Menu

خاطرات همسر یک طلبه

خاطرات همسر یک طلبه

من خانوم جان ....۲۷ ساله ام و آقا جان ۲۹ ساله من کارمند و ایشون روحانی محله هستند ... ما عاشقانه زندگی می کنیم ... تمام زندگی هم هستیم .....
print کد خبر: 191 تعداد بازدید: 3159
تاریخ انتشار: 07بهمن1395, 09:26:13

من خانوم جان ....۲۷ ساله ام و آقا جان ۲۹ ساله من کارمند و ایشون روحانی محله هستند ...

ما عاشقانه زندگی می کنیم ... تمام زندگی هم هستیم ... و بعد خدا همدیگرو داریم ... و ما ۲ ساله که زیر یک سقفیم ...

من هم روزی همچون خیلی از شما عزیزانی که به وبلاگ سر می زنید نگاهم به طلبه و هر آنکه لباس روحانی می پوشد یک غول بود که خودش را در لباس دین قایم کرده ...

اما امروز, همین الان, می دانم که هر آنکه این لباس را می پوشد خوب یا بد نیست.

یک انسان است همچون همه ی انسان ها ... درس طلبگی خوانده از دین باید بیشتر از بقیه بداند... داریم کسانی را که حتی نمی دانند ... یا تفکر خودشان را در دین دخالت می دهند...

ولی من از زندگی می نویسم که یک زن و مرد عادی در آن زندگی می کنند که مرد؛ طلبگی خوانده است خوب یا بد مرد من است که به من, عشق به خدا هدیه داده و یک عشق زمینی ... خودش را... با همه ی خوبی هایش ...

اگر من از این عشق می نویسم چون دید من به زندگیم فقط زیباییهاست ... به من یاد داده که فقط خوبی را ببینم ...(از طرف بنده کوچک خدا)

دوستانی عزیزی که لطف می کنن و لینک می کنند به اسم همسر یک روحانی بنویسن ...ممنونم

شروع من و اقا جان

اینجا از کسی می نویسم و از زندگی می نویسم که هیچ وقت فکر نمی کردم اینجوری باشه

منم مثل خیلی از شماها همیشه مردهای ریشی و یقه بسته برام سوال بودن همیشه روحانی ها رو که میدیدم

یک چیزی نه کمتر از قول تو ذهنم می ساختم ...

یادم میاد یه وقتایی که همه ی شبکه ها رو رد میکردم و میدیدم یه روحانیه اینقدر کفری میشدم ...

اون تصویری که خیلی از شما تو ذهنتون داشتین منم داشتم ...

از طرفی یک روز که بعد از یه عمر رفته بودم مسجد با مامانم روحانی محل با یک صدای فوق العاده ای داشت

دعا می خوند که چقدر جذبش شدم

به شوخی رو کردم به مامانم گفتم اگه این اگه بیاد خواستگاریم بله رو بهش می گم مامانم که یه خانم مذهبی

هست یه لبخندی زد و گفت حیف که هیچی نداره جز خوب بودن ...

چند روز گذشت و دوست مامان اومد خونه امون و رو کرد به من و گفت خانوم جان اگه یه نفر باشه که

خیلی خوب باشه ولی هیچی نداشته باشه بهش بله میدی ؟

من گفتم با هیچی که نمیشه و ...

گفت روحانی محل و که میشناسی میخواد زن بگیره منم چون تو رو خیلی دوست دارم تو رو

پیشنهاد دادم که اگه قبول کنی همدیگرو ببینید ...من چشمام داشت از حدقه در میومد من اصلا ادم مذهبی

نبودم و کلا از ادم این جوری هم به هیچ وجه خوشم نمیومد ...

خلاصه که صراحتا گفتم نه

اون زمان من  بایک پسر دوست بودم که خیلی دوستش داشتم ...

و تنها به اون فکر می کردم ...

من اون روز ها حسابی سرم گرم بود و یک کارایی می کردم که حتی از من بعید بود

اینقدر  دوستم و دوسش داشتم که حاضر بودم که تن به هر کاری بدم ولی با من ازدواج کنه

اون صراحتا به من می گفت که قصد ازدواج ندارم و من باز به امید اینکه نظرش برگرده هر کاری می کردم که به سمتم کشیده بشه من یه دختر جوون پر شور بودم که هر جور می خواستم به خواستم برسم تا اینکه یک روز که بعد اسال هر کاری کرده بودم که نظرش برگرده به من گفت که هیچ وقت با من ازدواج نمی کنه و من فقط دوست

دخترشم ...نمی دونید چه حسی داشتم احساس می کردم که یک نفر تمام احساسم و به بازی گرفته تمام من

و حالا می خواد بره و با کسی ازدواج کنه که هیچ زحمتی به پاش نکیشیده واقعا دوستم هیچی از من بیشتر

نداشت من یه دختر بودم که در هر چیزی در حد نرمال بودم و هیچ چیزی کم نداشتم اما با دست کم گرفتن خودم دست به هر کازی زده بودم و اون هم خوب استفاده کرده بود

با خودم گفتم دیگه واسه همیشه فراموشش می کنم و من دست پیش و میگیرم و قبل از اون ازدواج می کنم

بدون اینکه بهش بگم ...

اون شب خیلی دلم گرفته بود مسجد محل به خونمون نزدیک بود ...

رفتم به مسجد اصولا روزایی که خاص نباشن اونم واسه نماز ظهر مسجد خیلی خلوته ...

نگاه که به خودم کردم دیدم چه قدر از خدا دور شدم ...

بعد از نماز اون چند نفری هم که تو مسجد بودن رفتن و من که دلم از همه و همه چیز پور بود زدم زیر گریه نمی دونم چند ساعت و با چه صدایی گریه می کردم که یه صدا از اون ور پرده اومد ...

صداش و خوب میشناختم تا گفت حاج خانم خدا بزرگه ...حالا که تو خونش راهت داده حتما شما رو بخشیده ...

من با صدای بلند تری گریه کردم و بدون اینکه متوجه باشم همه چی و واسش تعریف کردم ...

اون از اون ور پرده فقط گوش میداد ...

اخر حرفام بهم گفت با یاد خدا یاد اون و ازخاطرتون می برید ...

دیگه گوشیم و خاموش کرده بودم بدون اینکه به دوستم چیزی بگم ...

هر روز به مسجد میرفتم تنها جایی بود که ارامش می گرفتم ...با اینکه حال و روز خوبی نداشتم ولی مسجد

جایی بود که خیلی ارومم می کرد

یه روز که همه رفته بودن منم داشتم جا نمازم و جمع می کردم که یه صدا از اون ور اومد که کسی نیست ؟

می خوام در مسجد و ببندم که من گفتم حاج اقا من هستم الان میرم ...

سریع جمع و جور کردم و تو حیاط مسجد برای اولین بار اقا جان و دیدم

اصلا باورم نمی شد که حاج اقا با اون صدای پر مردانه و اون همه اعتبار تو محله یه پسر کم سن و سال هست که از زیبایی هیچی کم نداره بهت زده رفتم خونه هر کاری می کردم نمی تونستم از تو فکرش در بیام ...

چند روزی مسجد نرفتم ...

دلم تاب نیاورد و رفتم مسجد خیلی دلگیر بودم از همه چی ....

منتظر بودم همه برن که بتونم راحت گریه کنم نماز مغرب و عشا بود موندم کتاب دعا رو ور داشتم و از اولش شروع کردم به خوندن اصلا زمان تو دستم نبود اینقدر قلبم سنگینی می کرد که می خواستم ارومش کنم ...

صدای بسته شدن در سمت مردها رو شنیدم یه دفعه با وحشت اینکه درو روم ببندن گفتم من هنوز اینجام ...هنوز اینجام ...

سریع از در اومدم بیرون ساعت نگاه کردم ۱۱ شب بود حاج اومد سمت در خانوم ها رو ببنده از در مسجد که خواستم خارج بشم حاج اقا گفت حاج خانم دیر وقته اگه اجازه بدید همراهیتون کنم تا در منزل ...من تشکر کردم و افتادم جلو ...

حاج اقا پشت سرم اومد و من و رسوند من تشکر کردم و رفتم ...اون شب تا صبح بیدار بودم و فکر می کردم روز بعد که تو مسجد بودم و دیگه کسی تو مسجد نبود دیدم همون دوست مامانم به شونم زد و گفت پس تو اونی هستی که دل حاج اقای ما رو بردی؟

با خجالت سرم و انداختم پایین ...

 

عصر اون روز دوست مامانم زنگ زد و گفت داره با مامان حاج اقا می یاد خونمون

دل تو دلم نبود اصلا واسه خونوادم غیر قابل باور بود که من همچین کیسی و حتی قبول کنم که بیاد خونمون

نمی دونم چرا یه حس خوشحالی به سراغم اومده بود ...

سریع یه لباس درست و حسابی پوشیدم و یه ارایش کوچیک کردم که مامانم گفت اگه بخوای زن اون شی دیگه از این تیپا خبری نیست ...که من گفتم اون اگه من و بخواد همینی که هستم و می خواد ...

من تو اتاقم بودم و همه ی زندگی گذشتم جلو چشام بود ...

مامانم صدام زد وارد پذیرایی شدم و دیدم مامان حاج اقا نه تنها چادری نیست بلکه یک تیپ خیلی شیک ولی

پوشیده زده ...خوشحال شدم که به حرف مامانم گوش نکردم ...

رفتم کنار مامانم نشستم ...مامان یه تعداد سوال پرسیده و اونم یه سوالاتی از من

رو کرد به من و گفت خانواده ی ما رو همه می شناسن و از قدیم ایام طلا فروشی داشتیم و طلا سازی ...

از نظر مادی زندگیشون تامین نگران نباشید فقط باید با خلقیات پسرم کنار بیاید که فکر کنم کار سختی باشه و اگه اجازه بدید فردا شب با همسرم و پسرم مزاحم شیم که شمام با هم صحبت کنید و ...

وقتی که رفتن مامان گفت خوب دیگه همه چی هم داره ...من با خودم گفتم پس چرا مامان دوستم می گفت

هیچی نداره ؟ این جور که معلوم بود وضع مالیشون خیلی خوب باید باشه ...

فردا شب ساعتای ۸ بود که مامان گفت اومدنا داری چی کار میکنی پس ...وای هنوز اماده نشده بودم

سریع لباس پوشیدم و هی حاج اقا رو تصور می کردم که الان با امامه و قبا اون جا نشسته و هی با خودم ریز می خندیدم ...

مامان صدام زد وارد پذیرایی که شدم دم در تا حاج اقا رو دیدم داشتم غش می کردم ...

این خود حاج اقا بود ؟؟؟

با یک کت و شلوار خیلی شیک ...

این قدر دست و پام و گم کرده بودم که نزدیک بود بخورم زمین ...

چند دقیقه ای که نشستم مامان حاج اقا گفت خوب بذارید این دو تا جوون با هم حرفاشون و بزنن ...

من که رو پام بند نبودم حاج اقا رو سمت اتاقم راهنمایی کردم

خندم گرفته بود وقتی وارد اتاقم شدیم همه ی اتاقم پر عروسک بود و میز توالتم پر لوازم ارایشی و ...

حاج اقا رو زمین نشست حالا من وایسدم بالا سرش و نمی دونم با اون دامن تنگ چه جوری رو زمین بشینم

چادرم و به زور جمع و جور کردم و نشستم

حالا هر دو سکوت کردیم ...

یه دفعه هر دو با هم گفتیم نمیییی...

نمی خواید صحبت کنید؟

حاج اقا شروع کرد از خودش و خانوادش و تحصیلات و زندگیش گفت

گفت که هیچ سرمایه ای نداره خودش و پیرهن تنش

گفت هنوز طلبه است و دوست داره ادامه بده ...

واسم گفت که پدرش پولش از پارو بالا میره ولی حاضر نیست که ریالی از باباش بگیره

گفت خودش و داره و یه تن سالم و بزرگ تر از همه یه خدا که خیلی بهش معتقده و ...

خیلی صحبت کرد از همه چیزو از همه جا منم از خودم گفتم و گفتم و...

نتیجه این صحبت ۴ ساعته که مامان دو بار مراجعه به اتاق داشت و چنان چشم چشم غرنه ای به من داشت ...

که حاج اقا خواستن که فرصت بدن و عذر خواهی کردن ...

نتیجه این شد: که من و حاج اقا از صفر همه چی و شروع کنیم و فقط و فقط واسه هم باشیم و با خدا باشیم

ما با هم وارد پذیرایی شدیم و حاج اقا رو به همه گفت که جواب ما مثبت ...

همه خندشون گرفته بود از عجله ی ما ...من که خودم تو شک بودم ...

حاج اقا و اینا رفتن لحظه ای که می خواستن برن انگار دلم واسش تنگ شده بود به همین زودی من عاشق شدم

و اون لحظه حاج اقا تبدیل شد به اقا جان من ...

همین طور که اشک می ریختم رفتم وضو گرفتم و سجده شکر می کردم واسه هدیه ای که خدا واسم فرستاده بود ...

توی پست بعدی از مراسم عقدمون میگم ...

روزی که فهمیدم خونه ی 60 متری ما بهترین کاخ دنیاست

شب که همه رفتن و من و اقا جان موندیم ...

رو کردم بهش و گفتم اقا جان تو من و واسه گذش...

نذاشت حرفم و ادامه بدم و گفت خانم جون شما رو سر من جا داری من و شما از الان شدیم ما و دوباره متولد شدیم ...

یادمه تا ۲ شب با هم صحبت می کردیم وقتی خواست بره گفت خانوم جون من طاقت دوریت و ندارم ... میشه زود بریم سر خونه زندگیمون ...

یه لبخند زدم که احساس می کردم کل فضا شده لبخند و با خوشحالی گفتم معلوم عزیزم

فردا شب واسه نماز مغرب اومد دنبالم اولین بار بود که لباس طلبگی با هم تو خیابون راه میرفتیم ...

یه حس عالی داشتیم ...حتی تو اون لباسم خیلی خوش تیپ بود ...دلم قنج می رفت و نگاش می کردم ...

اولین بار بود که به اسم همسر اقا جان وارد مسجد شدم یه حس خیلی خوب داشتم انگار که ...

همه تبریک می گفتن منم واقعا خوشحال بودم و تو نماز اشک می ریختم و دلم می خواست خدا رو بغل کنم ...

اصلا آرامشی که تو این نمازی که پشت سر اقا جان می خوندم داشتم هیچ وقت نداشتم ...

همه رفتن من موندم و اقا جان تو مسجد از پشت پرده صدا زد خانوم جان نماز شکر بخونیم؟

خیلی خوشحال بودم تازه داشتم مزه عشق با طعم واقعی و پر از خدا رو می چشیدم ...

احساس می کردم تو اغوش خدام ...خیلی نزدیک ...

عصری اقا جان اومد خونه ی و یک کادو واسم اورده بود یک روسری صورتی ...

پوشیدمش و واسه اولین بار رفتیم خونه ی بابا جون (خونه اقا جان) از دیدن خونشون داشتم شک میشدم در حد

یه قصر بود ...

خیلی من و دوست داشتن و واقعا هنوزم اون جورین ..

ولی به وضوح تفاوت و اختلاف بین اقا جان و خانوادش بود ...

موقع برگشت گفت خانوم جون میشه زود بریم خونه ی خودمون و من گفتم خونه هم داریم؟

که یه خنده ی شیطون کرد هر جا غیر خونه ی بابام ...

اون شب با خونوادم صحبت کرد که ما تصمیم داریم به زودی بریم سر خونه زندگیمون ...

مامانم خندید و گفت شما خیلی اتیشتون تنده ...واقعا نمی دونم چی کار کنم ...

از فردا افتادیم دنبال کارای خونه و جهیزیه انگار که گفته بودن دنیا داره تموم میشه عجله کنید ...

هر جا می رفتیم رهن واقعا بالا بود ...

شب خسته بر گشتیم خونه ی و من با صدای خسته گفتم اقا جان بیا خونه بخریم ....

انقدر بلند خندید به حرفم ...منم محکمتر گفتم جدی میگم

اقا جان گفت اخه خانوم جان ما تو رهن خونه موندیم حالا شما میگی خونه بخریم؟

گفتم خوب من طلاهام و می فروشم پول جهزیه و پول شما هم میذاریم میشه بخریم که ...

بازم می گفت حتما عزیزم حتما ...

خلاصه از من انکار از اون انکار ...

فردا خودم به یکی از اشناهامون سپردم و حدودا یه مبلغی گفتم که داریم خیلی بالاتر از اون چیزی بود که داشتیم

ولی نمی دونم چرا این مبلغ و گفتم ....

عصرش زنگ زد و گفت یه مورد داره که اگه میخواید همین امروز اکی می کنه ...

