در پایان سال شما نزدیک 365 مقاله خوب در حوزه کاری تان خواهید خواند؟ (اصلا هر روز یک مقاله از همین سایت 12CEO بخوانید)

حالا اگر تعطیلات را هم حساب کنیم، می شود سیصد مقاله خوب.

من سال ها پیش به این نتیجه رسیدم، ولی این کار را نکردم.

حالا، متوجه می شوم که بخشی از علت شکست های من، توقف همین جریان یادگیری ام بوده است؛

توقف جریانی که به نوعی، باعث توقف رشد من نیز شد.

یادم رفته بود که به قول جیم ران، زندگی بهترین محصولات خودش را، آن بالا، بالای آن قفسه ها می گذارد و برای رسیدن به آنها، باید کتاب ها را زیر پای تان بگذارید تا قدتان بلندتر شود.

من با وجود همان سه، چهار سال مطالعه پیگیری کاری ای که داشتم )البته سال ها در حوزه های دیگر هم مطالعه داشته ام؛ اما درباره روزنامه نگاری، همان سه چهار سال بوده است(، توانسته ام تا به حال در کار روزنامه نگاری، تجربه هایی داشته باشم؛ هرچند که به نظرم در آن حد و اندازه ای که باید باشند، نیستند.

هیچ کسی هم که رشته های ارتباطات و روزنامه نگاری را خوانده بود، نتوانسته به این معلولات و دانسته هایم ایرادی بگیرد، همیشه هم سرم بالا بوده است،  اما از طرف دیگر، اگر این روند را ادامه می دادم و متوقف نمی شد، الان شاید :

•سردبیر یکی از روزنامه های کشور می بودم،

•یک رسانه مستقل و شخصی و موفق ایجاد می کردم،

• کتاب های مختلفی نوشته بودم،

• دوره های مختلفی در دانشگاه ها و سازمان ها و ارگان های مختلف برگزار می کردم

•می توانستم یک مشاور رسانه ای برتر باشم،

•و …

شما لطفاً اشتباه مرا تکرار نکنید

اشتباهی که نه تنها در حوزه روزنامه نگاری، که تا حدودی در حوزه علوم موفقیت نیز تکرار شده است (می دانم که با این اعتراف، از این به بعد دیگر مقاله هایم را کمتر خواهید خواند…)

و در چند حوزه دیگر؛

افسوس که به قول یکی از خواننده ها در قسمت اول این سلسله مقالات، «جوانان نمی دانند و پیران، نمی توانند.» اما اگر تازه این مسیر را شروع کرده اید، هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت این اشتباه را تکرار نکنید؛ هیچ وقت… !

راستی، اگر شما هم احساس میکنید تجربه هایی از جنس نسخه ایرانی دارید که میتواند چراغ راه هم وطن هایتان باشد، برای ما بفرستید…

در همین زمینه، بیشتر بخوانید :

•«راهبی که فراری اش را فروخت» و داستانی واقعی که زندگی میلیون ها نفر را متحول کرد

•چطور پشتکار باعث میشود در هر کاری موفق شوید؟

آنچه پس از ۱۸ سال جستجوی موفقیت یافتم (قسمت سوم – تعلل)

اکنون که بعد از هجده سال جستجوی موفقیت، به عقب بر می گردم و مسیر آمده را خوب بررسی می کنم، می بینم که در کنار دیگر چیزهایی که باعث عدم موفقیت بزرگ من شده است، یک عامل بسیار بسیار بسیار مهم دیگر هم وجود دارد؛

آنقدر مهم که دوست دارم هزار بار کلمه بسیار را قبلش بنویسم تا عمیقاً درک کنید که چقدر از این بابت، عقب افتاده و شکست خورده و دستاوردهایی را از دست داده ام…

این عامل، چیزی نیست جز:

تعلل، تعلل و باز هم تعلل

•چرا این مقاله های دنباله دار را باید بخوانید؟

همه ما رهروان راه موفقیت هستیم. در این باره، دوست داریم هر تجربه و فرمولی را کشف و استفاده کنیم. اما مشکلی که در این میانه وجود دارد، این است که غالب فرمول ها، خارج از فضا و موقعیت کشورمان ارائه شده اند. چرا نباید تجربه هایی که یک ایرانی، در همین سال ها و در کشور خودمان به دست آورده است را منتقل کنیم؟

با چنین ایده ای بود که این مقالات شکل گرفتند. شاید هر کدام از این تجربه ها، بتواند مسیر موفقیتی شما را اصلاح کند؛ پس، به چشم یک تجربه ایرانی و نسخه اصلی به آن نگاه کنید.

قسمت سوم؛

تعلل… وقتی که چشمم به این کلمه می افتد، دوست دارم بنشینم وسط میدان انقلاب تهران و دودستی، خودم را محکم بزنم؛ از بس که از این بابت، ضربه خورده ام و فرصت های بزرگ را از دست داده ام…

اگر در قسمت اول این سلسله مقالات یادتان مانده باشد، اشاره کردم که خداوند، استعدادهایی را در من، به امانت نهاده است.

عمیقاً معتقدم که هر استعدادی که داریم، خداوند در ما به امانت گذاشته است. پس رسم امانتداری نیست که این استعدادها را، همین طور رها کنیم و از آنها استفاده نکنیم.