منم سریع به اقا جان زنگ زدم و گفتم دیدی خونه خریدیم؟

خندیدو گفت خانوم جون باز فکر کردی؟

اومد خونه ی و اماده شدیم رفتیم بنگاه و خونه رو به ما نشون داد تو یه نظر عاشق خونه شدم واقعا معماریش

عالی بود با اینکه خیلی کوچیک بود ولی دو خواب داشت و واقعا دلنشین بود

رفتیم بنگاه و صاحب ملک یه خانوم بود گفت ۴/۵ تا مشتری دیگه پای خونست و منم همین امشب پول لازمم

اگه خونه رو می خواید همین امشب من یه نگاه به اقا جان کردم و گفتم میشه عزیزم

اون شب قرار بود یه پیش قسط بدیم بقیه رو وقتی سند و تخلیه خونه انجام شد ...

من به حاج اقا گفتم پس شما بریم شناسنا مه ات و بیاریم ...

که دیدم اقا جان داره میره سمت خونه ی ما ...گفتیم چرا این وری میری

گفت حالا شما رو شناسنامه ی و کارت ملی و بیار کاری به این چیزا نداشته باش

تو راه بهم گفت که خونه واسه خانوم جونم هست که تاج سره

من تشکر کردم و گفتم اقا جان ...واسه ما هست خونه پس بیا که خونه رو به نام دو تامون کنیم ...

گفت باشه پس بذار فعلا به نام شما بشه تا بعد ...

شروع من و اقا جان 4(وقتی فهمیدم بهترین مرد دنیا نصیبم شده )

همه چی خیلی سریع داشت پیش میرفت و غیر قابل باور ...

فردای همون روز رفتیم ازمایش خون اصلا انگار که دنبالمون کرده باشن ...

تا عصر که جواب ازمایش خون اومد و شب من و اقا جونم با هم محرم شدیم و اقا جان یه انگشتری تو دستم کرد

این قدر خوشحال بودم و پر احساس که گاهی به سمت اینه می رفتم و بلند بلند می خندیدم ...

شب وقتی دم در خواستم از اقا جان خداحافظی کنم دستام و گرفت و گفت امانت خدا خیلی دوست دارم ...

این قدر این جمله اش به دلم نشست که نا خود اگاه بغضم شکست و گفتم شما معجزه ی خدایی واسه من ...

اقا جان رفت و از فردا افتادیم دنبال کارای مراسم عقدمون که قرار شد شب جمعه باشه ...

اصلا همه چی خیلی ریلکس جلو می رفت باور نمی شد من که این همه وسواس داشتم واسم مراسم و ...

این همه راحت بگیرم همه چی و ساده انتخاب می کردم ...

موقع خرید حلقه که رسید مامان اقا جان دستم و گرفت و رفتیم سمت طلا فروشیشون ...

من یه نگاه به اقا جان کردم و احساس کردم که دوست نداره بریم ...

تو گوشم گفت خانوم جون میشه که ...همین و گفت و من رو کردم به مامانش که ما دوست داریم حلقمون نقره بگیریم که اقا جانم بتونه استفاده کنه ...

چنان چشم قرنه ای به من و حاج اقا رفت و گفت من چیزی انتخاب می کنم که اقا جانتم بپوشه ...

وارد مغازه که شدیم انواع مختلف طلا ها رو به من نشون می دادن و من که عاشق طلا بودم فقط به اقا جان نگاه می کردم که تو فکر بود...

باباش نگاهی به اقاجان کرد و گفت دخترم این هدیه ماست کاری به سید نداشته باش کل مغازه مال خودت

که اقا جان هم یه لبخند زد که شما لطف دارید و منم بادل خوش طلا و حلقه انتخاب کردم و واسه اقا جان هم

حلقه ای انتخاب کردیم که بتونه بپوشه ...

همه کارا انجام شد و پنج شنبه من رفتم ارایشگاه و اقا جان اومد دنبالم همو که دیدیم هر دومون ماتمون برده بود

اینقدر زیبا شده بود که اسفند و گرفتم رو سرش وارد خونه که شدم همه بهت زده نگاهمون می کردن از نظری قدی از من خیلی بلند تره و منم ریزه میزم ...

ولی خوب تو اون لباس پرچین منم درشت به نظر میرسیدم ..و مجلس زنونه مردونه جدا بود

وارد که شدیم صدای دف رو شنیدم و یه گروه که داشتن مولودی های می خوندن که تا حالا همچین مراسمی ندیده بودم

موقع عقد رسید تازه یادمون اومد که ما در مورد مهریه حتی صحبت نکردیم

من تو گوش مامانم گفتم مهرم یک سکه است با اینکه راضی نبود ولی به عاقد گفت یه سکه ...

اقا جان گفت اگه غیر این بود شک می کردم که نشناخته امت ...

بله رو که گفتم اقا جان دستم و محکم گرفت و ممنون خانم جون که مال من شدی ...

اون موقع بود که فهمیدم من بهترین مرد دنیا نصیبم شده

روزی که فهمیدم خونه ی 60 متری ما بهترین کاخ دنیاست

شب که همه رفتن و من و اقا جان موندیم ...

رو کردم بهش و گفتم اقا جان تو من و واسه گذش...نذاشت حرفم و ادامه بدم و گفت خانم جون شما رو سر من جا داری من و شما از الان شدیم ما و دوباره متولد شدیم ...

یادمه تا ۲ شب با هم صحبت می کردیم وقتی خواست بره گفت خانوم جون من طاقت دوریت و ندارم ...میشه زود بریم سر خونه زندگیمون ...یه لبخند زدم که احساس می کردم کل فضا شده لبخند و با خوشحالی گفتم معلوم عزیزم

فردا شب واسه نماز مغرب اومد دنبالم اولین بار بود که لباس طلبگی با هم تو خیابون راه میرفتیم ...

یه حس عالی داشتیم ...حتی تو اون لباسم خیلی خوش تیپ بود ...دلم قنج می رفت و نگاش می کردم ...

اولین بار بود که به اسم همسر اقا جان وارد مسجد شدم یه حس خیلی خوب داشتم انگار که ...

همه تبریک می گفتن منم واقعا خوشحال بودم و تو نماز اشک می ریختم و دلم می خواست خدا رو بغل کنم ...

اصلا ارامشی که تو این نمازی که پشت سر اقا جان می خوندم داشتم هیچ وقت نداشتم ...

همه رفتن من موندم و اقا جان تو مسجد از پشت پرده صدا زد خانوم جان نماز شکر بخونیم ؟

خیلی خوشحال بودم تازه داشتم مزه عشق با طعم واقعی و پر از خدا رو می چشیدم ...

احساس می کردم تو اغوش خدام ...خیلی نزدیک ...

عصری اقا جان اومد خونه ی و یک کادو واسم اورده بود یک روسری صورتی ...

پوشیدمش و واسه اولین بار رفتیم خونه ی بابا جون (خونه اقا جان) از دیدن خونشون داشتم شک میشدم در حد یه قصر بود ...

خیلی من و دوست داشتن و واقعا هنوزم اون جورین ..

ولی به وضوح تفاوت و اختلاف بین اقا جان و خانوادش بود ...

موقع برگشت گفت خانوم جون میشه زود بریم خونه ی خودمون و من گفتم خونه هم داریم ؟

که یه خنده ی شیطون کرد هر جا غیر خونه ی بابام ...

اون شب با خونوادم صحبت کرد که ما تصمیم داریم به زودی بریم سر خونه زندگیمون ...

مامانم خندید و گفت شما خیلی اتیشتون تنده ...واقعا نمی دونم چی کار کنم ...

از فردا افتادیم دنبال کارای خونه و جهیزیه انگار که گفته بودن دنیا داره تموم میشه عجله کنید ...

هر جا می رفتیم رهن واقعا بالا بود ...

شب خسته بر گشتیم خونه ی و من با صدای خسته گفتم اقا جان بیا خونه بخریم ....

انقدر بلند خندید به حرفم ...منم محکمتر گفتم جدی میگم

اقا جان گفت اخه خانوم جان ما تو رهن خونه موندیم حالا شما میگی خونه بخریم ؟

گفتم خوب من طلاهام و می فروشم پول جهزیه و پول شما هم میذاریم میشه بخریم که ...

بازم می گفت حتما عزیزم حتما ...

خلاصه از من انکار از اون انکار ...

فردا خودم به یکی از اشناهامون سپردم و حدودا یه مبلغی گفتم که داریم خیلی بالاتر از اون چیزی بود که داشتیم

ولی نمی دونم چرا این مبلغ و گفتم ....

عصرش زنگ زد و گفت یه مورد داره که اگه میخواید همین امروز اکی می کنه ...

منم سریع به اقا جان زنگ زدم و گفتم دیدی خونه خریدیم ؟

خندیدو گفت خانوم جون باز فکر کردی ؟

اومد خونه ی و اماده شدیم رفتیم بنگاه و خونه رو به ما نشون داد تو یه نظر عاشق خونه شدم واقعا معماریش عالی بود با اینکه خیلی کوچیک بود ولی دو خواب داشت و واقعا دلنشین بود

رفتیم بنگاه و صاحب ملک یه خانوم بود گفت ۴/۵ تا مشتری دیگه پای خونست و منم همین امشب پول لازمم اگه خونه رو می خواید همین امشب من یه نگاه به اقا جان کردم و گفتم میشه عزیزم

اون شب قرار بود یه پیش قسط بدیم بقیه رو وقتی سند و تخلیه خونه انجام شد ...

من به حاج اقا گفتم پس شما بریم شناسنا مه ات و بیاریم ...

که دیدم اقا جان داره میره سمت خونه ی ما ...گفتیم چرا این وری میری

گفت حالا شما رو شناسنامه ی و کارت ملی و بیار کاری به این چیزا نداشته باش

تو راه بهم گفت که خونه واسه خانوم جونم هست که تاج سره

من تشکر کردم و گفتم اقا جان ...واسه ما هست خونه پس بیا که خونه رو به نام دو تامون کنیم ...

گفت باشه پس بذار فعلا به نام شما بشه تا بعد ...

روزی که سقف خانه مان یکی شد

اون شب اقا جان چک و داد و ما رفتیم به سمت بستنی فروشی اول رفتیم خونه ی مامان جون و بابا جون

هیچی نمی گفتیم فقط می گفتیم بخورید حالا می گیم

وقتی گفتیم صاحب خونه شدیم می خندیدن و می گفتن چادر خریدید لابد

ولی نه ما صاحب بهترین قصر دنیا شده بودیم

بعدم رفتیم خبر و به مامان جونم دادیم همه با تعحب نگامون می کردن ...

خودمون هم انگار که رویا باشه واسمون ...

فردا قرار شد ما بریم پیش بابا جون که موضوع طلاهام و بش بگیم ...

که بابا جون وقتی بش گفتیم گفت باشه حالا دیگه هدیه خودمون و به خودمون می فروشین ؟ما هم می خندیدم

گفت اینا پیش من می مونه کم کم بیاید بخرید و می خندید به کارمون همین جور ب همه چی واسه خونه اکی شد

و سر یه هفته رفتیم سر خونه امون و کم کم وسایل خونه امون و چیدیم

زیاد نمی خوام از ماه عسلمون بگم بعدا اگه وقت شد می گم از پست بعد از این روزامون میگم ...

ماه رمضان ما

این روزها روزهایی که من و اقا جان کمتر همدیگرو می بینیم

اقا جان قاری قران ختم قران توی حسینیه بزرگ شهرمون هستم با هم میریم

از لحظه ای که اقا جان شروع می کنه به خوندن دیگه من خود دار نیستم خودم و اقا جان و در محضر خدا

می بینم

می بینم که چقدر خدا دوسمون داره نه اینکه ما بنده ی خوبی هستیم نه فقط به خاطر اینکه می دونیم

خدای خوبی داریم

بعد که مراسم تمام می شه

چنان تند راه میرم کنار ماشین می ایستم که اقا جان بیان

تا می بینمشون یک لبخند می زنم و چشمکی که می دونم فقط اقا جان می بینم

تا توی ماشین می شینم عمیق سر تا پاش و نگاه می کنم

اقا جان زیر چشمی نگام می کنه و می گه خانم جان چیه؟

و من فقط توی دلم میگم خیلی دوست داشتنی هستی

میریم خونه اقا جان میره مطالعه می کنه و میگه کمک نمی خوای ؟(یه جوری میگه یعنی بگو نه!)

منم میگم نه اقا جان ...

میرم تو اشپز خونه ی شروع میکنم واسه درست کردن افطاری

یه دفعه اقا جان و می بینم که کنار اپن وایساد ه و نیگام میکنه همون نگاه خیره

میگم چیه ؟

زیر لب یه چیزی میگه( می دونم که گفته دوسم داره )

غذا رو که اماده می کنم میرم تو اتاق سرم و میذارم رو پای اقا جان و می گم من می خوابم حواست به غذا باشه

حالا چه جوری حواسش باشه وقتی سر من رو پاش دیگه خودش می دونه

اروم اروم تو خواب و بیداری متوجه ام که بالشت زیر سرم میذاره خوابم میبره

بیدارم می کنه بعد ۱ ساعت و میریم سمت مسجد

به اقا جان اقدا می کنم

هنوزم بعد از دو سال این اقدا کردن واسم شیرینه

وقتی دعای ماه رمضون می خونه دلم می خواد منم با صدای بلند باهاش بخونم ولی نمیشه

تا به خودم بجنبم می بینم کسی تو مسجد نیست

صدام میزنم خانم جان بریم ؟

میریم سمت خونه

سفره رو اماده می کنم

میگم اقا جان  می تونی صبر کنی؟ سالاد درست کنم ؟

میگه خانوم خیلی گرسنه ام تا دست و صورتم و می شورم باشه

در یخچال و باز می کنم می بینم سالاد درست کرده تو یخچاله به طرز خنده داری تزئین شده

خنده ام می گیره

میرم پشت در دسشویی وای میستم و تا اقا جان میاد بیرون میگم پخخخخخخخخ

نگام می کنه و میگه اینم ادم روزه دار ...ماشالله به این انرژی

با غذا فیلم های تلویزیون و می بینیم من از اولش می خندم بیخود بی جهت

از خنده ی من اونم می خنده

می دونم خدا هم با ما می خنده ...

یادمان به یتیمان باشد ...

از اون جایی که قسط زیاد داریم حقوق اول ماه من همیشه یک راست واسه قسطا میره و اقا جان

می مونه و خرج خونه

همیشه خدا از اون موقعی که مجرد بودم اگر پول کم می اوردم احساس فقیری می کردم حالا درست یا اشتباه

یادم میاد یه روزی که این و به اقا جان گفتم نگاهم کرد و گفت پس چرا با من فقیر ازدواج کردی ؟

من ردیف کردم که شما این و داری این و داری و...

دیگه ول کن نبودم که اقا جان شما همه چی تمومی

اصلا اقا جان بده دستتو ببوسم

داشت از خنده روده بر می شد ...

من همینجور که غلت میزد دنبال دستش بودم که ببوسم که اون مثل همیشه پیش دستی کرد و دستم و بوسید

گفت اتفاقا خانوم جان شما از خدا روزی حلال بخواه چه اشکالی داره ...

این تلنگری بود که من از اروزهام بگم :

از اینکه چقدر بچه ی زیاد دوست دارم

یک خونه ی بزرگ ویلایی با کلی بچه که فقط ۳ تاش واسه خودمون باشه

کلی پول که بتونم واسه جونا ازدواج راه بندازم

واسه زایمان پول بدم

نه اینکه واسه خودم پول نمی خوام چرا واسه خودمم اسایش می خوام چرا دروغ بگم ...

خلاصه که اقاجان گفت خوب حالا ما میریم بالا منبر ول نمی کنیم یا شما خانوم جان ؟

یه حساب قدیمیه دوره مجردی داشتم که خیلی اتفاقی پیداش کردم یعنی چنان ذوقی کردم

که انگار اون پول قولمبه خدا  زودی ریخته بود تو حساب که اره بیا برو اون خونه رو بخر... بچه ها رو هم بیار ...

۲۵۰ تومن بود ...خوب من یه فکری تو ذهنم بود که دوست داشتم فقط با پول خودم باشه

نشستم حساب کتاب کردم ...

دیدم میشه اون هیجانی که خیلی وقته دنبالشم حالا هر چند کوچک انجام بدم

فرداش به اقا جان گفتم من خرید دارم

تازه خرید خونه رو انجام داده بود گفت تازه خرید کردم که ...

خلاصه رفتیم و گفتم نقشه ام چیه

با اون پول واقعا چیز خاصی نمی شد خرید اقا جان جنسای بیشتری ور داشت

من گفتم نه با حساب کتاب من همین دو تا کیسه برنج و یک ۶ تا روغن و ۲تا مرغ  میشه خرید

اون اضاف کرد و گفت خدا به حساب منم پول ریخته خانوم جان

خریدارو کردیم و سریع رفتیم خونه بسته بندی کردیم

اقا جان گفت قبل اینکه مسجد بریم بریم فلان محله چند تا خونه رو می شناسم

کفتم نه می خوام بعد افطارمون باشه

بعد افطار راه افتادیم سمت محله قدیمی و فقیر نشین

اقا جان کیسه رو میذاشت پشت در من کشیک میدادم و در میزدم و پا به فرار میذاشتیم

کارمونون که تموم شد پشت سرمون و نیگاه می کردیم که کسی نبینتمون

رفتیم به سمت ماشین با سرعت زیاد چادرم گیر کرد خوردم زمین اقا جان بلندم کرد و گفت زود بلند شو بریم

نشستیم تو ماشین من پاهام واقعا درد می کرد

اقا جان گفت پات درد گرفت ؟

من یه ریز می خندیدم فکر کرد گریه می کنم گفت این همه درد داری ؟بریم دکتر

دیگه خندم بلند تر شد ...گفتم حالا به نظرت دزدیا چیزی خوبی هم توش هست که اقا جان متوجه منظور من از خنده شد

خسته رسیدیم خونه واقعا پام کبود شده بود می دونم که به خاطر بد پوستیم چند ماه جاش می مونه رو پوستم

می دونم تا چند ماه هر وقت نگاش کنم لبخند می زنم

خدایا ممنونم از این همه خوب بودنت من و اقا جان قابل دونستی وگرنه ما که ناقابلیم

ماه عسل

زیاد اهل تلویزیون نیستم ولی برنامه ی ماه عسل و واقعا دوست دارم

در همون حین که دارم افطاری درست می کنم تلویزیون و روشن می کنم و اقا جانم در حین مطالعه برنامه رو می بینه

تلویزیون دقیقا روبرو در اشپزخونه است اینم مزیت خونه ی کوچیکه

دیروز که برنامه رو می دیدم یه دفعه وسط برنامه وقتی خانومه اشک می ریخت بی اختیار اشک ریختم و رفتم

کنار اقا جان نشستم و محکم دستاش و گرفته بودم و می گفتم می ترسم می ترسم

اقا جان که دیگه شناخت داره و فکرم و می خونه گفت

عزیزم ما خدا رو داریم اگه هر امتحانی هم بشیم با همیم از چی میترسی از امتحان خدا ؟

اون لحظه فقط اشک ریختم و هیچی نتونستم بگم ...

رفتیم مسجد و اومدیم من همه ی فکرم این بود که من چقدر می تونم تو امتحان خدا سر بلند باشم

شب بعد از افطار رو کردم به اقا جان و گفتم من چقدر می تونم صبور باشم و سربلند تو امتحانای خدا؟

واسم توضیح داد که خدا هر کسی و قدر توانش امتحان می کنه

شمام تا حالا امتحان پس دادی حالا امتحان هر کسی یه جوریه .

توضیح داد که باید قدر لحظه لحظه ی زندگی دونست و هر لحظه رو لذت برد و بدونيم شايد اين اخرين لحظه اي باشه كه كنار هميم

اقا جان گفت پس به من حق بده هر لحظه لبخندت و بخوام

اقاجان رفت تو اتاق پشت سرش راه افتادم خنده اش گرفته بود و هيچي نمي گفت

رفت تو اشپزخونه من گرفت و بودمش و باش راه مي رفتم

هر جا ميرفت دنبالش مي رفتم

گفت خانوم جان مي خواي تا هميشه اين جوري باشي ؟

گفت اره بدم نميشه

گفت خوب  فردا ميريم مي كنمت پا كليديم خويه ؟

گفتم خوب خودتون گفتي از همه ي لحظه ها بايد لذت برد منم با وجود شماست كه لذت ميبرم

اين داستان تا موقع خواب ادامه داشت

ديگه اقا جان اعتراف كرد كه حالا من رفتم رو منبر يه چيزي گفتم زندگي تلخ و شيرين باشه خوبه

منم مجبور شدم خودم و راضي كنم

...خوشحالم از اين همه نعمت خدا كه سو گليش اقا جانه

كاش همه ي ما بدونيم و درك كنيم كه زندگي رو بايد زندگي كرد هر لحظه اش و به اين فكر كنيم كه اين اخرين لحظه است

قدر داشته ها م و بدونيم و از اين همه لطف لذت ببريم

قدر اونايي كه تو زندگيمون جا گرفتن حالا خوب و بد شون مهم نيست

خودمون و دوست داشته باشيم چون خدا دوسمون داره ...

و خدايي كه همين نزديكي است ...

میلاد امام حسن در خانه ی ما

من ارادت خیلی خاصی دارم به کریم اهل بیت امام حسن

احساس می کنم با اون همه عظمت غریب هستند

چند روز پیش که داشتم نگاه می کردم به تقویم دیدم امروز ولادت امام حسن هست و

یه لبخند زدم که باید یه مراسم بگیرم واسش به خاطر اون همه لطف و محبتی که همیشه بم داشته

شب با اقا جان راجبش صحبت کردم که ایشون گفتن خانم جان خونه کوچیک نیست واسه مراسم ؟

که من گفتم همین چند تا همسایه رو دعوت می کنیم فقط می خوام تو خونه امون واسه امام حسن جشن بگیریم

فرداش با اقا جان رفتیم و تمام وسایل و خریدیم همه چیز به رنگ سبز

اینقدم هر دو ذوق داشتیم که نگو که من پیشنهاد کردم یه کیک هم سفارش بدیم

رفتیم و کیک هم سفارش دادیم به خانواده خودم و اقا جان خبر دادم که همچین مراسمی می خوایم بگیریم

و به چند تا همسایه هم گفتم به همه هم گفتم دارید میاید جشن تولدها پوشش جشن داشته باشید

خودم و اقاجان از دیروز صبح شروع کردیم مبلا رو جمع کردیم تو اتاق خواب و اون اتاق و هم خالی کردیم و شروع کردیم به اماده کردن غذا تند و تند یه دفعه یادم میومد که یه چیزی یادم رفته اقا جان مثل فرفره می رفت می خرید و میومد

همه غذا ها رو یا غذاهای سبز درست کردم یا تزئئین سبز کردیم

زحمت پلو و خورشت و اقا جان کشید

حتی با هم حرفم نمی زدیم فقط کار می کردیم ساعت نزدیک به ۵ شد که دیگه کارا تموم شد و به بقیه هم

گفته بودم که ۵.۳۰ /۶ بیان سریع یه دوش گرفتیم و اقا جان و فرستادم دنبال کیک و فش فش

خودمم بهترین لباسمو پوشیدمو اماده منتظر شدم یه دفعه به ذهنم اومد که با تزئینای تولدم که داشتم یه تزئئین

کنم خونه رو سریع انجام دادم که اولین نفر مامان اقا جان اومدن شوکه شده بود می گفت تولد کیه چه خبره ؟

گفتم تولد امام حسن

کم کم همه اومد اون دوستمون هم که مداح هستن اومدن و مراسم شروع شد

اقا جان از خیلی پیش دف رو بلدن و یه مدتی هم هست که به من یاد دادن همراه با مولودی من دف زدم با اینکه هنوز خیلی راه نیوفتادم ولی همه خوششون اومد جمعیت بیش از اون چیزی بود که فکر می کردم

اقا جان اومد و کیک و اورد من بش گفتم گوش بزنگ باش که غذا کم اومد بری از بیرون بگیری

کلی شمع گذاشتم رو کیک و همه با هم به نیت خوشبختی همه جوانای و رفع گرفتاریا و بر اورده شدن ارزوی قلبیمون فوت کردیم

سفره رو انداختیم و دعا خوندیم

همش به مامانم می گفتم غذا کم نیاد که می گفت نگران نباش خود اقا برکت میده

غذا ها رو می کشیدم تو ظرف ولی تموم نمی شد به مامانم گفتم اومد بالا دیگ مو به تنش سیخ شد

اشک بود که من و مامانم می ریختیم

سفره رو چیدیم  و غذا کلی اضاف اومد

همه مهمونا رفتن و اقا جان اومدن و غذاها رو بسته بندی کردیم و بردیم مسجد

وقتی برگشتیم خونه هر دومون حس کردیم خونه مون یه رنگ دیگه گرفته اینقدر انرژی داشتیم که انگار از صبح هیچ کاری نکردیم هر دو راضی بودیم و تو دلم دعا دعا می کردم صاحب مجلسم راضی باشن

با اقا جان دعای مجیر و خوندیم با صدای بلند یه حالی به هر دومون داد ...

موقع خواب به اقا جان قضیه برکت غذا رو گفتم ایشونم گفتن ایشالله مراسم و هر ساله بگیریم هر دو با لبخند

خوابیدیم می دونم که عزیز دل کریم اهل بیت هم لبخند زد به من که شرمنده اشم ..

 

شب قدر سه نفره ی ما: من .اقا جان.خدا

دیروز خیلی حالم بد بود از سرکار که اقا جان اومد دنبالم حتی نمی تونستم جواب سلامش و بدم

تا رفتیم خونه من فقط لباسم و در اوردم و خوابیدم که دیگه اقا جان صدام زد گفت بهتری؟

 دیدم ساعت ۸ شده و اقا جان می خواد بره مسجد نا نداشتم از سر جام بلند شم

اومدم تو پذیرایی دیدم سفره رو پهن کرده و رفته

اذون که گفت فقط یه لیوان شیر تونستم بخورم

منتظر شدم اقا جان اومد احساس می کردم الان که بیهوش شم سر سفره سرم و گذاشتم رو پای اقا جان

چشمو که باز کردم دیدم رو تخت خوابیدم و ساعت ۱۲

با تعجب دور و برم و نگاه کردم دیدم اقا جان نیست ...

رفتم وضو گرفتم و نماز خوندم و ۲ رکعت نماز برای پدرم و هر انکه دستش کوتاه از دنیا

جوشن کبیرو با شبکه قران خوندم تموم که شد اقا جان اومد ساعت ۲ بود

انگار که دنیا رو به من داده باشن

چراغارو روشن نکرد اومد کنارم نشست شکبه سه قران به سر داشت دستامو گرفت و قران رو سر گذاشتیم

به امام حسن که رسید اصلا یه حالی شدم واسه غربت همیشگیش

واقعا بعضی اماما خیلی غریبن امام محمد تقی و امام علی نقی

از خدا می خوام کمک کنه یکم فقط یکم بتونیم از غربتشون کم کنیم

یه حال عجیبی بود که هیچ وقت حتی تو مراسمای خیلی خوبی که رفته بودم نداشتم

تموم که شد به اقا جان گفتم واسم بخونه از امام حسن نمی دونم احساس کردم

کم گذاشتن که از امام حسن نگفتن

خدایا کریمت و رحیمیت و این همه بزرگی و بخشندگیت و شکر

خدا متشکرم واسه همه ی داده و نداده ات

واسه این همه بزرگیت ...

تا ساعتای ۳ بیدار بودم من خوابیدم اقا جان تا صبح بیدار بود

تو این شبا یادمون کنید هر لحظه ی که دلتون و جفت خدا کردید

یادتون به همه ی گرفتارا مریضا حاجت دارا باشه

به من که پر از گناه و اشتبام

مهم نیست کجا باشی تو کدوم مراسم حتی شاید تو رختخواب حتی شاید خسته

مهم اینکه با خدا باشی ...الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب ...

عزیز گرامی شدن

من از بار اولی که بابای اقا جان و دیدم بد جوری تو دلم نشست پیری اقا جان و توش میدیدم و ذوق می کردم

هنوزم همین جوره ...

ایشون و بابا جون صدا میزنم ...

خونه ی بابا جون و اینا دیشب نذری داشتن از پریشب ما رفتیم اونجا واسه کمک

من و اقا جان همچون بوردوزر کار می کردیم اقا جان یه خواهر دارن که ایران نیستن

می مونیم من و اقا جان

نشسته بودیم که بابا جون اومد من سریع رفتم در و باز کردیم و محکم بغلش کردم کلی هم من و بوسید

سریع یه لیوان شربت واسشون اوردم و کنارشون نشستم و کلی ذوق می کردم از خوردنشون

بعد رفتن تو اتاق و یه انگشتری خیلی خوشکل تو دستشون بود که دادن به من این قدر ذوق زده شده بودم

بالا و پایین می پریدم گفتن این و فقط ۲ نفر تو دنیا دارن یکیش که الان دست شماست یکیشم که خانومم دارن

چون خودم ساخته ام این و خیلی وقته که دوست داشتم واست بسازم ولی چون چشمام ضعیف شده طول کشید

دست بابا جون و بوسیدم و کلی تشکر کردم

کلا من کوچکترین چیزی که بم هدیه بم بدن خوشحال میشم این که دیگه جای خود داره

اقا جان هم گفت بابا جون منم که هیچی فقط خانوم جان اره ؟

که ایشون گفتن شمام تو دستشون ببین ذوق کن

کلا من عاشق بابا جونم چون بابا جون خودم فوت شده وابستگی شدیدی به ایشون دارم

اگه یه وقتی بشه یه هفته که نریم خونه بابا جون دیگه به اقا جان شاکی میشم که من دل دارما یه هفته است

که نرفتیم

مامان جون هم فوق العاده هستن ولی دروغ چرا با دیدن بابا جون قند تو دلم اب میشه پدر دختریه دیگه

یه وقتایی که مامان جون می گم دلم تنگ شده واستون می گن واسه من یا بابا جون منم که اصرار که هر دوتون

از ایشون اصرا که واسه بابا جون ...

بعدش من و اقا جان شروع کردیم به سبزی شستن و خرد کردن واسه قرمزی سبزی نذری

نذاشتیم که بابا جون و مامان جون کاری کنن

اونام حامی بودن

سر به سر من میذاشتن که نگاه کن چه انرژی گرفته محض انگشتر مثل تراکتور کار می کنه گرچه تکذیب کردم

ولی اینجا که می تونم اعتراف کنم من تا مدت زمان طولانی بابت این هدیه پر عشق بابا جون خوشحالم و پر انرزی

الان به من بگن قله هیمالیا رو فتح کن فتح می کنم

اون شب خونه ی بابا جون و اینا خوابیدم شب که نه دیگه سحری و نماز خوندیم و خوابیدیم

دیگه سبزیا دیر وقت تموم شد ...

موقع خواب اقا جان گفت :فکر می کنم بابا جون شما رو بیشتر من دوست داره

حالا من از خنده ریسه میرم که ایییییی حسود الان میرم به بابا جون میگم

که التماس نه اینکارو نکن شوخی کردم بابا

کلی سر به سرش گذاشتم ...

از صبح تا شبم که اونجا بودیم من هی به اقا جان می گفتم بگگگگگگگگگم ؟؟

کلی هم باج خواهی کردم با عرض معذرت

دیشب که مراسم تمام شد موقع برگشتن به خونه بابا جون تسبیحش و داد به اقا جان گفت فکر نکنی من به فکر

گل پسرم نیستم اقا جان خشمناک نگام می کرد که من با خنده گفتم به خدا من به بابا جون نگفتم خودش

فهمیده و سریع خداحافظی کردم رفتم تو ماشین نشستم چه قدرم مظلوم ...

اقا جان نشست تو ماشین و میدیدم داره جلو خنده اش و می گیره

که من گفتم دوست داری می تونی بخندیا ...

که دیگه طاقت نیاورد و خندید ...گفت بدم نشدا از کوچیکی عاشق تسبیح بابام بودم ...

این دو روز واقعا فوق العاده بود ...

این پست فقط واسه اون عزیزانی نوشتم که گفتن فقط از بعد معنوی زندگیتون ننویسین با اینکه این دو شب جای حرف زیاد داشت ...

یه قل دو قل بازی محبوب من ...

همیشه یادمه تو خونمون از این بازی ها داشتیم و مامان جونم خیلی خوب بازی میکرد

چشام همیشه به دستش بود که یادم بگیرم

خوب سنم که کم بود همون اول می باختم

ولی یادمه یه تابستون خیلی بازیم خوب شد و کلی ذوق داشتم ...

جمع میشدیم ما خانواده مادری و بازی می کردیم

داشتیم با اقا جان بر می گشتیم از پیاده روی که من شروع کردم سنگای ریز و صاف و واسه یه قل دو قل جمع کردم

شب که نشسته بودیم رفتم سنگارو اوردم و به اقا جان گفتم بلدی؟

که گفت نه یادم بده

حالا منم واسه اموزش کم حوصله

۵ دقیقه توضیح دادم

دستای من خوب بالطبع ریز و بهتر می تونم دستم به بقیه سنگا نخوره

اقا جان هی دستاش به سنگ می خورد و می باخت منم عصبانی که چرا این قدر می بازی

کلی هم غر زدم اخر سرم قهر کردم که چرا دقت نمی کنی ؟چرا درست بازی نمی کنی ؟

فقط نگام میکرد

گفت خانوم جان خدا به دو قلو هامون رحم کنه ...