چون در چهارچوب مسلمانی خودمان، باید فردای روز قیامت، پاسخگوی این امانت ها باشیم. از ما خواهند پرسید که چرا این امانت ها را به منصه ظهور نرساندید، در حالی که اگر همین استعدادها را به اشخاص دیگری می دادیم، زندگی شان از این رو به آن رو می شد ! … بگذریم. (راستی، اگر میخواهید به معنی واقعی کلمه زندگی کنید، این نوشته را باید بخوانید)

من استعدادهای نویسندگی، شاعری، گویندگی و اجرا، مصاحبه گری، پژوهش، ایده پردازی و … را داشتم. در حوزه نویسندگی و اجرا و شاعری و ایده پردازی، سعی کرده ام از استعدادهایی که که داشته ام استفاده کنم.

در نتیجه:

•در زمینه اجرا، فرصت های خوبی پیش روی من قرار گرفت و برنامه های زنده رادیویی زیادی را اجرا کردم

(فکر کنم نزدیک صد و بیست برنامه شده باشد)؛ هفت، هشت باری هم پایم به تلویزیون باز شد.

•در زمینه نویسندگی، الان در خدمت شما هستم، ولی امکان زیادی برایم مهیا بود که کتاب های زیادی بنویسم، در نشریات بسیار معتبرتری هم کار کنم، حتی برنامه های تلویزیونی را بنویسم که چند باری هم این کار کردم و …

• در حوزه ایده پردازی، این امکان برایم فراهم بود که مثلاً مسیری شبیه ادوارد دوبونو را پیش بروم و چنین کارهایی بکنم. وارد شرکت های تبلیغاتی هم شدم و در تیم ایده پردازی برنامه های مختلف رادیویی و تلویزیونی هم حضور داشتم؛ برنامه هایی چون ماه عسل )زمان اجرای حسن جوهرچی که البته از نظر من با شکست روبه رو شد؛ به واسطه انتخاب بد مجری و کم کاری خود ما و دیگر مشکلاتی که تهیه کننده داشت و …(، هزار باد و مباد، نون و ریحون، صبح به خیر ایران و …

باید صادقانه اقرار کنم که در هر کدام از این حوزه ها، فرصت های ناب بسیاری برایم ایجاد شد؛ که اگر تنها از نیمی از آنها خوب استفاده کرده و تعلل به خرج نمی دادم، امروزه جزو موفق های رسانه رادیو و تلویزیون، اگر نگوییم جزو مشهورهایش، بودم.

و باز هم عمیقاً معتقدم که به قول بزرگی، نزد هر انسانی، بخشی از موتزارت به قتل رسیده وجود دارد؛

یعنی که هر انسانی، هرچقدر هم از نظر ما ضعیف و بی مقدار تلقی شود، استعدادهایی دارد که اگر خوب عملیاتی شان کند، دست کمی از یک موتزارت نخواهد داشت. پس این ها را ننوشتم که تنها بگویم این استعدادها، نزد عده ای خاص است، بلکه نزد همه است؛

قبلا در این مقاله گفتیم چطور شرکت گوگل ازین فرصت استفاده میکند…

فقط به قول استیو جابز، باید بگردیم و راه مان را پیدا کنیم؛ و به قول پائولو کوئلیو در کتاب کیمیاگر او و ماجرای افسانه شخصی اش.

اما چطور تعلل، باعث بر باد رفتن فرصت ها می شد؟

•مثلاً وقتی که اجرا داشتیم، اصلاً مطالعه خوبی نداشتم. کسب اطلاعات را تا آخرین لحظه به تعویق می انداختم. حتی به یک برنامه سیاسی هم که رفتم، صادقانه اقرار می کنم که از موضوع برنامه مطلع نبودم و باید اطلاعاتی جمع آوری می کردم. به تهیه کننده گفتم که اطلاعات ندارم، گفت بیا و از اینترنت اینجا استفاده کن. او هم موجودی با تعلل مثل من بود. در نتیجه، آن برنامه همراه با گاف های بزرگی از سمت من بود؛ تعلل چنین می کند.

•در حوزه روزنامه نگاری و نوشتن، یک عادت خیلی مزخرفی داشتم که هنوز هم بخش هایی از آن با من مانده است !

تا آخرین لحظه، کار را عقب می انداختم و بعد، از همه کلی معذرت خواهی می کردم. البته سرانجام کار را تحویل می دادم، ولی با کلی عذرخواهی و شرمندگی و فرصت سوزی و … . حتی چند اخراج کاری هم به این واسطه در رزومه ام ثبت شده است.

•در حوزه کتاب هم، با چند نفری قرار گذاشته بودم که برایشان کتاب بنویسم؛ باز هم تعلل باعث شد که این فرصت ها به باد برود.

•در زندگی خانوادگی ام نیز چنین بود. همیشه کارها را تا آخرین لحظه عقب می انداختم، درنتیجه باعث ناراحتی همسر و فک و فامیل می شدم.

حالا که کمی باسوادتر شده ام، می دانم که تعلل، یعنی عقب انداختن کارها وقتی که دلیلی منطقی برای این کار نداریم.

با این تعریف، من یک تعلل کار حرفه ای بوده ام؛ که البته طی یکی، دو سال اخیر سعی کرده ام به شدت با آن مبارزه کنم؛ چون می دانم چه زیان هایی به من رسانده است.

راستی یادم رفت بگویم که در حوزه سخنرانی نیز، با چند جا از جمله مؤسسه همه راز موفقیت یا همان مجله موفقیت خودمان، صحبت کردم و درست ده سال پیش، برای آنها کلاس های فن بیان و آموزش سخنوری می گذاشتم؛

کاری که پی اش را نگرفتم و اگر پی اش را می گرفتم و تعلل به خرج نمی دادم، الان یک سخنران حرفه ای می بودم.

بله، با عرض شرمندگی، من یک تعلل کار حرفه ای هستم؛ امید که بعد از این نباشم. و با عرض شرمندگی، می بینم که بیشتر جوانترها نیز، دارند با این ویژگی و خصیصه، سر و کله می زنند و کلی ضرر می کنند.