حالا  من همچنان دارم زیر لب غر میزنم و یه دفعه به اقا جان گفتم مردای مردم این جوری بازی نمی کنن

یه دفعه اقا جان چنان قه قه ای زد که من با تعجب نگاش می کردم این قدر خندید که دیگه نفس واسش

نمونده بود

حالا من همچنان داشتم به غرام ادامه می دادم و بازوش و گرفت بودم و تکون میدادم که چرا می خندی هان ؟

دیگه بیشتر می خندید

 همشم می گفت مردای مردم دیگه چی کار می کنن؟

حالا من تازه به خودم اومدم که چه حرف خنده داری زدم ...

حالا من دستش و می کشم که بیا بشین درست بازی کن

حالا نشسته می گه ایییییهییییم بسم الله الرحمن الرحیم ....خودش و معرفی می کنه و خیلی جدی میشینه

پای بازی من قهر کردم رفتم رو مبل نشستم ...

حالا اون همین طور جدی نشسته و با فامیلیم صدام میزنه و دعوتم می کنه به بازی جوانمردانه ...

هی می خوام نخندم مگه میشه ...راجب بازی و کارایی که کردم توضیح میده ...

اخرشم میگه که مثل اینکه خانوم از بازی انصراف دادن و کلی از بازی خودش تعریف می کنم ...

منم میگم میرم با مامانم بازی می کنم و یواشکی میخندم ...

اعتراف میکنه که اصلا تو این بازی استعداد نداره ...

سنگارو با نا امیدی جمع می کنم میذارم تو نایلون و قول می گیرم از اقا جان که فردا بعد کار بریم خونه ی مامان جون بلکه دلم اروم بگیره

 

عیدتون مبارک" بندگیتون قبول

این دو روز یکی از ناب ترین لحظه های زندگیم بود

این دو روز باغ بابا جون بودیم تا عید و اعلام کردن راه افتادیم سمت باغ خانواده ی منم دعوت بودن

از این جا که راه افتادیم من و اقا جان تو ماشین شعر می خوندیم با صدای بلند یه مدت هست با هم داریم شعر حفظ می کنیم

رسیدیم تو باغ من تا رسیدم رفتم سمت جوی اب و پام و گذاشتم تو اب حالا تو اون گیر و دار

کسی متوجه نشده بود که من رفتم

یه دفعه به خودم اومدم که دارن صدام میکنن

بلند شدم رفتم سمت خونه باغ ...

دست اقا جان و گرفتم و رفتم که مامان جون گفت واسه ناهار منتظریم و بقیه خندیدن

عادت همیشگی من و اقا جان اینه که وقتی میریم باغ دیگه غرق میشیم تو طبیعت بسکی ما طبیعت دوستیم

یه جا دنج داره باغ که جوی اب پهناش بیشتر از بقیه جاهاست

کنار اون میشینیم و هر چی خستگی داریم جا میذاریم

رو به اسمون زیر درخت انار نگاه به اسمون میکنم از لای برگا و نور به چشام میخوره

خیلی هیجان زدم می خندم با صدای بلند حرف میزنم ...

اقا جان همیشه گوش خوبیه واسه منی که وقتی هیجان زدم همه ی احساسم و باید رو زبون بیارم

تا دم دمای ظهر دیگه رفتیم سمت خونه باغ بساط جوجه رو اماده کرده بودن

اقا جان و من شروع کردیم غذا رو درست کردیم و پیشنهاد دادیم بریم کنار جوی ناهار بخوریم

همیشه غذا رو جوری می پزیم که زیاد نیاد رو این قضیه من و اقا جان همیشه حساسیم ...

یه چرت ظهرانه زدیم و عصری اقا جان و مثل همیشه دف ...

شما تصور کن من این ور جوی اقا جان اون ور جوی

ایشون بابا لنگ دراز

بنده خاله ریزه

ایشون پریدن

منم خوشحال پریدم

حالا فشار اب زیاده من افتادم تو جوی اقاجان که از خنده روده بر شده هیشکی هم نیست نجات بده قل خوردم

تو اب تا ته باغ رفتم

دیوار دلش سوخت خوردم بهش نجاتم داد

هنوز اقا جان داره ریسه میره و میاد ته باغ ...

منم عصبانی که چرا دستم و نگرفتی ...ایشونم میخنده میگه فکر نمی کردم این همه توهم زده باشی و بازم میخندن

حالا تمام بدنم کوفته شده دست مارو گرفتن میبرن سمت خونه باغ ...رو به خانوادم میگن

بیاید این خانوم جان له و لورده و تحویل بگیرید و جریان و با کلی هیجان تعریف می کنه ...

اونا هم که منتظر همه ما رو سوژه کردن ...

حالا اون وسط منم هنوز گرم بودم متوجه دردی نشدم

بعد دیدم که ای دله غافل بدن دردی اومده سراغم که نگو ...

خلاصه من علیل روز و به شب رسوندم و تا میگفتم اخ باز لبخند میزدن ...

جماعتی ما رو همراهی می کردن که از درده ما می خندیدن ...

اقا جانم که سر کرده بود برای خودش ...

ما برگشتیم دیشب تا صبح اقا جان بیدار بود و پرستاری میکرد تا درس عبرتی باشد برای همه ...

چنان پیاز داغش را زیاد کردم که اقا جان بنده خدا دست در سر دنبال راه چاره بود ...

عید به کامتون ...

زندگی یعنی همین دوستت دارما ...

اقا جان همیشه تو عمل نشون میده دوست داشتنش و خیلی به ندرت پیش میاد بیان کنه

با اقا جان شبا با اینکه گرمه ولی یه تایمی از شب و میریم سمت یه جای خلوت و پیاده روی می کنیم حتی

پرنده هم پر نمی زنه ...

داشتیم از یه دست خیابون می رفتیم اون دست خیابون که یه ان یک ماشین با یه سرعت وحشتناک رد شد

من هیچی متوجه نشدم فقط احساس کردم اقا جان با سرعت من و کشید اون طرف ...

هر دو از ترس رنگ به رخ نداشتیم ...

من که افتادم رو زمین هنوز گیج بودم اقا جان همش میگفت خانوم جان خوبی؟

خانوم جان چی شدی؟

هر چی هم می گفتم هیچی نشده باز اقا جان من و گرفت بوده و تکرار میکرد

به پهنای صورتش اشک  می ریخت

تا حالا اقا جان این جوری ندیده بودم

من و گرفته بوده می گفت تو رو خدا بگو خوبی و اشک می ریخت ...

حتی نمی تونستم حرف بزنم که بگم خوبم ...

با اینکه خدا به خیر گذرونده بوده واقعا هیچ اتفاقی نیوفتاده بود ولی هر دو شکه شده بودیم

نمی دونم چقدر وقت کنار خیابون نشسته بودیم ...

ولی فقط میدیدم اقا جان فقط اشک میریزه و خدا رو شکر می کنه ...

رفتیم سمت ماشین ...

دست من و ول نمی کرد ...اصلا یه حالی داشت ...

من یه دفعه بغضم شکست ...با صدای بلند گریه  کردم ...

رفتیم خونه هنوز اقا جان می پرسید خوبی و من می گفتم به خدا هیچیم نیست چرا اینقدر نگرانی و چیزی نشد

خدا رو شکر ...

نصف شب بود که رفتیم بخوابیم ...

من خیلی سریع خوابم برد یه لحظه تو خواب و بیداری یه صدا میشنیدم که حتی واسم قابل تشخیص نبود صدای کیه ...

چشمام و به زور باز کردم دیدم اقا جانه که تو سجده داره اشک میریزه

رفتم کنارش نشستم اقا جان چرا این جوری شدی ؟

چیزی نشد که ...

نشست کنارم و گفت خانوم جان خیلی دوست دارم

اصلا تموم موی بدنم سیخ شد انگار اولین بار بود که این جمله رو می شنیدم بی اختیار اشکام جاری شد

گفت نمی دونی شاید چند ثانیه ام نشد اون اتفاق ولی من حس کردم همه ی زندگیم و باختم ...

سعی کردم ارومش کنم ...

می دونم که اروم نمیشه حتی تا چند روز

از صبح تا الان بالا ی ۱۰ بار زنگ زده و میگه میشه امروز زود بیام بریم خونه ...

واقعا مرگ از رگ گردن به ادم نزدیک تره ...

حس کردم که چقدر بهم نزدیک بود و مطمئن هستم اگه اون ماشین با اون سرعت بهم زده بود حتی

اثری ازم نمونده بود ...

خدایا بابت زندگی دوبارت ممنونم هزار بار ممنونم ...

قدر زندگیمون و بدونیم شاید همین یک دقیقه دیگه نباشیم ...

ببخشید اگه این پست ناراحت کننده بود ..

سرما خوردگی توی خونه ی ما ...

اقا جان سرما خورده بود اونم از نوع تابستونه و شدیدش ...

خلاصه از اون اصرار که خانوم جان حواست باشه از من نگیریا ...

از منم اصرار نه نمی گیرم ...

تا خود صبح بالا سر اقا جان بودم دیگه صبح دیدم واقعا این جوری نمیشه دوباره رفتیم دکتر ...

از اون ور من اومدم سر کارو دل تو دلم نبود که اقا جان چطوره الان ...

زودتر مرخصی گرفتم و رفتم خونه سوپ درست کردم و اقا جان وحشتناک تب داشت پاشویه اش دادم

حالا هیچ جوره تبش پایین نمیاد ...

زنگ زدم به مامان جون که این گل پسر این جوری شده هر کاری میکنم تبش پایین نمیاد به داد برسید ...

دیگه دیدم ۳۰مین نشده مامان جون و بابا جون اومدن ..

کلی هم دارو گیاهی تو دستشونه ...

حالا هر ۳ بالا سر اقا جان بودیم ...یه سرما خوردگی عادی نبود ...از پا انداخته بودش ...انفولانزا بود بیشتر...

یه دفعه مامان جون دست گذاشت رو پیشونی من که ای وای تو هم تب داری ...

تا اون لحظه اصلا حس نکرده بودم حالم خوب نیست ...

مامان جون که این جوری گفت تازه حس کردم که چقدر تمام بدنم درد می کنه ...

حالا ۲ تا ادم سرما خورده افتادیم رو دست باباجون و مامان جون ...

ما حال ندار  چرا مراقب نیستین ....چرا سید سرما خورده بوده شما رعایت  نکردی ...

و هزاران چرای دیگر ...دیگه کم کم داشتیم میرفتیم پای دار واسه اعدام ...که دلشون سوخت

تو زندگیتون تا حالا لحظه به لحظه جوشونده دادن دستتون ...

به ذور سوپ خوردین کاسه به کاسه ...

اقا جان می گفت خانوم جان به داد برس من دیگه نمی تونم چیزی بخورما

چرا زنگ زدی اخه ؟

حالا شما تصور کن دو کاسه سوپ اورده مامان جون که بخورید جون بگیرید ...

اقا جان یییییییییک نگاهی به من کرد ...

حالا من موندم و دو تا کاسه سوپ ...

خودم تا ته قضیه رو خوندم نصف از هر دو کاسه خوردم و خودم بردم تو اشپزخونه ...

جرعت نه گفتن به مامان جون و نداشتیم ...

هی هم لبخند میزدیم که یعنی ما حالمون خیلی خوبه بابا جون می گفت واسه جوشونده و سوپاستا ...

اگه بخورید زود خوب میشید ...

ما مونده بودیم بگیم خوبیم یا حال نداریم ...در هر صورت کاری بود که خودم کرده بودم

هر سری میومدن تو اتاق چیز به خوردمون میدادن ...

دیگه این دو روز واقعا بهتر شدیم و با سلام و صلوات رفتن ...

یه قابلمه بزرگ سوپ هم درست کرد مامان جون و رفت ...

وقت ناهار که شد رفتم که سوپ و گرم کنم ...

اقا جان گفت خانوم جان دیگه تا اخر عمرمون تو این خونه سوپ و جوشونده درست نمیشه ...

الانم این سوپ و بده به یه همسایه ...

ما هم که خودمون و تو این قضیه شرمسار میدونستیم ...با یه چششششششم کش دار ...قضیه رو فیصله دادیم ...

مظلومانه ام تو خونه راه میرفتم ...اقا جان هم لبخند میزد که من این قدر صبور و ارومم ...

یه ان گففففففففففففتم بکشمممممت ؟

واسه چی اون سوپارو دادی من بخورم مظلوم گیر اورده بودی؟

به بابا جون بگگگم ؟؟

حالا با اون حال ندارمون به ابن بلاهایی که سرمون اورده بودن میخندیدم ...

عصری مامان جون زنگ زده که سوپ درست کردم میارم این قدر التماس کردم که نیاورد ...

دیگه هر دومون به اسم سوپ و جوشونده حساسیت پیدا کردیم ...

حال هر دومون الان خوب ولی واقعا اگه رسیدگی مامان جون و بابا جون نبود معلوم نبود کی خوب میشدیم ...

 دوستان مراقب باشید تو این تابستون سرما نخورید که بد سرمایی هست ....

عازم سفریم

تا یک هفته عازم سفریم ...

با پست سفرنامه بر می گردم ...

سفر نامه شماره 1

ما برگشتیم ...

کلی هیجان داشتیم واسه این سفر ...

از چند ماه قبل برنامه داشتیم و هیچ مقصدی هم مشخص نکردیم ...فقط دنبال یه جای خوش اب و هوا بودیم ...

رفتیم سمت غرب کشور...

کلی هیجان داشتیم .

تو مسیر رسیدیم به یک جایی که یه باغ بود و چند تا خونه که در باغ میوه ها و محصولاتشون و می فروختن ...

وسط بیابون بود تقریبا ...نگه داشتیم واسه خوردن صبحونه ...

خواستیم کنار باغ بشینیم که پیرمردی با یه لهجه ای که ما تا حالا نشنیده بودیم اومد سمتمون و دعوتمون کرد به داخل باغ ...

ما هم از خدا خواسته رفتیم ...ازمون کلی سوال پرسید و وقتی فهمید واسه کدوم شهریم کلی خوشحال شد

و گفت من ۵۰ سال پیش اونجا سرباز بودم جالب بود که تک تک شهر های و حتی محل ها رو یادش بود ...

وقتی که فهمید اقا جان روحانیه  و سیده کلی ابراز خوشحالی کرد

تو همین حین خانومش و نوه هاشم اومده بودن و چنان خون گرم بودن انگار سال ها ما رو میشناختن ...

کلی پذیرایی کردن ...ما رو دعوت کردن تو خونه باغ هر چی هم اصرار کردیم گفتن امروز و پیش ما بمونید ...

کلی داستان تعریف میکرد پیرمرد خوش زبون و فهمیده ای بود با اینکه ۷۰ سالش بود ولی خیلی به روز بودن ...

ما هم ذوق زده بودیم از این همه محبت ...

ناهار و با محصولات باغ خودشون واسمون درست کردن ...

یه پذیرایی خیلی بزرگ داشتن که واسه ناهار همه اونجا بودن ...

یه بوی نمی هم میداد که من و میبرد به موقعی که خیلی کوچیک بودم کلی خاطره های کودکیم زنده شد  ..

توی سفره انداختن من متوجه نگاه یکی از پسرا به  یکی از دخترشون شدم که پراز دوست داشتن بود ...

به اقا جان گفتم نگاه کردو لبخند زد ...بعد ناهار اقا جان با همون پسر کلی گرم گرفت و تا جایی که قضیه

دوست داشتن دو طرفشون و به اقا جان گفته بود و گفته بود که میدونه که دختر ه ام اون و میخواد ولی

نمی دونه چرا قبول نمی کنه واسه ازدواج ...

اقا جان قضیه رو به من گفت و من موقع ظرف شستن جریان و از دختره پرسیدم تا اسم پسر و اوردم اشک

تو چشماش جمع شد ...منم همراه باهاش اشک ریختم دستم و گرفت و برد یه گوشه ی باغ ...

کلی این دست اون دست کرد تا به حرف اومد...

متوجه شدم که از یه سنی به بعد یه بیماری پوستی داره که تا حالا به هیچ کسی نگفته همیشه هم لباسایی

پوشیده که معلوم نباشه ...

گفت که هر شب از خارش تا صبح بیداره و توی طول روز از درد به خودش میپیچه و به خاطر وضعیت مالیشون و  ترس از خانوادش حاضر نیست به خانوادش بگه که غصه بخورن ...

ازش خواستم که نشونم بده وقتی دیدم واقعا تمام بدنم به لرزه افتاد ...

با مشورت با اقا جان تماس گرفتیم با دکتری که اشنای خانوادیگیمون هست و علائم و نشونه هاشون و که گفتیم ..