اگر از همان ده سال قبل، و نه حتی از همان هجده سالی که سفر موفقیت من شروع شده است، سالی فقط یک کتاب پنجاه صفحه ای می نوشتم، الان صاحب ده جلد کتاب بودم؛ با کلی اعتبار و دعوت به برنامه ها و سمینارها و پروژه های مختلف بابت این اعتبار و … . فقط همین کار ساده را اگر انجام می دادم و در انجامش تعلل به خرج نمی دادم، زندگی ام روی دیگری داشت.

نوشتن یک کتاب پنجاه صفحه ای، الان برای من دو روز وقت می برد؛ با ده هزار کلمه محتوای فکر شده و تجربه شده.

می بینید چه تعلل های بزرگی داشته ام؟

و بگذارید یک حقیقت تلخ دیگر را هم برایتان شرح دهم:

از زمان جوانی علاقه زیادی به سخنرانی داشتم.

یادم می آید که یکی از اولین کتاب هایی که در دوران نوجوانی با پول توجیبی خودم خریداری کردم، آیین سخنرانی دیل کارنگی بود؛ با ترجمه و چاپی متعلق به زمان پیش از انقلاب و کلی غلط، ولی با مطالب کامل. هر از چندی هم تمرین هایی می کردم.

طی این هجده سال، چند بار تصمیم جدی گرفتم که سخنرانی و ورود به این حیطه را، جدی شروع کنم.

همین چند روز پیش، یک بار نشستم و محاسبه کردم که اگر طی فقط هشت سال گذشته، روزی فقط یک ربع ساعت و نه بیشتر، تمرین سخنوری می کردم، می شد 365 ضرب در پانزده دقیقه ضرب در هشت. یعنی می شد 730 ساعت تمرین. آن هم در حالی که فشاری به من وارد نمی شد. (بدون کمترین فشار، چطور موفقیت های عظیم بدست بیارید؟ در اثـــر مرکــب توضیح دادیم)

با این مقدار تمرین، بی شک امروزه من یک گوینده معتبر و سخنران قابل قبول بودم و به راحتی از پس اجرای هر جلسه ای بر می آمدم؛ دست  کم به واسطه حضور تهیه کننده ها و دوستان سردبیر رادیو و تلویزیون و دیگر افرادی که دور و برم بودند.

توی دفترچه ام این بیت ها و جمله ها را نوشته ام که شرح حال این روزهای من از بابت تعلل است:

»من نمی گویم زیان کن یا به فکر سود باش

ای ز فرصت بی خبر، در هر چه باشی زود باش«

بیدل دهلوی

یا این جمله که»  خط یک تصمیم نابجا، بر وحشت بی تصمیمی ارجحیت دارد .« البته جایی دیگر، این جمله را هم می خواندم که خطر تصمیم نادرست، در مقایسه با تصمیم نگرفتم وتعلل، هیچ است. یا این که» «اگر قرار است از تپه ای بالا بروی،تعلل تو ارتفاع تپه را کوتاه تر نخواهد کرد. «

حالا بعد از هجده سال، فرصت ها و پروژه ها و نتیجه های بالقوه بسیاری از دست رفته است؛ آن هم به واسطه تعلل داشتن. اگر تعلل نداشتم، حالا شاید از منظری دیگر با شما صحبت می کردم.

شما می خواهید چه کار کنید؟

اهل تعلل هستید؟ می دانید در آینده، بابت حسرت هایی که از این بابت خواهید کشید، چقدر اذیت خواهید شد؟ به من نگاه کنید؛ شاید عبرت خوبی برای شما باشم…

راستی، اگر شما هم احساس میکنید تجربه هایی از جنس نسخه ایرانی دارید که میتواند چراغ راه هم وطن هایتان باشد، برای ما بفرستید…

قسمت بعدی را از اینجا بخوانید.

در زمینه مبارزه با تعلل(!) چند مقاله کاربردی برایتان منتشر کردیم حتما بخوانید :

•قانون ۷۰% به شما کمک میکند کارهایتان را عقب بیاندازی و پیشرفت کنید !

•تمرکز سیاه چاله ای (برای دست یافتن به هدفی بزرگ در زندگی)

آنچه پس از۱۸ سال جستجوی موفقیت یافتم (قسمت چهارم – غرور)

حالا که بعد از هجده سال جستجوی موفقیت، بر می گردم و به راه طی شده نگاه می اندازم، متوجه می شوم که اشکالات اساسی ام کجاها بوده ؛ اشکالاتی که اگر نبودند و اگر زودتر رفع شان کرده بودم، الان دستاوردهای فراوانی می داشتم… اشکالاتی مثل غرور واهی !

•چرا این مقاله های دنباله دار را باید بخوانید؟

همه ما رهروان راه موفقیت هستیم. در این باره، دوست داریم هر تجربه و فرمولی را کشف و استفاده کنیم. اما مشکلی که در این میانه وجود دارد، این است که غالب فرمول ها، خارج از فضا و موقعیت کشورمان ارائه شده اند. چرا نباید تجربه هایی که یک ایرانی، در همین سال ها و در کشور خودمان به دست آورده است را منتقل کنیم؟

با چنین ایده ای بود که این مقالات شکل گرفتند. شاید هر کدام از این تجربه ها، بتواند مسیر موفقیتی شما را اصلاح کند؛ پس، به چشم یک تجربه ایرانی و نسخه اصلی به آن نگاه کنید.

قسمت چهارم؛

یکی از بزرگترین اشکالاتی که حالا در خودم و البته خیلی های دیگر هم می بینم، این ماجرای «غُد بازی» است.