 گفتیم ...گفتن ایشون باید مشکل کبدی داشته باشن و کاملا قابل حل هست حتی مخارج انچنانی هم نداره و

 یه دکترتوی اصفهان معرفی کردن ...

به دختر که گفتم اون صورت زیباش پر از دلخوشی شد ولی پر از نگرانی بود ...

شماره تماس دادیم و کلی توصیه و زدیم به جاده ...

کلی ناراحت از اینکه شاید خانواده ای هشیار نباشن که به بچه هاشون یاد بدن که نترسن از بیماری و

پنهان نکنن مشکلاتشون و ولی مدرسه باید این اگاهی و بده به بچه ها ...

اولین باری نبود که همچین پنهان کار ی و دیده بودم خدارو شکر بیماری خاصی نداشت دختر

ولی موردی و دیدم که مجبور شده به خاطر ترس از خانواده برای همیشه نازا بمونه و با هزار مشکلات دیگه ...

کاشکی دیگه نبینیم همچین مشکلاتی و ...

چند روز که تو سفر بودیم دختر زنگ زد و گفت رفته دکتر و یه طول درمان داره ولی پمادایی بهش داده که

خارشش کم شده و شبا می تونه بخوابه ...

توی صبحونه خوردن ما اونم ساعت ۱۰ صبح تو اون باغ خیریتی بود ...

رفتیم سمت غرب خونه ی یکی از همکلاسیای دانشگاه من ...

تو این چند روز با اینکه با اقا جان همیشه با هم بودیم من همش ابراز دلتنگی میکردم ...

یه ان بغض کردم که من دلتنگ شدم ...

برنامه این شد که چند ساعتی رو خودمون دو تا بریم اطراف شهر بگردیم ...

رفتیم یه جای که بهش میگن بام ...بام اون شهر ...

رفتیم بالاترین نقطه نشستیم ...

کل شهر و میدیدم حالا من موندم و ترس از بلندی ...

هر چی هم اقا جان میگه خانوم جان نمیوفتی بیا ...من پاهام سست شده و نمی تونم پایین برم ...

اصلا تو بالا رفتن حواسم به بلندی نبود ...

فقط  من بودم و اقا جان ...

اینقدر موندیم که اقا جان من و کول کرد اورد پایین دیگه پله های اخر و خودم اومدم که اقا جان خسته نشه ...

حالا برگشتیم خونه ی دوستمون اقا جان نای حرف زدن نداره میگه از پله ها رفتین بالا اینقدر خسته شدین ؟

ما هم به هم نگاه میکردیم لبخند میزدیم ...

حتی شب هم میخواستن ما رو ببرن بام من که راضی بودم ولی نمیدونم چرا اقا جان مایل نبود که بریم ...

سفر نامه شماره 2

از یه جای سفر به بعد با دو تا از دوستامون همراه شدیم

شدیم ۳ تا ماشین و رفتیم سمت یکی از استان های شمال غربی ...

هوا سرد و ما سویشرت به تن بودیم ...

حالا این قسمت قضیه جالب بود که دو تا بچه هاشون بند من شده بودن و کلایکیشون تو ماشین ما بود

فکر کنم به بنز ما علاقه ی وافر داشت

یه جاهایی هم من و مامان صدا میکرد که من دیگه واقعا حس مادرانه بهم دست داده بود طوری که از خیابون که میخواستیم رد شیم جوری به اقا جان می گفتم مراقب بچمون باش که این حس به اونم القا شد و موقع نشستن خطاب به پسر گفت پسرم بیا تو بغل خودم بشین   ...

طوری این حسا شدید بود که دوستمون وقتی خواستیم دوباره به جاده بزنیم رو به پسر گفت مامان جان بیا تو

ماشین خودمون ...به نظرم احساس خطر کرده بودن ...پسر هم اشک میریخت که نه می خوام پیش مامانم  باشم ...

منم مادر از فرزند جدا شده نشستم تو ماشین و چند باری هم بغضم و قورت دادم ...

داشتم واسه اقاجان میوه پوست می گرفتم و تو دهنش میذاشتم و برمی گشتم عقب و نگاه می کردم که نیست ...

خدا هیچ مادری و از فرزندش جدا نکنه ...

رسیدیم به یه ابشار خیلی بلند یه نگاه به بالا انداختم دیدم یه عده رفتن بالای ابشار

یه دفعه دیدم اقا جان روش و کامل کرده اون ور و کلا به رو خودش نمیاره

منم دیدم همین پایین ابشارم جای قشنگیه بساط غذا رو اقایون اماده کردن

خوبی سفر به همینه که ما خانوما میشیم میزبان اقایون ...

منم انار دون میکردم واسه اقا جان که اومد با هم بخوریم ...

برنج دودی و که درست کردن "انار و ور داشتیم بریم با هم قدم بزنیم اون اطراف ...

حالا ما به شوخی یه کف دست اب ریختیم رو اقا جان دیدیم ایشون یه منبع اب ریختن رو ما شدیم خیس اب ...

دور و بر و نگاه انداختم و هلش دادم تو اب من که اهل جبران نیستم و جا داشت قضیه باغ جبران شه ...

خیس اب شده نشسته تو اب که یادم اومد ای داد بیداد خدایا گوشیم دست اقا جان بوده ...

حالا رو به اقا جان موبایلم کووووووووووووووو؟

که ایشون گفتن نیست اینجا که فکر کنم اب بردتش حالا من تو مسیر اب بدو بدو دنبال گوشیم که شاید گیرش بیارم نا امید برگشتم که ای وای من یه تعداد از عکسای سفر تو گوشیه من بودا

ایشونم همش میگفتن فدای سرت یه بهترش و میخرم واست ...

نشد که ما جبران کنیم باز هم من با قیافه ای در هم اقا جان دست رو دل ...

بر گشتیم هر دو خیس ...

حالا من از موبایل جان جدا شده ...

یه کم تو افتاب نشستیم که خشک شیم که دیدم صدای گوشیم میاد با ذوق گفتم موبایل منه موبایلم و دیدم از

تو کیف خودم صداش میاد ...

تلفن و جواب دادم و یه نگاه انداختم به اقا جان که یعنی خودت ...

اقا جان ما عاشق ته دیگه اونم ته دیگ برنج دودی ...

سر نهار به همه تعارف میکنه یه جوری هم تعارف میکنه که یعنی ور ندارین ...

پیش دستی و گذاشت کنار دستش حالا من یه نگاش میکنم که یعنی ور داااارم ؟؟؟

دست کشید رو ریشش یه نگاه معصومیم کرد که جون من این ته دیگ پاره ی تنم و از من نگیر ...

منم که دل رحیم گذشت کردم ...

موقع نماز اقا جان پیش نماز شد ما که اقتدا کردیم دیدیم داره به این صف اضاف میشه ...

یک نماز جماعتی شد کنار طبیعت چنان به دلمون چسبید تو اون فضای و صدای ابشار

بعد نماز به اقا جان اشاره کردم دعای همیشگی و بلند بخونه ...

یه حالی به هممون دست داد که دوستامون که باهامون بودن میگن همه ی سفر یه طرف نماز کنار ابشار یه طرف ...

پایان .سفر نامه شماره 3

همیشه من عاشق بازارای هفتگیم  ...

اونم کجا تو دل طبیعت اون اونم بازارای شمال کشور ...

اصلا اینقدر من و اقا جان و به وجد میاره...

داشتیم از اون شهر رد میشدیم که دیدیم ای دل غافل بساط سه شنبه بازار پهنه ...

سریع به دوستامون گفتیم خودشه اینجا بمونیم تا ظهر ...

من و اقا جان راه افتادیم تو بازار من که عاشق ترشی و سبزیجات ...هر کدومم که واسم جدید بود

دستورشم میپرسیدم ...

اینقدم ذوق میکردم ...از همه نوع خریدم و میدادم دست اقا جان ...

کلی هم سبزی خریدیم ...

اصلا ادم دلش نمیخواد از اون بازار دست بکشه اقا جان رفت خریدارو گذاشت تو ماشینی و دوباره

تو بازار میچرخیدیم ...ظرفای سفالی ...سبدای حصیری همشون بهم میگفتن من و بخر

منم که مهربان مجبور میشدم ...هر سری هم به اقا جان میگفتم وای اینم میگه من و بخر..

اقا جان هم میگفت هیچی تو دلت نذار ...میدونم که اینا اصرار دارن که بخریشون

خلاصه دست پر برگشتیم ...

کلی هم ذوق میکردیم هر دو ...

دیگه ماشین جا نداشت ...

سبزی ماهی و ماهی هم گرفتیم واسه ناهار ...

رفتیم سمت ویلای و من و اقا جان دست به کار شدیم از اونجایی که من از سبزی پاک کردن و خرد کردن

فراریم اقا جان زحمتش و کشید و ناهار درست کردیم و رفتیم یه جای دنج همون اطراف ...

انواع مختلف ترشی و زیتونم گذاشته بودیم منم فقط ذوق میکردم ...

برگشتیم و داریم خریدارو جا میدیم تو صندوق که دیدم اقا جان هول کرده که نه شما برو داخل خودم درستش میکنم ...

صبح زود زدیم به جاده و برگشتیم سمت خونه ...

از یه جایی از دوستامون جدا شدیم و دوباره سفر ۲ نفره شد ...

یه جاهایی من میشینم پشت رول یه جاهایی اقا جان که هیچ کدوم خسته نشیم ...

حالا هیچ کدوممون خوابمون نمیبره وقتی اون یکی پشت روله ...

تو مسیر برگشت من یکم خسته بودم حس میکردم شاید خوابم ببره ...

یک ریز حرف میزدم و از خوشی های سفرمون میگفتم که خوابم نبره ...

اقا جان متوجه شده میگه خانوم جان خسته میشی شما بخواب من حواسم هست ...

کنارش خوابم میبره یه ان بیدار شدم دیدم یه چیزی رو صورتمه بیدار شدم دیدم یه روسری

صورتی همونی که واسه اولین بار که با اقا جان بیرون رفتیم پوشیده بودم و گم شده بود

خود خودشه ...

یه ان فکرکردم خواب میبینم ...

که دیدم اقا جان میگه بیدار شدی ؟خودشه ؟

اینقدر هیجان زده شدم به اقا جان گفتم کی پیداش کردی با خودت اوردی ؟

که گفت تو همون بازار دیدم و خریدم جا ساز کردم که یه جای خوب سوپرایزت کنم ...

کلی خاطره زنده شد واسمون ...

و برگشتیم خونه با کلی انرژی و همه ی اینا مدیون خداییم که خیلی حواسش به همه ی ما هست ...

ممنون که همراه بودید

پایان سفر نامه ...

روزهای پاییزی خونه ی ما ...پاییزه ولی بهاریم ...

من همیشه عاشق پاییز بودم ...

پاییز این چند سال اخیر برام فوق العاده تر شده با وجود اقا جان ...

این روزام که روزای عید و کلی مراسم شادی داشتیم ...

از عروسی دوست نزدیکم میخوام بگم که کلی دلمون و شاد کرد ...

دوست ۳۶ ساله ای که بعد از سال ها سخت گیری خانواده ها دقیقا ۱۰ سال به یار رسید ...

جریان از این قرار بود اون جوری که دوستم واسم تعریف کرده و چند سالی که من باهاش دوستم

در جریان جزئیات قضیه قرار گرفتم ...

دوست من و همکارش که هر دو معلم هستن با هم اشنا میشن که خانواده پسر قبول نمی کنن واسه ازدواج و

به هیچ عنوان حاضر نمیشن که با این خانوم ازدواج کنه ...

ولی بعد از ۲ سال اقا پسر بدون خانواده خواستگاری میکنه و عقد میکنن با هم ...

ولی جایی ثبت نمیشه متاسفانه ولی ...

بعد از عقد خانواده ی پسر "کلا پسر و از شهر میبرن و اتفاقاتی این وسط میفته تو این چند سال که

حتی بعضی هاش غیر قابل باوره ...

خلاصه اینکه تو این ۸ سال دوست من که از زیبایی و خانواده چیزی کم نداشت هر چی حتی باهاش صحبت شد

که جوونی بیای و طلاق بگیر حتی حالا که خود پسر هم کوتاه اومده جلو خانواده ولی هیچ جوره قبول نمی کرد ...

منطقش هم این بود که ابرو و خانوادش و حتی شغلش و هر چی داشته از دست داده و پای این عشق میخواد

وایسه حداقل ...

چند وقتی پیش دوستم اومد خونه ی ما و گفت که نامزدش هم اینجاست و اقا جان که اومد

خواست که نامزدش بیاد ...

اقا جان قبل اومدنش با دوستم کلی صحبت کرد و وقتی نامزدش اومد ما رفتیم تو اتاق و ۱ ساعتی حرفاشون

طول کشید ...

که اقا جان گفتن قراره برن خونه ی پدر اقا که صحبت کنن که دوستم اصرار که نه کوچک میشید و نمیذارم این کارو کنید اقا جان گفتن این قضیه باید معلوم شه و درست نیست سن اقا که از ۴۰ بالا رفته شمام که ...

اقا جان رفتن و من کلی دلهره داشتم که حتی ممکنه به اقا جان اسیب بزنن طبق شناختی که از خانوادشون داشتم ...

تنها کاری که میتونستم انجام بدم ایت الکرسی خوندن بود که دیدم اقا جان زنگ زدن

دیدم اصلا حتی صداش در نمیاد یه شک بهم وارد شد که وای چی شده حرف بزن که دیدم خندید ...

حالا کلی هیجان دارم که چی شده ...اقا جان میگه اومدی خونه  که گفت همین و

بگم که یه عروسی افتادیم چرا شما از این بنده خدا ها دیو درست کردین ؟

سریع زنگ زدم به دوستم که شیرینی و اماده کن که عصر میام خونه و کلی خوشحالی کردیم ...

اقا جان اومده دنبالم حالا هی من التماس که ریز به ریز بگو چی شد

ایشونم میگه هیچی اکی شد دیگه ...

اشکم و در اورد کارای جور وا جور ازم میخواد تا بگه اخر سرم میگه یه چای بهار نارنج بیار که بگم

حالا ریز ریز میگه که دیگه قهر کردم که نمیخواد بگی ...

که دیگه گفت نه نه میگم ...

خلاصه ی قضیه این شد که اقا جان کلی با بابای پسر صحبت کرده و اونام گفته نمی تونم رو حرف

شما حرف بزنم و اگه این قدر منطقی از روز اول این دو تا حرفاشون و میزدن من قبول میکردم حالا

بماند که قبلا هیچ جوره قبول نکرده بودن ...

ولی بازم خدا رو شکر شاید خودشون هم خسته شدن ...

خلاصه که گفته بود برن زندگیشون و کنن و اولش گفته بود ولی دیگه نمی خوام ببینمشون که اقا جان

باز کلی حرف زده بود باش که گفته کم بیان و خلاصه اخرش به جایی رسیده بود که گفته بود دختر خوبی

هم هست عروسم

که دیگه من مطمئن شدم که اقا جان حتمی مهره مار داره با همین مهره مار هم من و گول زده

حالا من جعبه شیرینی به دست رفتم خونه ی دوستم همه چیز و تعریف کردم ...

اینقدر هر دو ذوق داشتیم بعد چند سال دیدم داره بلند میخنده که نامزدش زنگ زد که ببین تا خانوادم راضین

و ایام عیدم هست عروسی و راه بندازیم ...

تو این یکی دو هفته ام در گیر کارای عروسی بودیم ...

تو ارایشگاه دوستم میگه ببین من باید ۱۰ سال پیش عروس میشدم نه الان که صورتم چروک داره ...

که بش تذکر دادم که قرار شد اصلا به گذشته فکر نکنی ...الان و داشته باش ...

این حرفا رو بهش زدم ولی حتی خودمم بغض داشتم و یاد روزی افتادم که لباس عروسش و داداشش

اتش زد وسط حیاط لباس عروسی که خودش دوخته بود ...

ولی خدا رو هزار بار هزار بار شکر کردم وقتی تو لباس عروس کنار شوهرش دیدمش ...

وقتی که اسمشون رفت تو شناسنامه ی هم ...وقتی که خیالش راحت شد و گفت بعد ۱۰ سال اولین شبیه که

کابوس ندیده ...

حس کردم یه بار از رو دوش همه ی ما برداشته شد ...

خدا رو هزار بار شکر ...

خدایا مشکلات همه جوونا رو حل کن ...خدایا دست همرو بگیر حتی اونی که ازت فراریه ...

خدایا به این اعیاد بزرگت قسم به بزرگیت قسم ...یه دم حتی یک دم یادت و از یادمون مبر ...

آمین آمین آمین

 

کاش حسینی شویم ...

این چند روز به قدری فکر و خیال تو ذهنم بود که حتی نمی تونستم بنویسمشون ...

دارم میرم سمت محل کار عکس اقا جان و رو برد میبینم ...لبخند میزنم ...