البته من، اسمش را گذاشته ام غد بازی؛ وگرنه ممکن است غرور واهی یا خودشیفتگی مفرط و … هم لقب بگیرد. نمی دانم چه دردی بود که از همان جوانی که وارد بازار کار شدم، فکر می کردم که برای خودم کسی هستم؛ تا کسی می گفت «تو»، می گفتم «به من گفتی تو؟ من شما هستم و خداحافظ.»

البته همه ماجرا هم به این ترتیبی که برایتان گفتم نبود؛

گاهی وقت ها فکر می کردم که کارفرمای من، کمتر از من می فهمد، یا این که فکر می کردم کمتر از من دارد کار می کند و چرا باید بیشتر از من در بیاورد، یا فکر می کردم این جا، آنجایی که باید باشد نیست و …

یادم می آید که از سن بیست و سه، چهار سالگی در مجموعه و موسسه همشهری کار می کردم و هنوز هم جسته و گریخته کار می کنم. شاید نزدیک ده بار از این مجموعه جدا شده و دوباره به آن برگشته باشم. با هر کسی، بنا به منطق خاص خودم، مشکلات خاص خودم را داشتم !

•یک نفر را فکر می کردم بی سواد است، پس چرا باید برایش کار کنم؟

•یک نفر دیگر را فکر می کردم که خیلی تندخو است، پس چرا باید برایش کار کنم؟

•یک نفر را هم، حس می کردم اصول روزنامه نگاری مستقل و سالم را رعایت نمی کند و در نتیجه، خداحافظ.

•نفر دیگر را به این علت قبول نداشتم که خیلی سفت و سخت کار می کرد و من با این سیستم، سر سازگاری نداشتم.

• نفر دیگر را هم، به این علت که باید سر ساعت خاصی در اداره حضور می داشتم و سر ساعت خاصی آنجا را ترک می کردم ترک کردم.

خلاصه به دلایل غالباً سلیقه ای خاص خودم، از همکاری با این آدم ها، که اتفاقاً بعضی هاشان هم رفقای فابریکم بودند، خودداری می کردم.  نکته عجیب ماجرا اینجا بود که :

در سن و سالی که من کار می کردم، صدها نفر دیگر هم در مجموعه تازه تأسیس همشهری محله و نیز خانه روزنامه نگاران جوان و … داشتند کارشان را شروع می کردند. مابین آنها، من جزو اولین نفراتی بودم که وارد نشریات سراسری معتبر مثل همشهری جوان و همشهری و … می شدم.  اما نتیجه چه شد؟

غد بازی ها و غرور من، باعث شد تا من ده ها محل کار عوض کنم، اما خیلی ها یک جای ثابت ماندند و کار کردند و رشد کردند و در نتیجه، سردبیر و مدیر و مشاور و … شدند.  بگذارید یک نکته جالب دیگر را هم به شما بگویم :

مدت هاست که با هر کسی که صحبت می کنم، می گویم که شاید نزدیک به پنجاه محل کار را عوض کرده باشم. این را برای خودم، یک مزیت حساب می کنم. هرچند که حالا خوب درک می کنم که این، اصلاً مزیت خوبی نیست !

•البته که بعضی وقت ها، حق با من بود

•البته که گاهی وقت ها، ساختار و نظام جایی که داشتم توی آن کار می کردم جالب نبود

•البته که گاهی وقت ها کارفرماها، بی سوادتر از من بودند

•البته که …

ولی من،

•می توانستم به جای قهر کردن و غدبازی، شروع به تغییر دادن محل کارم کنم،

•باید درک می کردم که : قانون ضعیفی که خوب اجرا شود، به مراتب از قانون قدرتمندی که بد اجرا شود، بهتر و کارآمدتر است، باید کمالگرایی مفرط خودم را کنار می گذاشتم و

•بازار کار، به قول بیل گیتس «کاری به عقاید درونی من نداشته و سازوکار خودش را دارد»

• باید دستور زبان این بازار را خوب درک می کردم

•و به قول کیم وو چونگ، باید به جای غیرممکن ها، ممکن ها و امکانات را برای خودم لیست و روی آنها تمرکز می کردم.

اگر یادتان مانده باشد، در قسمت های قبلی گفتم که روزگاری، در رادیو و تلویزیون کار می کردم.

فرصت خوبی بود برای رشد در رسانه ای معتبر و پربیننده. در آن زمان، با شخصی به اسم مهدی زریباف کار می کردم؛ سردبیر برنامه پرشنونده و تاثیرگذار روی خط جوانی در رادیو جوان و کارگردان چند تا از مستندهای پر سر و صدای سال های اخیر مثل مستند پرسپولیس و …. حالا هم شنیده ام که جزو مشاوران رادیوست.

خیلی از مجری های معتبر رادیو و تلویزیون، موفقیت خودشان را مدیون او هستند؛ همچون علی ضیاء و امین نبی اللهی و … .  من با این اشخاص کار می کردم. اما از برنامه او، که برنامه ای زنده در عصرهای جمعه و آن هم در رادیو سراسری بود، قهر کردم.

میدانید چرا؟ به یک دلیل ساده و مسخره :

در برنامه ای که داشتم، خوب مطالعه نکرده بودم و به قول او، یک سری اطلاعاتی که حتی بچه مدرسه ای ها هم می دانستند، ارائه کردم. وقتی که استراحت مابین برنامه شد، او به داخل استودیو آمد و به من، کمی تندی کرد و ناسزایی نه چندان بد گفت. نتیجه؟ من هم آمدم بیرون و چند روز بعد پیامک دادم که دیگر نمی توانم به برنامه بیایم. به همین سادگی و راحتی.