زنگ میزنم صداش و که میشنوم هنوزم باورم نمیشه خدا من و لایق همچین مردی کرده ...

بازم هم تشکر میکنم بابت نعمتش ...

به خودم تلنگر میزنم حواست به بقیه ی نعمتاشم هست ؟

به داشتن امام حسین که دلت که از دنیا پر میشه" میشینی تو حسینیه اش هر چی کردی میریزی رو

دایره با اینکه خجالت میکشی ولی بازم راهت داده تو روضه اش دلت خوشحال میشه ...

ببین هنوزم راهت میده ها ...

کلی خسته ای ...ولی حسین درمون خستگی هاته ..

شب با اقا جان میریم حسینیه من این ور پرده ام اقا جان بالای منبره ...

دیشب اقا جان بد جوری دلشکسته ی حسین بود مجلس پر از دل شکسته بود ...

حالا از گناهامون میگه ها حرفی از حسین نمیزنه ها ...ولی هیشکی گریه امونش و نمیده ...

همه حسین و صدا میزنن ...روضه ای خونده نشده همه اشک میریزن ...

پشیمونیم ؟؟

از اینکه ندونسته تهمت زدیم ؟

ندونسته و دونسته غیبت کردیم ؟

دل شکوندیم ؟        ارامش و گرفتیم از یه خانواده ؟

دونسته و ندونسته شاکی خدا و پیغمبر شدیم ادعا کردیم که مسلمونیم و کارمون و راه بندازه ؟

من من کردیم که اره ...فلانی زنا کاره ...فلانی شراب خوره ...فلانی نزول خوره ؟

ما که نماز میخونیم روزه میگیریم بندگی کردیم از اونا سریم ؟

که فلانی و ببین همه کاراستا اومده تو خونه ی حسین گریه میکنه ؟؟

که حتی نمیرم فلان مجلس که همشون ریا کارن ؟؟

حسین و بزرگیش و همین قدر شناختیم ؟

که همین حسین تو لحظه ای دست  هر کیو بخواد میگیره ...

که همین حسین کشتی نجاته ...

همین حسین یه اشکت و واست میکنه دریایی که دستت تو گرفتاری اونجایی که شیطون میخواد دست و بگیره

محکم میگیره و میگه این مریده منه ...

حسینی شو ...

دست حسین و بگیر و چنگ بزن که این در رحمت خداستا ...

که اگه خونه ای بی بلاست خدا گذاشتتش رفته ها ...

که قربونت برم خدا که مشکلاتتم رحمته  ...

میشه دل کند از حسین ...ما  تو همین هیئتا بزرگ شدیم گرچه ما خیلی وقته دور شدیم ...

ولی حسین که ما رو ول نمی کنه ...یه وقتی دستمون و میگیره میگه فقط تو بشین اینجا تو مجلسم ...

یا حسین ...

حال و هوای ما! خوبیم ...

این چند روز اقا جان رو خیلی به ندرت میدیدم ...

مراسم های مختلف که تو بعضیاشون شرکت کردم یه مراسم که بعد از چندین سال که تو این شهرم

 شرکت کردم که واسم خیلی جالب بود ...

مراسم حجله ی قاسم :

اقا جان به یه مراسم دعوت شد برای خوندن زیارت عاشورا و مداحی ...

منم با ایشون رفتم ...

دیدم یعد از تموم شدن زیارت عاشورا مراسمی هست که مخصوص خانم های مجلسه اقا جان گفت

شما بمون بعد میام دنبالت ...

مراسم به این صورت هست که زن های مسن مجلس مدیحه سرایی می کنن و دور اون حجله ای که درست

شده با سینی هایی که با تور سبز و سفید تزیین شده و توی سینی ها کلی میوه و شیرینی و اجیل و

خوراکی های مختلف میگذارند و اول جوونای مجلس سینی ها رو سر میذارن و به دور حجله ی

قاسم میگردن و این سینی ها دست گردون میشه و همه ی حاجت دارا رو سرشون میذارن و بعد سینی ها

رو به زمین میذارن و سینه زنی میکنن که به صورت ایستاده است و اول مسن های مجلس می ایستن و دورشون

جوونا و کم سن و سالا "جالبی قضیه به اینجا بود که گرم کننده مجلس همین مسن های مجلس بودن که

۵/۶ تا خانوم بودن که به صورت مردانه سینه میزدن و واقعا من متعجب از این همه انرژی بودم ...

همه شون هم مدیحه سرایی میکردن که شعرهاشون هم شعرهای قدیمی و پر معنی بود ...

مجلسشون که تموم شد همون خوراکی هارو بین همه تقسیم کردن" و شنیدم که از این مجلس هیشکی دست

خالی و بدون اینکه حاجت بگیره تا حالا بیرون نرفته "حسینه ای که پارکینگ یه خونه متعلق به پیرزن بود که

حالت خاصی بود که من هیچ وقت جایی ندیده بودم ...

اونجا یاد همه ی دوستای وبلاگی کردم تک تک تو ذهنم میومدید ...

حالا جالبی قضیه اینجا بود که مجلس که تموم شد صاحب مجلس اومد سمت من که خوشحالم که تشریف

اوردید خواهر اقای ...هستید دیگه" هنور جواب نداده بودم که گفت تشریف میارید داخل خونه باهاتون یه کاری دارم

که گفت درسته تواین مراسم نباید همچین حرفی بزنم ولی نوه ی من از چندین سال که اقا جان میان اینجا

از اقاجان خوششون اومده و به هیچ خواستگارش جواب نمیده حالا نمیذاره من یه کلمه بگم که من خانومشمااا...

دیگه گفت گفتیم چه ایرادی داره اصلا که بهتره  اقای ...

یک بند هم از خوبی های دختر میگفت که من گفتم من خانوم اقای ...هستم و دختر به این گلی حتما بهترین ها

نصیبش میشه "بنده ی خدا شکه شد اصلا توقع همچین حرفی نداشت و کلی معذرت خواهی کرد ..

اقا جان دنبالم اومد با هیجان واسش تعریف کردم که مجلشون چه فوق العاده ساده و دوست داشتنی بود ...

 قضیه خانم رو به اقا جان میگم میخنده میگه پس بگو چرا من اب گرم و چیزی اگه میخواستم سریع واسم میاوردن

بعدشم میگه حیف شد که امروز اومدی وگرنه مطمئنا به خودم میگفتن منم که دلم نمیاد دل کسی و بشکنم

که من گفتم میخوای بر گردیم من بگم باهاشون شوخی کردم و خواهرتم ؟

که دیگه دیدن وضعیت قرمزه  گفتن نهههههههه خانوم "ما اونیه که باید میگرفتیم گرفتیم

اومدیم خونه ما هم دیدیم میتونیم کلی بهره ببریم از اون حرفشون و کلی ناز خری کنن ...

میگم اقا جان ظرفا صدات میزنن میگن وای که من چقدر این ظرفا رو دوست دارم

کلی تا اخر شب جور ما رو کشیدن خدا به اون خانم خیر بده

سردی هوا با دلگرمی دلمان رفع میشود و مهربانی همین نزدیکیست ...

بارون مداوم بود چند روز و ما هم که خانوادگی خوشحالیم ...

تا بارون اومد خودمون و دعوت کردیم خونه ی بابا جون ...

ما هم که کلا ویار داریم همیشگی که اقا جان دلم انار دانه قرمز شیرین میخواد ..

هنوز نرفته بیرون اخ که دلم لبو میخواد ...

بعد چند دقیقه زنگ زدم که پفک و چیپس هم بگیر دور همی میچسبه ...

اش رشته هم برای شام خوبه ها ...و دلم قنج میرفت که این همه چیزهای دوست داشتنی کنار

اونایی که دوستشون دارم ...

حالا هوا سردی هم نیستا بخاری روشن کردیم ...

ما هم محض دوباره تکرار کردن اینکه ما عروس خوبی هستیما ...

هی میوه پوست میگرفتیم در دهان این ۳ عزیز میذاشتیم ...

اون ها هم هی ذوق میکردن که چه خانمی ...

ما هم هی خوشحال ...اصلا اگر اقا جان میذاشت من همیشه اونجا میموندم ...

به اقا جان میگم میشه اینجا بمونیم واسه همیشه ؟

بارون میومد من و اقا جان هوس بارون کردیم و زدیم بیرون حالا چنان بارونی اومده که تا ساق پا خیسیم ...

موندیم چی کار کنیم ...

رفتیم یه گوشه ایستادیم که بارون بند بیاد ...

برگشتیم خونه از ترس اینکه سرما بخوریم و دوباره با سوپ به جونمون بیفتن ...برای

پیشگیری خودمون قرص خوردیم ...

حالا عطسه عادی هم که میخوایم کنیم میریم تو اتاق که یه وقت نشنون ...

شب دور هم نشستیم مامان جون رو به من میگه فکر کنم میخوای سرما بخوری تا سرما نخوردی

بذار جوشونده بت بدم

من نههههههههههههههه من حالم خوبه خوبه ...

حالا شب من واقعا بدن درد و تب داشتم ...اقا جان میگه صدای مامان بزنم ...

من

اقا جان

اقا جان

من

خلاصه خودش رفت دارو اورد و صبح بهتر شدم ...

دیدین تو این هوا چقدر همه حالشون خوبه ؟

الهی که همه بی غم باشن ...

الهی که بارون محبت به خدا به دلمون بباره ...

الهی که همیشه یاد خدا به دلمون بباره ...

تو این روزای بارونی یاد مریضا و گرفتارا باشیم ...معتقدم که دعا تو این روزا بیشتر میگیره ...

کسالتی رو به رفع شدن ...

این چند روز میگرن امونم و بریده بود ...

یک معذرت خواهی بدهکارم به همه ی اونایی که قرار چتی یا وبلاگی داشتم باهاشون ...

یا نظرای خصوصیه که نتونستم جواب بدم که ایشالله بهتر شم مفصلا خدمت میرسم ...

فقط اومدم بگم که به حساب بد قولی نذارید ...

روزهاتون پر روزی ...

شب هاتون پر برکت ...

دلهاتون وسیع ...

شادیتون مستدام ...

هر لحظه اتون با خدا ...

با حالی بهتر برگشتم ...

سلام با یه پست حسابی فردا میام ولی از اون جایی که این همه لطف داشتن دوستان

خواستم بگم کسالت خدا رو شکر رفع شده فعلا با داروهام ولی هنوز هست ...

ولی الان حالم خوب با دعای شما دوستان ...

نظرات و بدون جواب تایید کردم که فردا همرو جواب میدم ...

نظرات خصوصی هم که حتما میام و جواب میدم ...

تو این چند روز اقا جان و من هر دو مرخصی بودیم و با این حال اتفاقای جالبی افتاد که حتما مفصلا مینویسم ...

روزهاتون بی غم ...

شبهاتون پر امید ...

دلهاتون بی کینه ...

چشماتون پر نور ...

خانوم جان خاله میشود !!!

سلام

دوستمو که یادتون هست بعد ۱۰ سال ازدواج کردن داره مامان میشه

حالا تو وضعیتی که دکتر بش گفته بود امکان بارداریت به خاطر سنت خیلی کمه

خدایا هزار بار شکر

جریان هم از این قرار بود که چند روز پیش به  دوستم گفتم ببین من فکر میکنم بارداریا اونم به من میگفت

نه شما بارداری

همش حالت تهوع داری ...من گفتم من که میگرن دارم عزیزم ...ولی بریم که خیالت راحت شه

حالا هر دو خوشحال رفتیم ازمایش دادیم فردام رفتیم جواب ازمایش و گرفتیم

من که جوابم و میدونستم

ولی جواب اون

اون مامان میشه

و من خاله

خدایییییییا ممنونم از این همه لطفت ...

حالا از خوشحالی هر دومون یک ریز میخندیم و من میگم مااااامانی

رفتم خونه ...

جواب ازمایش و گذاشتم رو میز ارایش

 اقا جان که اومد چشماش و گرفتم که بریم سوپرایز دارم واست

به نظرت چیه ؟

اقا جان :

ظرفا رو باید بشورم ؟

نه

تخت و کمد و باید جابجا کنم ؟

نه

میخوای مدل اشپزخونه رو تغییر بدی؟

نه

شام و من درست کنم ؟

نه

کلی سوال جواب شدم میگم بیا تو اتاق ازمایش و بش نشون میدم

نخونده میگه خانوم جان تو رو خدا من خواب میبینم ؟

یعنی میخوای بگی بارداری ؟

من: اره

بعد اشک تو چشماش میشینه میگه با اینکه قصدشو نداشتیم ولی خدا رو شکر! هزار بار شکر

همه ی اون کارارو واست انجام میدم ...

کلی پشت سر هم توضیح میده که نباید کاری کنیا و ...

میخندم. میگم حالا جواب و نیگا کن ببین چیا نوشته نگا میکنه میگه خاااااااااااااااااااااااااااانوم جان این که منفیه

شما اگه من و دیدین ندیدین که من به انباری پناه بردن تا ۱۵ مین

اقا جان میگه خوب میای بیرون خلاصه

و من کلی وعده وعید میگم که ظرفارو خودم میشورم تا یک ماه

جارو هم باشه خودم میکشم

که رضایت میده بیام بیرون ...

و من همچنان خوشحالم که خاله شدم

خدایا به هر کی ارزو منده بچه است و صلاحشه فرزند صالح بده

امین و امین و امین

ممنون که جویای حالم بودید

بهار ماه ها" ماه ربیع الاول مبارک

اول از همه این ماه که پر از برکت رو با ۱ روز تاخیر تبریک ویژه میگم

ماهی که بعد از ۲ ماه حسینی شدن" میشینیم سر سفره خدا و تولد نبی اکرم  چی از این بهتر که

با دل شاد از سر سفره ی خدا بلند شیم ...

مگه میشه شیرینی نخورده بریم از تولد کسی که عزیزترینه واسه خدا

واما ختم های که گذاشته بودیم ...

همین جا بیاید بگید اونایی که حاجت گرفتین که بنویسیم و یادمون بمونه

من همیشه برام ربیع الاول با کلی حسای خوب شروع میشه ...

اقا جان یکی از دوستاش یه جعبه ی بزرگ شیرینی یزدی اورده بود که فوق العاده بودن ...

لباس مشکیمون و در اوردیم و لباس رنگی پوشیدیم دف و شیرینی و برداشتیم ورفتیم دنبال مامان جون من

و از اون ور رفتیم گل فروشی هم واسه مامان جونم گل خریدیم  و هم بردیم واسه بابا جون و مامان جون که کلی

ذوق زده شدن

و من برای اولین بار جلو بابا جون دف زدم

 و کلی قربون صدقه ی  قد و بالای نصف و نیممون رفت و وعده ی کادو داد

البت که ما کم نذاشتیم و دلبری کردیم که دست پر برگشتیم و نذاشتم چیزی تو دلم بمونه ...

اقا جان تو راه برگشت ریز میخنده میگه خدا رحم کرده به بابا و مامان که یه پسر بیشتر نداشتن که

اگه داشتن دو تا عروس مثل شما خونه خراب کنه ...

و ما بسی قریش میش اومدیم و از مزایای خودمان نطق فرمودیم ...

۱۷ ربیع الاول نزدیکه اماده اید ؟

ماه عروسی ها هم هست این ماه ... روزی مجردا و روزی عزیزاتون

 (الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍوَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ)

زندگی با همه ی کمبوداش دلپذیره اگه ...

دیشب پریشبی بود فکر کنم که یه فیلم در مورد شب عید گذاشته بود ...

که مرده اومده بود تو شیرینی فروشی و پولش به ۲۰۰۰ تومن هم نرسید که شیرینی بخره

شیطونه گولش زده و یه جعبه شیرینی ورداشت و رفت ...

که بعد پشیمون شد و برگشت به شیرینی فروشه که اقای شیرینی فروش دست به خیر داشت و هم

کمک مالی کرد به بنده خدا هم چند جعبه ی شیرینی داد به طرف که چند ماه بیکار بوده و شب عیدی شرمنده

زن و بچه اش نشه ...

تو همین چند روز اخیر کلی از خیانت ادمای اطرافم به همسراشون شنیدم چه زن و چه مرد و...

که چند تاشون حتی تو جریان قضیه هم قرار گرفتم ...

چند روز اخیر همه ی فکرم اینه که داریم به کجا میریم ؟؟؟؟؟؟

و شبا حرف من و اقا جان شده که چه باید کرد ؟؟؟؟

من و اقا جان که دو نفریم ولی تو این وبلاگ میشیم یه گروه که همین تعدادم میتونیم یه کارایی بکنیم ...

همه ی این مشکلاتم منشائش مالی نیست ...

بستن چشمامونه گاهی .کمک نکردنمون به اونی که داره غرق میشه ...