لطفاً توجه کنید که،

• البته منظور من این نیست که با رعایت بدترین توهین ها، در یک جا بمانید

•البته که منظورم این نیست که خط قرمزی برای خودتان نداشته باشید

•البته که منظورم این نیست که با هر شرایطی بسازید

•البته که منظورم این نیست که عزت نفس تان را، کنار بگذارید

منظورم این است که،

•اگر خط قرمز و عزت نفس شما خدشه دار نمی شود، واقعاً از خیلی چیزها بگذرید و گذشت کنید

•این جمله جیم ران را آویزه گوشتان کنید که :

»جایگاه شما را در پنج سال آینده، کتاب هایی که می خوانید

و ملاقات هایی که خواهید داشت، مشخص می کنند. «

یعنی یک ملاقات، می تواند زنگی شما را برای همیشه زیر و رو کند و مثل یک سکوی پرتاب موشک، شما را بفرستد آن بالا بالاها.

•خیلی از بازیگرها، به واسطه ملاقات ناخواسته با یک کارگردان در یک محل عمومی، جذب بازیگری شده اند

•خیلی از خواننده ها، به واسطه حضور ناگهانی در یک محفل و آشنایی با یک آهنگساز برجسته، به جایی رسیده اند

•خیلی از چهره های موفق اقتصادی و کارآفرینی نیز، به واسطه ملاقات با یک کارآفرین برجسته، وارد فضاهایی دیگر شده اند

•در رشته خود من که روزنامه نگاری و رسانه باشد نیز، خیلی ها به واسطه ملاقاتی غیرمنتظره، به جایی رسیده اند

البته منظور، نادیده گرفتن استعداد درونی این افراد نیست؛

اما چه بسیارند افراد مستعدی که چون مشاوران و راهنمایان خوبی نداشته اند، برای همیشه زیر گمنامی و شکست، دفن شده  اند.

چه بسا اگر من، غد بازی های خودم را کنار گذاشته بودم، الان جایگاه های بهتر و بالاتری می داشتم؛ چه می شود کرد، جوانی است و این کله شق بازی هایش…

در آخر یادتان باشد که،با حفظ عزت نفس و خط قرمزهایی که دارید، تا جایی که می توانید، گذشت کنید و با شرایط کنار بیایید و یک جا بمانید؛ این جوری چاه عمیق تری خواهید کند و به آب بیشتری خواهید رسید.

می دانم جوانید، می دانم به قول برخی از رفقای شوخ طبع مان، جویای نام هستید، می دانم سریع می خواهید به همه جا برسید، اما باور کنید خیلی از غد بازی های ما، آینده مان را آتش می زند و این را، بعد از ده، بیست دیگر متوجه خواهید شد؛ جایی که ملاقات ها و فرصت های شما، بسیار بسیار محدودتر خواهد بود.

در همین زمینه، اگر مطالب بیشتری میخواهی بخوانید :

•چطور در جوانی آهسته اما تضمینی ثروتمند شویم؟ باید این 5 چرخ دنده ثروت آفرینی تان را فعال کنید

•دام فکری عقل سلیم که 80 درصد مردم گرفتار آن هستند

آنچه پس از ۱۸ سال جستجوی موفقیت یافتم (قسمت پنجم – خوش لباس بودن)

حالا که بعد از هجده سال جستجوی موفقیت، بر می گردم و به راه طی شده نگاه می اندازم، متوجه می شوم که اشکالات اساسی ام کجاها بوده

؛ اشکالاتی که اصلا آن موقع به چشم نمی آمدند و اصلا به نظر من اشکال حساب نمی شدند، اما تاثیر عمیقی بر عدم موفقیتم داشتند… مثل خوش لباس نبودن !

•چرا این مقاله های دنباله دار را باید بخوانید؟

همه ما رهروان راه موفقیت هستیم. در این باره، دوست داریم هر تجربه و فرمولی را کشف و استفاده کنیم. اما مشکلی که در این میانه وجود دارد، این است که غالب فرمول ها، خارج از فضا و موقعیت کشورمان ارائه شده اند. چرا نباید تجربه هایی که یک ایرانی، در همین سال ها و در کشور خودمان به دست آورده است را منتقل کنیم؟

با چنین ایده ای بود که این مقالات شکل گرفتند. شاید هر کدام از این تجربه ها، بتواند مسیر موفقیتی شما را اصلاح کند؛ پس، به چشم یک تجربه ایرانی و نسخه اصلی به آن نگاه کنید.

قسمت پنجم؛

یکی از این اشکالاتی که شاید با گفتنش، خنده تان بگیرد، بدلباس و بدتیپ بودن من بوده است.

می پرسید چه ربطی به موفقیت دارد؟ اگر این نوشته را دنبال کنید، حتماً متوجه خواهید شد که ربطش کجاست…

من کلاً در طول زندگی ام، آدم بد تیپی بوده ام، یعنی اصلا خوش لباس نبودم !

البته بدتیپ که نه، ولی کلاً به لباس ها و کفش های کهنه ام، علاقه بیشتری داشته ام و برای استفاده از یک شلوار نو یا حتی خرید یک کفش و لباس مناسب و جدید، همیشه در مقابل خانواده ام مقاومت می کردم.

از نظر موی صورت و سر نیز، وضع جالبی نداشته ام. موهایم همیشه لخت و البته بلند و نامرتب بود. ریش هایم را نیز، دو هفته یک بار تا ماهی یک بار و حتی گاهی دو ما یک بار مرتب و کوتاه می کردم؛ یا حتی اصلاح می کردم.

نتیجه این بی مبالاتی ها، چنین می شد که من، بیشتر ظاهری شبیه افراد لاقید داشتم تا افراد حرفه ای !

روزی از رضا یادگاری، سردبیر مجله راز و بنیانگذار انتشارات کارآفرینان بزرگ که تا به حال صدها کتاب از کارآفرینان بزرگ ایرانی را به چاپ رسانده است و نیز دبیر بنیاد سخنرانان حرفه ای ایران، پرسیدم که بزرگترین دلیل شکست یک آدم چه می تواند باشد؟

اولش بگویم که این رضا یادگاری، همیشه عادت دارد که کت و شلوار خاصی بپوشد.

چند دست از این کت و شلوارها را هم دارد. همیشه هم موها و صورتش مرتب است و کفش های تمیزی به پا دارد. خودش همیشه معتقد است که در تابستان ها، عرق می کند و در زمستان ها، سردش می شود؛ اما این سرما و گرما را تحمل می کند تا ظاهری حرفه ای داشته باشد؛ ظاهری که باعث می شود موفقیت های بسیاری به دست بیاورد.

یک بار او، برایم تعریف می کرد که:

»یکی از کارمندان روابط عمومی یکی از شهرداری های مناطق تهران از من پرسید که چرا موفق نمی شود.

این کارمند، جزو متخصص ترین کارمندان روابط عمومی و جزو باسابقه ترین آنها بود.

جوری که وقتی رئیس روابط عمومی عوض می شد، همه انتظار داشتند که او رئیس بعدی شود، اما هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد.

تا این که او دلیل عدم موفقیتش را از من پرسید…

به او گفتم بزرگترین مشکل تو این است که خوش لباس نیستی.

او عادت داشت که با لباس بادگیر موتور و کلاه ایمنی به دست وارد اداره می شد. در نتیجه همه، نگاه شان به او متفاوت بود. راضی اش کردم که کت و شلوار خوب بپوشد و با سر و صورت مرتب به اداره بیاید؛

اگر هم مجبور است با موتورسیکلت رفت و آمد کند، در مسافتی مانده به اداره، بادگیر خودش را در بیاورد و با کت و شلوار و کیف اداری سر کار بیاید. او هم این کارها را انجام داد. طولی نکشید که او، رئیس بعدی روابط عمومی شد؛

چون نگاه همه به او، نگاهی حرفه ای و محترمانه شده بود، نه نگاه یک کارمند معمولی که با بادگیر و کلاه کاسکت وارد اداره می شد. «

او به من هم اشاره کرد که باید کت و شلوار و لباس مرتب و سر و صورت مرتب یعنی در کل خوش لباس و آراسته باشم تا بتوانم پیشرفت کنم.  البته متأسفانه، هیچ وقت به حرف او گوش نکردم(!)

بگذارید در این زمینه، چند داستان جالب برایتان تعریف کنم :

روزی برای مصاحبه با دکتر سعید سعادت، مدیر و بنیانگذار مجتمع فنی تهران رفته بودم.

یکی از کارآفرینان خوب کشورمان بود. رفتم و با او برای مجله موفقیت مصاحبه کردم و برگشتم. بعد از این که از مجتمع خارج شدم، متوجه شدم که یکی از کفش هایم، از ناحیه بغل پاره شده است؛

جوری که شکاف بزرگی ایجاد شده و جورابم  معلوم بود. نکته جالب این که من هنگام مصاحبه، با اعتماد به نفس کامل، درست همان پایی که کفش پاره به آن بود را روی پای دیگر و به صورت موازی با زمین انداخته بودم.

وقتی که متوجه این امر شدم، به قدری از خودم خجالت کشیدم که قابل ذکر نیست.

من با این کفش حتی خجالت می کشیدم توی خیابان راه بروم؛ چه برسد به این که با آن، در چنین جلسه ای حاضر هم شده بودم.

روزی دیگر، برای مصاحبه با کارآفرین جوان دیگری، راهی محل کارش شدم. ناصر قدیرکاشانی بود؛

مدیرعامل خدمات اول. دفتر خیلی شیکی داشت و خودش هم آدم خوش پوشی بود. یک بنده خدایی هم رابط ما برای مصاحبه بود که آنجا حضور داشت. در این فاصله که من با پوشش نه چندان خوب، به دفتر این بنده خدا رفته بودم،

او به این رابط گفته بود که «این کیه که برای مصاحبه اومده؟ چرا این جوریه؟» البته رابط ما گفته بود که صبر کنید، خواهید فهمید چقدر در کارش حرفه ای است. الحق که مصاحبه خوبی هم گرفتیم و خودش هم از این مصاحبه لذت برد؛ اما هیچ کدام این ها، باعث نشد تا بدلباسی من، اثر خودش را نگذارد.

حکایت بعدی هم مربوط به یکی از دوره های آشنا کردن شرکت کنندگان با دوره های سخنرانی ای بود که برای مجله موفقیت و علاقه مندان آن گذاشته بودم.

در این جلسه، من با لباس آستین کوتاه و نیز، شلوار جین رنگ و رو رفته و کفشی معمولی حاضر شدم. البته اجرای خوبی داشتم، ولی تیپ بسیار افتضاحی. بعدها فهمیدم که چه اشتباهی کرده ام و باید با ظاهریم وجه تر و مرتب تر حاضر می شدم.

نکته عجیب تر این که، حتی برای جلسه اول آشنایی با همسرم نیز، با همان تیپ معمولی، که شامل شلوار جین رنگ و رو رفته، لباس آستین کوتاه، موهایی که شوره داشتند و … رفتم؛ اتفاقی که حالا بعد از هشت سال، هنوز همسرم به آن اشاره می کند و می پرسد که با چه اعتماد به نفسی، چنین تیپی زدی و آمدی؟… بگذریم !