یا نه نداشتن علم به اینکه زن و مرد باید چقدر حواسشون به زندگیشون باشه ...

اون خانوم که حواسش و جمع کنه نیاز روحی و جسمی شوهرش چیه .؟

اون اقا که حواسش و جمع کنه نیاز روحی و جسمی خانومش چیه .؟

حواسمون باشه دوستمون .خواهرمون .فامیلمون.همکارمون اگه جایی داره کم میذاره بش به طور غیر مستقیم

بگیم این کاره .این روشه. غلطه !!...قضاوتش نکنیم فقط کمکش کنیم غیر مستقیم .ولی دخالت نکنیم .

من و شما از دور داریم رفتار و می بینیم. بهتر میتونیم ببینیم !همین طور که خیلی از مشکلات ما رو بقیه میتونن

بهتر ببینن .

دوست عزیزم :

باور کن همین همسرت با مشکلاتی که داره نباید مقایسه شه با دیگری که این مقایسه جز زندگیت و نابود کردن

هیچی نداره .هر زن و مردی نقص هایی دارن .خوبی هارو پر رنگ کن و بهش پر و بال بده .

باور کن همون اقای و خانومی که فکر میکنی انسانی پر از کمالاته و با همسرت مقایسه میکنی ممکنه پر از نقص

باشه ....

باور کن همون زندگی اشنات و که فکر میکنی همش گل و بلبلیه ممکنه هزار تا مشکل توش باشه و بی خبر

باشی ...

باور کن که  زن و مردی که  داره از کمبود های زندگی تو سو استفاده میکنه برای از بین بردن زندگیت !دشمن تو 

هست نه دوست دارت... 

روی صحبتم با شما دوست عزیزه :

شمایی که دستت به دهنت میرسه و هر روز یه لباس می پوشی مبارکت باشه اما یه وقتایی عزیز دلم حواست

به اونی که نداره باشه یه لباس ممکنه کلی دلش و شاد کنه ...

شمایی که روشهای خوبی بلدی که چطوری با همسرت رفتار کنی به اونی که بلد نیست یاد بده ...برکتش و تو

زندگیت حتما میبینی ...

شمایی که می تونی کارمند یا کارگر استخدام کنی اول اون و در اولویت قرار بده که نیازمنده کاره ...

حواسمون و جمع کنیم گوشزد کنیم غیر مستقیم هر کدوم به نزدیکان خودمون ...

شمایی که واسه دوستت و غیره از خوبی های همسرت و  میگی خوبی های همسرش و بگی که اگه نبینه

ببینه ...

کمک کنیم به هم !!غیر از چسبیدن به رابطه ی خودمون اگه بلده کاریم به بقیه هم یاد بدیم ...

که جامعه امون و کمک کنیم  !در واقع خودمون و زندگیمون و کمک کنیم ...جامعه ای که توش فساد

باشه سخت میشه زندگی ...

این امار بالای طلاق بد جوری جامعه رو داره به پرتگاه میبره ...

اگه دست یاری داره یا علی ...

خدایا دست های هممون به سمت توست ...

یک جمله کافیست برای یک زن !!

 

این میتونه من و واسه یه هفته شارژ نگه داره :

توی ماه محرم از این کوی گذر کردم و براتون نوشتم که خواننده خاموش وبتون هستم ولی با دیدن ختم زیارت عاشورا چراغهام روشن شد و من هم مثل خیلی از دوستان در ختم زیارت عاشورا و خواندن سوره دخان شرکت کردم و الحمدالله رب العامین هدیه الهی رو دریافت کردم که انشالله قدردانش هم باشم

یک دنیا ممنون به خاطر لطفی که در حق دوستانتون داشتید

انشالله بهترینها نصیبتون بشه گلم

خدا عاقبت شما و همسر عزیزتون رو ختم بخیر کنه انشالله

خدا همرو حاجت روا کنه.

حتما واسه همه پیش اومده که بی دلیل دلشون از زمین و زمون بگیره و هیچ جوره اروم نشن ...

این نا ارومی مثل بختک افتاده بود روی من و داشت خفم میکرد ...

اقا جان هم واقعا درگیر کار بود ...

حالا تحلیل های ذهن دل گرفته ی من :

خیلی وقته من و بیرون نبرده

خیلی وقته واسم سوپرایز نخریده

خیلی وقته ...

فلان وقت این و گفت ...

فلان وقت من خسته بودم بهم نگفت چرا خسته ای ...

کلی طومار شد و بغض کردم ...که اره من و دوست نداره ...هی خودم و راضی میکردم ولی بی فایده بود ...

داشتم خونه رو مرتب میکردم که اقا جان اومد و سلام و احوال پرسی گرم اما  اون بختک نذاشت

درست جواب بدم یه سلام کردم ...

از اون جایی که من و خوب میشناسه گفت بیا اینجا بشین ببینیم  چی شده ؟

حالا هر چی میپرسه من بغض کرده میگم هیچی ...هیچی ...

یه دفعه بغضم ترکید که آیییییییییییییی هیشکی من و دوست نداره ....

طومار و ردیف کردم پشت سر هم که اقا جان ال .بل.

چشمای اقا جان بهت زده نگام میکرد ...

اروم اروم بم گفت من چه اقای بدیم که اینقدر شمارو اذیت کردم ببخشششششید ...

من دوستت دارم ...

همین یه جمله اون همه بغض من و تبدیل کرد به یه لبخند و اصلا یادم رفت که یه طومار داشتم ...

شاد و شنگول رفتم شام درست کردم و حتی خندیدم به اون طومار ...

زن گاهی فقط با یک جمله اروم میگیره ...

این موجود پر احساس خدا به دست اوردن دلش خیلی اسونه ...

اخرین باری که همسرت بهت گفته دوستت دارم کی بوده ؟؟

حتی اگه یادت نمیاد همین امشب بهش یاداوری کن! که نیاز به این جمله داری و شما هم بهش بگو ...

حتی اگه ازش دلخوری!! همین طور که واسه ما خانوما معجزه میکنه این جمله !!گاهی برای یک مرد هم چیزی بیشتر از یک معجزه است ....

دوستت دارم

 

 

هفته ی پر برکت ربیع الثانی

از اینکه همه ی روزهای خدا پر برکته شکی نیست !!

ولی یک روزهای و هفته هایی روایت اومده که خیلی خاصه ...

مثل همین اول ربیع الثانی که از شنبه که امروز باشه تا اخر هفته: ۷  روز ...روزی ۷۰ حمد و نیت حاجت!!

سالی یک بار  روز اول ماه قمری شنبه میشه ...

به یمن برکت این ماه انشالله حاجت روا شید ...

 پ ن :پریسای عزیز متاسفانه قادر به گذاشتن پیام در وبلاگتون به دلیل بلاگ اسکای بودن نبودم .نظراتم ثبت نشده ...

قرار بود همدیگرو قضاوت نکنیم ...چند باری نظر گذاشتم و ثبت نشد ...

پریسا جان نمی تونم کامنت بزارم برات .فعلا هم ایمیل برام مقدور نیست

از شرایطتت بطور کامل بنویس واسم در یک پست در وبلاگم  با رمز وبلاگ خودت بتونم بنویسم واست

اولین روز از اخرین ماه سال ...

امسال برای زندگی دو نفره ی ما سالی پر از تنش بود انگار ...

بالا و پایین زیاد داشتیم ...

ولی هر لحظه دوست داشتنمان به دادمان میرسید ...

لحظه ای که من کم میاوردم و دستی دستانم را میفشرد که ببین من کنارتم و من نا خود اگاه لبخند میزدم ...

عادت به قهر نداریم ...از هم که دلگیر میشویم زود اشتی میکنیم ...

تحمل قهر نداریم هیچ کدام ...

امسال مسافرت زیاد رفتیم ...

ماشینمان عوض شد ...

از نظر مالی سال سختی بود ...

ولی هر روز با هم بودیم ...

روزهای عادی زیاد داشتیم ...

ولی چیزی که زیاد بود حس های خوب بود با اینکه سختی هم زیاد بود ...

هر دو به این نتیجه رسیدیم که چون برنامه های دقیقه ای نداشتیم و دیدمان به امسال سالی سخت

بود شاید سخت شد ...

در اوج ناراحتی از هم ...دلمان برای هم تنگ میشد ...خوب امسال سرازیری زیاد داشتیم ...

ولی اقا جان یک وقتهایی و شاید خیلی وقت ها صبور تر بود ...کوتاه امد ...

و من هدیه ای برای این صبوری تهیه کردم یه صبح تا عصر نشستم و کادو چیدم یک چیزی که نیاز داشت

با کلی خاطره هایی که از امسالمان نوشتم و پیچیدم در جعبه های مختلف ...

ولی باز هم اقا جان که امد خانه از خستگی خوابش برد ...

نشد که کادو رو بهش بدم و من بغض کرده خوابیدم ...

باز هم کم طاقتی کردم ...زن است دیگر دلش قده یک مشت مردانه هم نمیشود ...

همه ی این سختی ها و غر زدن ها و کم طاقتی هام محض کم تر دیدن اقا جان است ...

با اینکه از دلم در می اورد ...ولی زن است دیگر منطقش گاهی گم میشود ...

زن است دیگر مردش را گاهی درک نمی کند انگار ...

زن است دیگر پر از احساس هایی که فقط یک زن میتواند درکش کند ...

صبح که من رو رسوند سر کار یک دفعه زدم زیر گریه ...

حالا گریه نکن کی گریه کن ...که دلم برات تنگ شده ...

حالم انگار وخیم بود که اقا جان زنگ زد به اداره که خانوم جان کسالت دارد مرخصی رد کنید ...

ما را  راست برد کنار دریا ...که چه شده دورت بگردم ؟؟

ما هم دیدیم دریا ارام است سوار قایق موتوری شدیم و تازیدیم که من نمی بینمت من صبح تا عصر

کادو پیچیدم ...این ها رو با اشک میگفتم ...اقا جان هم بر ان شدن که تا قایق به خشکی نرسیده

ارامم کنند ...ما هم که زن با دلی کوچک زود از قایق پیاده شدیم ...

رفتیم خانه و گفتیم امروز زود بیا ناهار با هم باشیم ...

غذا پختیم و کادو بغل گرفتیم منتظر اقا جان ...

دیدیم با لبخند وارد شده که عیال جان بیا اینجا که دست پر امدیم ...

دیدم همان قابی که چند ماه پیش برای پذیرایی دیدم خریده با گل های نرگس در دست ...

من رو در اسمان ها هم دیگر پیدا نمی کنید ...

تمام خستگی امسال از تنم بیرون رفت ...

خانه تکانی را هم کمک کند دیگر این سال برایمان میشود طلایی ...

پ ن :داشتن دوستی مثل تو که پی گیر نوشته هامی دست من و گرم میکنه لیلی و بانوی عزیزم

چشم ها باز ...خوشي ها پر رنگ ...

همین دیشب بود حوالی ۱ بامداد ...

آقاجان هنوز از جلسه نیومده بود .منتظر بودم .رفتم سراغ سیستم .سری به وبلاگ ها زدم .

نظرهای قبلیمو خوندم تو وبلاگ .

خوندم و خوندم .یک دفعه سیستمو خاموش کردم .هر چی می گشتم از یک وبلاگ انرژی بگیرم خبری نبود .

انگار یک دفعه ای همه بی انرژی شدن و پر از غم !!

اصلا دلم گرفت که چرا آخه چمون شده  ؟به قولی نونمون کمه .ابمون کمه .

دلخوشی نداریم ؟؟؟

تو همین وبلاگ بارها و بارها نظر دیدم که فلان زندگیم می لنگه ...

حتی ماه ها با هم نشستیم اون مشکل و حل کنیم .و حتی حل شده .ولی یادم نمیاد اون ادم اومده باشه بگه

خانوم جان خووووووشحالم که اون مشکله دیگه نیست .

چرا عادت نداریم خوشحالیمون و بهم بگیم ؟؟؟

چرا عادت کردیم غر نامه بهم بدیم ؟؟؟

اره ادمی باید تو غم کنار هم باشه کمک کنه و خدا میدونه من هیچی اندازه این خوشحالم نمی کنه که یکی و

خوشحال کنم و از يه غم رهاش كنم!!!

مسئله ام سر خودم نیست !!!

سر اینه که ما عادت کردیم که خوشحالیمون واسه خودمون باشه ...ناراحتیمون و به همه بگیم ،شده صبح زنگ

بزنيم به خواهرمون .دوستمون .بگيم ديشب يه شب خوب بود .شام خوشمزه درست كردم با هم خورديم ...

شده حواسمون به شادي هاي حتي كوچك هم باشه ؟

يا هميشه ناله سر داديم كه زندگي خيلي سخته و فلان ايراد داره .

اصلا ديدم شده نقل مجالس كه اره گروني شده و به هيچي نميرسيم ...اومديم مهموني كه همديگرو شارژ كنيم

يا اومديم نا اميد تر برگرديم خونه !!!

نه اينكه هر چي ناراحتي تو دلمون بريزيم ولي حداقل به همون اندازه از خوشي هامون بگيم ...

ياد بگيريم كه خوشي ها رو پررنگ كنيم و بگذريم از ناخوشي ها .همه ي ما كم و زياد داريم تو زندگي .هر كسي

به سهم خودش ...

ميشه بيايد اينجا از خوشي هاتون بگيد ؟؟؟

از خوبي خانواده اتون .

چند تا خوبي همسرتون.

چند تا خوبي محل كار تون .

چند تا خوبي دوستاتون.

دانشگاهتون .

ميخوام با هم تمرين كنيم .خووووووشي كنيم و خوشي ها رو ببينيم !!!

يا علي

از سری ماجراهای من و آقاجان

 همین دیشب یهوووو وسط دل و قلوه دادن من یه چیزی که قبلا تو دلم مونده بود خیلی رک به آقا جان گفتم و

ازش خواستم به سوالم جواب بده و ایشون رک تر از من پاسخ داد و بنده میخ کوب شدم

و با اینکه ناراحت شده بودم ولی چون خودم اون کارو با شدت بیشتری قبلا انجام داده بودم و منطقی این بود که

آقا جانم حق داشته تجربه کنه ،گفتم حتی اگه بیشتر از این حد هم بود ناراحت نمیشدم (ارواح شیکمم)

حالا داشتم از عصبانیت منفجر میشدماااااا ...لبخند میزدم که جایزه ای باشه برای راستگویی آقا جان

و اينكه خوب مي تونست يه چيزي بگه كه من و ببره  كوچه علي چپ ولي نبرد كه !!!كه البت از رو شناختش

نسبت به من اينكارو نكرد !!!

ولي خوب من يه جمله ي ۴ خطي گفتم

و باعث شد با يك شب بخير آقا جان و يك شب خوش غمناك من بخوابيم

صبح هم يك صبح بخيري به هم گفتيم و  بعد از چند ساعت يه پيام از آقا جان بم رسيد كه (زشتو )

و اين كلمه ايه كه آقا جان وقتي كه مقصر منم ولي دلش تاب نمياره كه صبر كنه تا من پيش قدم  شم

واسم ميفرسته !!!

و پشت سرش كلي پيام رد و بدل ميشه و هر دومون جريان ديشب و فراموش ميكنيم ...

و من هنوز بعد از اين همه مدت كه با آقا جانم نتونستم مثل آقاجان منطقي برخورد كنم با خيلي چيزا ...خوب من يه زنم كه كلي احساساتيم !!!

نامزدي (2)

خوب ديگه بعد از اين همه مدت مي دونيد كه يكم بد قولم ولي پاي قولم بودم اينم ادامه پست نامزدي ...

خوب تو پست قبل به اينجا رسيديم كه چشم ها باز باشه و مشكلات و قبل ازدواج حل كنيم ،خودمون باشيم و

همش تو فاز احساسي به سر نبريم ...

اين پست و مخصوص خانم هاي وبلاگ نوشتم

خوب بعد از چند جلسه كه منطقي سوالات و پرسيديد و به نتيجه رسيديد كه ظاهرا ملاك هاتون رو داره و

بله رو گفتيد به اينجا ميرسيم كه يه مدت ميخوايد همديگرو بشناسيد (يادتون باشه كه مطالبي كه ميگم

اينجا منظور قبل از عقد هست )حتما اين و در نظر بگيريد كه اين نامزدي براي شناخته !!!از خانوادتون

بخوايد كه اجازه اين و  بهتون بدن كه رفت و آمد بيشتري با هم داشته باشيد ...

حتي اگر فاصله مكاني زيادي داريد سعي كنيد موقعيت فراهم كنيد براي شناخت اون فرد ...

به مكان هاي مختلف بريد با هم .رستوران .پارك .موزه .بازار .محيط هاي شلوغ ،خلوت ،خيابون هاي

پر ترافيك و نوع برخوردهاش و بسنجيد .