چه بخواهیم و چه نخواهیم، عقل بیشتر مردم به چشم شان است.

البته حتی اگر عقل شان به چشم شان نباشد، پوشش ظاهری ما، پیام های مهمی از درون و ارزش های ما را به آنها منتقل می کند. وقتی که من با ظاهری معمولی و حتی پایین تر از معمولی به جلسات مهم می روم، این پیام غیرمستقیم را صادر می کنم که:

»ببین ! من یک حرفه ای نیستم؛ خوب به من نگاه کن و ببین که من یک حرفه ای نیستم. «

حالا که به گذشته خود بر می گردم، می بینم که اگر ظاهری حرفه ای و رفتاری حرفه ای می داشتم، موفقیت های بیشتری نصیبم می شد. من با اشخاص مهم و بانفوذ بسیاری ملاقات داشته ام؛ حتی بسیاری از آنها در همان جلسه نخست، به من گفته اند که از تخصص حرفه ای من خوششان آمده است.

اما هیچ کدام از این اشخاص، مرا برای استخدام در گروه خود یا گروه معتبر دیگری، معرفی نکردند. حالا مطمئن ام که یکی از این دلایل، ظاهر و پوشش غیرحرفه ای من بوده است.

شما که نمی خواهید فرصت های زیادی را از دست بدهید، می خواهید؟

پس پوششی حرفه ای داشته باشید. یا دست کم، برای ساعت های غیرکاری خود یک پوشش و برای ساعت های کاری خود، پوششی دیگر و حرفه ای داشته باشید… شاید لباس شما باعث موفقیت شما نشود، اما مطمئن باشید فرصت های زیادی برای موفقیت در جلو پای تان قرار خواهد داد و از شکست های احتمالی از تاثیر اول در دیدارها جلوگیری میکند.

در همین زمینه، میتوانید مقالات زیر را بخوانید :

•چطور باید لباس بپوشیم تا موفق شویم؟ (اصول حرفه ای و نکات طلایی در طرز لباس پوشیدن)

•چطور بدون آنکه حرفی بزنید، یک حرفه ای تمام عیار به نظر برسید

آنچه پس از ۱۸ سال جستجوی موفقیت یافتم (قسمت هفتم – نظم شخصی یعنی همه چیز)

حالا که بعد از سال ها پیاده روی در جاده های موفقیت، به عقب بر می گردم و مسیر آمده را خوب تماشا می کنم؛

می بینم که یکی از بزرگترین موانعی که باعث شده تا به موفقیت ها و دستاوردهای آنچنانی نرسم، عدم نظم پذیری مستمر و همیشگی من بوده است…

•چرا این مقاله های دنباله دار را باید بخوانید؟

همه ما رهروان راه موفقیت هستیم. در این باره، دوست داریم هر تجربه و فرمولی را کشف و استفاده کنیم. اما مشکلی که در این میانه وجود دارد، این است که غالب فرمول ها، خارج از فضا و موقعیت کشورمان ارائه شده اند. چرا نباید تجربه هایی که یک ایرانی، در همین سال ها و در کشور خودمان به دست آورده است را منتقل کنیم؟

با چنین ایده ای بود که این مقالات شکل گرفتند. شاید هر کدام از این تجربه ها، بتواند مسیر موفقیتی شما را اصلاح کند؛ پس، به چشم یک تجربه ایرانی و نسخه اصلی به آن نگاه کنید.

اصلاً بگذارید صورت مسأله را یک جور دیگری مطرحش کنم تا خوب درک کنید :

دوست دارید با همین سطح فعالیت هایی که روزانه انجام می دهید، موفقیت ها و دستاوردهای شما دو تا چند برابر شود؟ چه سئوال مسخره ای؛ معلوم است که دوست دارید. می دانید تنها راه حلش چیست؟

تنها راه حلش این است که نظم داشته باشید و نظم خودتان را قوی تر کنید. در این صورت، دستاوردها و موفقیت های شما، برکت خواهند یافت و چند برابر خواهند شد؛ آن هم در حالی که فعالیت های شما، عملاً چند برابر نشده است.

این، بزرگترین رازی بوده که تا به حال در مورد موفقیت کشف کرده ام؛ همان رازی که هاردی، در کتاب اثر مرکب خودش هم اشاره کرده است؛ همان اصلی که می گوید موفقیت یکشبه ای وجود ندارد و به قول جیم ران، «موفقیت نتیجه استمرار نظم های کوچک روزانه ماست که به چشم نمی آیند، ولی در نهایت منجر به نتایج و تفاوت های عظیمی می شوند.»

 تئودور روزولت

حالا که خوب به مسیر طی شده ام نگاه می کنم، می بینم برخی از کسانی که با من شروع کرده و از من پیشتر افتاده اند، نه از من باسوادتر بوده اند، نه سختکوش تر، نه دارای ارتباطات و برنامه ریزی بهتر. پس آنها چه چیزی داشته اند که من نداشته ام؟

آنها، فقط نظم بیشتری داشته اند.

در واقع جمله ام را چنین کامل می کنم که :

با آنکه مقایسه کردن، جزو بدترین کارهای روانی است که در مورد خودتان می توانید انجام بدهید، اما اگر معتاد به مقایسه کردن خودتان با دیگران هستید، سعی کنید در حوزه نظم و نظم پذیری این کار را انجام بدهید؛ ببینید که از دیگران منظم تر هستید یا نه؛ ببینید که کسی دور و بر شما، از شما منظم تر هست یا نه؛ دنبال ماشین و خانه و دارایی و … نباشید.

دست کم دنبال چیز خوبی برای مقایسه باشید…

به خوبی درک کرده ام که انسان هایی با حرکت لاک پشتی ولی منظم، حالا نتایج به مراتب بیشتر و پایدارتری نسبت به منی که رویاهای بزرگتری داشته ام و چیزهای بیشتری از موفقیت می دانستم، داشته اند.

بگذارید نکته ای مهم را با شما در میان بگذارم :

من هیچ گاه عادت نداشتم که سر ساعت خاصی در محل کارم حاضر شوم. البته حالا چند سالی است که که با ضریب خطای نیم الی یک ساعت، این نظم را دارم رعایت می کنم و اعتراف هم می کنم که واقعاً سختم است. ولی در دوران سی سالگی به قبل، که کمی غرورم بیشتر بود و خصلت های روشنفکرانه تری داشتم، حس می کردم این نظم پذیری و این نظم داشتن، زیاد با روحیه من و نه تنها روحیه من که با روحیه انسان و انسانیت او سازگار نیست و نوعی توهین تلقی می شود…

ولی حالا و بعد از هجده سال جستجوی موفقیت، درک می کنم که بزرگترین راز موفقیت در هر جایی، همین نظم و نظم در این نظم داشتن است. نظم را هم برای خودم چنین تعریف می کنم که :

«انجام کارهایی که باید انجام شان بدهیم، چه دوست داشته باشیم چه دوست نداشته باشیم؛

چه حال داشته باشیم چه حال نداشته باشیم.»

به تعبیر دیگر، نظم یعنی قدرت وادار کردن خود به انجام کارهایی که برایمان مهم است.

نظم با این تعریف، بزرگترین برکت دهنده موفقیت و تلاش های هر کسی می تواند باشد؛ اما دریغ و درک که ما این جور چیزها را خیلی دیر درک می کنیم. زمانی که بسیار زمان داریم، فکر می کنیم که نیازی به این نظم نیست؛ زمانی هم که حس می کنیم باید به این نظم پایبند باشیم، قدرت اراده مان تحلیل رفته است.

اقرار می کنم که تا به حال در  جاهای مختلفی کار کرده ام.

البته در بیشتر این جاهایی هم که کار کرده ام، نظم پذیری و انسجام کاری مشخص و منظمی نداشته ام. اگر فقط یک سوم یا یک چهارم این جاهایی که کار کرده ام یا این پروژه هایی که درگیرشان شده ام یا این طرح ها و برنامه هایی که خودم پیشنهادشان را داده بودم را می توانستم با نظمی ماندگار و یکدست پیش ببرم، احتمالاً الان در جایگاهی دیگر با دستاوردهایی دیگر با شما باید صحبت می کردم.

امروز بعد از گذر این همه سال، به شما و با تمام قلبم پیشنهاد می کنم که :

حتی اگر درگیر کارهای خلاقه و هنری هم هستید، ولی باز هم نظم هر روزه و مستمر را به هیچ روی فراموش نکنید؛ خودتان را با این تفاسیر که نظم و انضباط مخالف روحیه خلاقانه و آزاد است، فریب ندهید؛ اتفاقاً بزرگترین آزادی های، در گرو نظم های سنگین هستند که به دست می آیند.

توصیه دیگرم این است که : فکر نکنید عده ای از دیگران موفق تر هستند… بلکه اینگونه بیندیشید که عده ای از دیگران، منظم تر هستند. این جوری، موفقیت قابل کنترل تر و قابل لمس تر است.

یادش به خیر، روزگاری که در رادیو و در برنامه زنده رادیویی گذر هفتم از شبکه سراسری رادیو که عصرگاهان جمعه پخش می شد، به عنوان کارشناس مجری بخش اجتماعی کار می کردم، در کنارم همکاران نازنین دیگری چنین محمدرضا احمدی، کارشناس مجری ورزشی، روزبه بمانی به عنوان کارشناس مجری موسیقی، رضا یادگاری کارشناس بخش کارآفرینی و … را نیز داشتم.

می دانید بعدها چه اتفاقی افتاد؟

این دوستان به واسطه نظم رفتاری و نظم محتوایی ای که در پیش گرفتند، به دستاوردهای بالایی رسیدند. محمدرضا احمدی حالا از مجریان شاخص ورزشی تلویزیون است، روزبه بمانی که برای خودش وزنه ای در ترانه سرایی این مملکت شده است، رضا یادگاری و دیگر دوستان هم برای خودشان، دستاوردهای والایی کسب کرده اند. اما من، با این که در کمبود استعدادم نسبت به این دوستان شک و شبهه ای نیست، به واسطه عدم نظم پذیری ای که داشتم، حتی ورژن درجه دو و سه این دوستان هم نشدم؛ متأسفانه…

عمیقاً به شما پیشنهاد می کنم که نظم پذیری را در زندگی تان شروع کنید؛ تا قبل از این که مثل من به حسرت های بزرگی در زندگی تان دچار شوید. چرا که بی نظمی امروز، نسبت مستقیمی با حسرت فردای همه ماها خواهد داشت.

شما چقدر در زندگی تان نظم داشتید؟ و فکر میکردید چقدر نظم در موفق شدن تان اهمیت دارد؟

دیدگاه تان را با ما زیر همین مقاله به اشتراک بگذارید…

در همین زمینه، مطالب زیر را احتمالا دوست خواهید داشت :

•رقص اولویت ها و بازی زیبای زندگی

•چرا برای پیشرفت بزرگ باید 4 صبح از خواب بیدار شوید؟ و از دست زامبی ها فرار کنید…

امتیاز خبر:
2 2 0

نظرات


نظری وجود ندارد.

مرتب سازی براساس

آرشیو:

دی ان ان