حتما به مهموني خانه اشون بريد .حتي اگر شد سر زده ...ميدونيم كه حتما قبل از مهموني بايد خبر داد

ولي خوب سعي كنيد يك زمان كمي از خبر دادنتون بگذره ...

توي مهموني خانوادگيشون شركت كنيد ،چيزهاي خوبي دستگيرتون ميشه (منظورم از اين مثال ها

كارگاه بازي نيست !!!!قراره با شناخت كامل ازدواج كنيد)

حتما علاوه بر خودش خانوادش و به خونه اتون دعوت كنيد ،و با خانوادتون به خونشون بريد ...

بگذاريد با افراد خونتون نزديك بشه ...تا زماني كه يك فرد احساس نزديكي نكنه خود واقعيشو نشون

نميده...(ديد ما نسبت به مردها بد نيست !!!ميخوايم مشخصه هاي خوب و بد فرد رو ارزيابي كنيم)

لطفا لطفا احساساتي نشيد و همه چيو تموم شده تو ذهنتون نسازيد اين دوران فقط براي شناخته.

ديده شده كه يه عده همه چيو تموم شده مي بينند و خوب به توافق نرسيدند و يا خود آقا پسر نخواسته

كه رابطه ادامه پيدا كنه و دختر خانم اسيب جدي ديده وقت براي احساساتي شدن هست به اندازه باشه

كه اسيب نبينيد...

طبيعيه كه خانم احساساتي هست ولي هيچ اشكالي نداره كه كنترل كنه ...و حدش و نگه داره مگه

ميشه به نامزدت احساس نداشته باشي ؟؟خوب اينم يه بعد از شناخته .بعد احساسي .

كه اين اقا به احساسات چقدر اهميت ميده ...حواسش هست كه طرف حسابش يه زنه !!!

هر چي بيشتر طرفتون و بشناسيد بعدا پشيمون نميشد كه اي واي من اصلا در اين مورد راجبش

نفهميدم .

سعي كنيد در مورد دوستاش بدونيد خيلي مهمه كه دوستاي ادم از چه جنسي هستن !!

نوع برخورد پدر و مادرش با هم خيلي مهمه .الگو هاي هر انساني پدر و مادرش هستن بدون اختيار.

دختر خانماي عزيز لطف كنيد ساپورت نكنيد طرف مقابلتون رو از نظر رفتاري بزاريد خودش باشه ...

اينجا اين و نگو !!اونجا اين كارو كن ...اومدي خونمون اين و بگو .با فلاني اينجوري باش .

قرار نيست بش بگيد قراره ببينيد خودش مديريت رفتاريش چي هست ...

سعي ميكنم هر موضوعي كوتاه بگم و خرد خرد با هم جلو بريم ...

و با هم به اشتراك بگذاريم و تكميل كنيم اين مبحث رو ...

اشتباهاتي كه داشتيم و تجربه هامون .

این بحث ادامه دارد کمی صبر

يا علي بي حد و عدد

معجزه اي به نام امام حسين

خوب همه ي غربت نشينا ميدونن كه وقتي به ايام خاصي نزديك ميشيم چقدر دلمون بي تابي ميكنه ...

منم تو حول و ولا بودم كه من اينجا !

دلم اونجاست ...

هفته ي آخر همش اشك ريختم شب تا صبح و آقاجان هيچ جوره نمي تونست ارومم كنه ...

يه روز صبح كه بلند شدم حتي چشام تار ميديد .

نزديك ظهر آقاجان اومد كه چه نشسته اي جمع كن كه بريم ۱۰ روز و دعوت شديم هيات خودمون جنوب !

من فكر كردم شوخيه.

گفتم باور كن طاقت شوخي ندارم .

كه ديدم نه جدي جدي داره ميگه اخه چطوري آخه !!

سوغاتي و چي كار كنم الان ؟؟

بدو بدو با يكي از دوستان رفتيم و سوغاتي گرفتم .

ما به هيچ كس جز دوستمون نگفتيم داريم ميايم .

به خانواده هم گفتيم داريم ميريم مسافرت و در دسترس نيستيم كه نگران نشن.

اينقدر هيجان زده بودم كه لبخند از رو لبم كنار نميرفت ...

خستگي هم نداشتم .

رسيديم و مستقيم رفتيم در خونه بابا جون ...

در و باز كه كرد ديديم هيشكي نيومد دم در تعجب كرديم .چطور ممكنه ما پشت در باشيم و نيان .

داخل كه رفتيم ديديم بابا جون از خوشحالي نمي تونه حرف بزنه .

سه تايي زديم زير گريه و آقاجان اشكش و يواشكي پاك كرد .

با هم راهي خونه ي مامان جونم شديم .

در زديم نفهميدن پشت دريم رفت بالا و مامان در و كه باز كرد پريدم تو بغلش .باورش نميشد ميگفت

خواب مي بينم !!!

يك جوي شده بود كه ساعت ها اشك ريختيم و خنديديم همه هم من و كه ديدن گفتن چرا لاغر شدي اينقدر.

فرداي اون روز هنوز نيامده اقا جان رو امام رضا طلبيد و رفت مشهد !!

به آقاجان ميگم ديدي خدا تو رو بيشتر من دوست داره ...هيچي نميگه، ميگه امام حسين كه شما رو بيشتر

دوست داره ببين چجوري اوردت اينجا...

وقتي با دوستام حرف ميزنم ازخوشحالي هر دومون ميزنيم زير خنده كلي قبلش هر دومون گريه كرده بوديم!

هر دومون عجيب خوشحاليم .

واي من چقدر خوشبختم با داشتن  اين ادما چقدر نبودشون و الان حس ميكنم !!

نمي دونم چه معجزه اي جز امام حسين ما رو تونست بياره اينجا .

زير همين منبرايي كه كلي انرژي بهمون ميده .

سنج و دمامي كه صداش حالمون خوب ميكنه .

نذرهايي كه يادمون مياره صاحب عزا مهمون دار خوبيه كافيه كه فقط ازش بخواي.

جنوب ما يكي از بهترين مراسم ها رو داره هيچ جاي دنيا جنوب نميشه !!!گذشته از همه ي دوست داشتناي تيكه تيكه ي اين خاك عزيز ...

و من بو ميكشم امسال قدر اين مراسم و بيشتر از هر چيزي میدونم  .درسته فرقی نمی کنه کجای دنیایی ولی

ما زیر این منبر حسینی شدیم واسمون صفای دیگه ای داره ... قدر اين سفره اي كه پهن ميشه كه فقط

حال مارو عوض كنه و ياد اوري كنه كه عاشوراي حسيني واسه حماسه ای است برای هر ساله ما یاداوری اینکه حواسمون باشه ما اشرف مخلوقاتیم و امام حسین حماسه عاشورا رو افرید که خیلی چیزها رو به ما بگه !!

کاش درس انسانیت بگیریم که یک دانشگاه است حماسه ی امام حسین !!

حواست باشه اون لحظه ی دلشکستگی یاد کنی همه دوستان و گرفتار ها رو ...

فردا خوندن حدیث کسا خیلی تاکید شده ...و من چقدر از این حدیث حاجت گرفته دیدم

یا حسین با عشق!

لیلی  با اینکه از نزدیک همو ندیدیم ولی وقتی میبینه همین چند کیلومتریم با اینکه شمال و من جنوب ولی از بودن تو این خاک مشترک هر دومون اشک میریزیم !!و کلی حرف میزنیم با هم مثل همیشه .داشتن همچین ادمایی تو زندگی من غنیمته دوستتون دارم ...ازتون میخوام از خانوم جان که این روزا سرش شلوغه ولی به یادتونه ناراحت نشید

باور کنید از اینکه یه وقت یه نظر از دستم در میره و طرف منتظر جواب من بوده خیلی ناراحت میشم ولی یه وقتی هم هست صبر میکنم با اقا جان مشورت کنم بعد جواب بدم .از صبوریتون و رفاتتون ممنونم .

آقا بيا ...آقا بيا

اين چند روز به معناي واقعي حس كردم تا آقا نياد هيچي درست نميشه !

 به قدري دلشكسته بودم و فشار روي خودم احساس كردم كه توي يه مجلس زنونه صدام به شيوني 

بلند تبديل شد !!!اصلا يادم نمياد حتي تو بدترين شرايط جيغ (جيق)كشيده باشم ...

دلم پر بود از بي عدالتي كه خودمون داريم سر خودمون مياريم ...

از روزي كه اومديم مشكلات پشت مشكلات . 

چنان بهمون فشار اومده بود كه فقط مي گفتم آقا بيا ... 

فقط به همه مي گفتم دعا كنيد آقا نه به خاطر ما به حرمت اين بچه هاي كوچيك تو مجلس بياد.  

دلم به تنگ آمد فرداي اون روز كه آقا جان رفت رفتم خونه ي صميمي ترين دوستم ...

يهو ديدم تا منو ديد زد زير گريه .فك كردم از دلتنگيه .بعد ديدم طوماري از مشكلات گفت .

سعي كردم آرومش كنم .كه اينايي كه ميگه فكر تو هست همسرت مرده خوبيه !

دو تا پسر دسته گل داره .

تو ماشين كه نشستم زدم زير گريه .من مي دونستم چه خبره تو اون خونه ولي همش دلداري دادم و 

راهكار شايد دير رسيدم نتونستم كمكي باشم . فقط نگاه خدا و معجزه مي تونست زندگيشون و 

نجات بده...شماره مادر دوستم و گرفتم با هم گپ زديم و به اينجا رسيد كه ماجرارو واسه من گفت .

گفت خانم جان اون نمي دونه 3 ماهه كه شوهرش داره با اون خانم زندگي ميكنه .شوك بودم قرار بود 

با آقا جان مشورت كنيم و يه تصميم بگيريم .نمي دونستم چي از دستم بر مياد . چه جوري كمك كنم 

به دل شكسته دوستم .

آقا جان از مشهد اومد رفتيم خونه ي دوستش .با هم بزرگ شدن اين دو مرد .

من ازش هميشه به مردي ياد ميكنم .

رفتيم ديديم خانمش نيست .

به آقاجان رو كردم گفتم مگه اطلاع ندادي بهشون .خونه معلوم بود خيلي وقته كسي بهش رسيدگي 

نكرده .تا اخر ماجرارو فهميدم .دست به كار شدم خونه رو تميز كردم .به احترام ما خانمش اومد خونه مرد قبل اومدنش جلو من و آقاجان زد زير گريه ...

نتونستيم شايد دير رسيديم برنگشتن به زندگي .شايد راهي نبود .

توي ماشين فقط آقاجان تونست بگه دستات و بده به من لطفا !!

ميدونست من چقدر از ديدن اين صحنه ها ميسوزم .

نه اينكه ما كم خبراي خوب شنيديم تو اين مدت كه نبوديم .ولي خبرهاي بدي بود خيلي خيلي بد.

فقط از آقاجان خواستم من و ببر يه مجلس كه حس كنم دستم به دست آقا امام حسين ميرسه . 

رو سياهم اقا ...خيلي ..ولي بيا .لطفا بيا . 

اشك ريختم از نبود انسانيت .

كمرنگ شده وفاداري .

دوست داشتن رواج نداره .

دلم خيلي تنگه آقا .ميشه بياي ؟!!

نمي دونم چرا آقاجان تو مجلس .شب عاشورا از امام زمان خوند و خوند ...

دلم و بي تاب كرد و بي تاب ...

نمي دونم كجا دنبال آقا بگردم خيلي سال بود اين همه زياد حس نكرده بودم كه چرا آقا نيست ...

وقتشه آقا به لحظه ي نا اميدي علمدار كربلا از نياوردن آب اقا بيا ... 

وقتشه آقا به لحظه ي بغض امام حسين از اوردن طفل شش ماهه به خيمه آقا بيا ...

وقتشه آقا به لحظه ي بي تابي زينب براي داداش حسين آقا بيا ...

وقتشه آقا به لحظه ي بي كسي رقيه از نبود پدر آقا بيا ...

وقتشه آقا .مولا.مهدي جان بيا ...

هميشه هست !!باور كنيم ...

خيلي وقت ها كه دسترسي ندارم يا وقت نمي كنم كه بيام و تو وبلاگ بنويسم ...تو موبايلم ،قسمت 

يادداشت...مي نويسم تا يادم بمونه و بعد مفصل بيام اينجا بنويسم ...

يه جايي نوشته بودم هميشه هست !!

بعد حس كردم نوشتن ازش از هر چيزي واجبت تره ... 

چند روزي فكرم خيلي مشغول شده ...چقدر وجود خدا رو باور داريم ؟

باور داريم كه خدا هست ؟

ميخوام بدونم خدا رو حس ميكنيم ...يا فقط حدس ميزنيم كه خدايي هست !!

از كجا اين و ميگم ؟از اونجايي كه اون روز كه داشتم از تو كوچه پشتي خونه مامان جونم رد ميشدم ،ديدم آقاي همسايه پك پك سيگار ميكشه يه خانم هم بغل دستش بود ،فكر كردم خانم همسايه است نبود !!

يه لحظه صورتشو ديدم يه دختر خيلي جوون بود .آقاي همسايه تا منو ديد صورتش رنگش كبود شد !!!

نمي دونم قبل از من نديده بود كه خدا هست ؟؟

توي بقالي داشتم خريد ميكردم يه آقايي كت و شلوار به تن يهو يه چيزي گذاشت تو جيبش ... با بچه اش بود انگار من يه چيزي به جيب گذاشته بودم تمام تنم مي لرزيد ...موقع حساب كردن ...سريع از فروشنده يه چيز پرت خواستم رفت بياره به آقاهه گفتم يه چيزي هم واسه پسرتون برداشتيد ...صورتش كبود شد سريع گفت از دست اين حواس !!نمي دونم قبل از من نديد كه خدا هست ؟؟

توي اتاق بغلي كارمندا دور هم جمع شده بودن صداشون و اروم ميشنيدم تقريبا مي دونستم راجب چي حرف ميزدن ...حواسمو پرت كردم ...نشد !!اون همكارمون و از دور ديدم كه داره سمت اون اتاق ميره ... قبلش شنيدم كه يكي از همكارا داشت مي گفت من اين حرفارو جلو خودشم ميزنم ...

همكارم نزديك اتاق شد ...صداها قطع شد ...اون يكي همكارم وارد اتاق شد نمي دونم چرا صورتش كبود بود !!

قبل از اومدن همكارم خدا رو نديد؟؟

داشتيم با آقاجان از يه مسيري رد ميشديم .آقا جان ملبس بود .دو تا آقا به شدت دعوا ميكردن و يكي 

حرفاي ...ميزد !!تا با آقا جان چشم تو چشم شد بي خيال دعوا شد حتي !!

قبل از ديدن آقا جان خدا رو نديد؟؟

آقا جان مي گفت خانمي براي اعتراف نامه بالا بلندي پيشش اومده بوده و همش مي ترسيده كسي بفهمه !!

قبل از حرف مردم خدا رو مي بينيم ؟؟

چقدر خدا رو مي بينيم ؟؟

چقدر بي خيال حرف مردم و رضايت مردم ميشيم به خاطر خدا ؟؟

عالم محضر خداست ...

يه مدته دستم به قلم نميره (كيبورد) نمي دونم چرا كمي كسلم !!

دلم براي همتون تنگ ميشه ...براي خيلي ها دوست دارم كلي برم تو وبلاگشون و بنويسم ...حتي شب ها خوابشون و مي بينم ...خيلي ها هر لحظه به يادشونم .فقط شما .شمايي كه نگرانتم حواست و جمع كن بدون كه خدا نزديكه ...نزديك تر  از هميشه !!حضورش  و هر لحظه باور كن ...

آخراي ماه صفر من و از دعاي خيرتون بي نصيب نزاريد.

شديم ماركاپلو ...

وقتي تو سفري و تو جابه جايي با اينكه هر لحظه آدم با هم هست  ولي حس ميكنه بودن همسرش و حس نمي كنه . 

ما تو رفت و آمد بوديم و جا به جا شديم به يه جاي ديگه !!

وقتي همه  چيز جاي خودش و گرفت !!

به آقا جان گفتم من چقدر دلم برات تنگ شده بود !!خيلي وقته نديدمتا !!

مي خنده و ميگه آررررره اخرين بار كي بود؟

ما بساط شب يلدا رو جمعه اين هفته پهن كرديم !!

آقا جان رفت خريد .من تو اتاق بودمو آماده ميشدم ...ديدم آقاجان رفته تو آشپرخونه و ميگه اين شب يلدا دعوت من !!

حالا شما تصور كن آقا جان ميخواد تزيين كنه سيني شب يلدارو . 

من از تو اتاق هي سرك ميكشيدم ببينم چي كار ميكنه ..ديدم دنبال جا اجيلي ميگرده سرم و از تو اتاق بيرون آوردم ،اقا جان اونا تو اون كابينيته !!

دوباره اين و اينجوري كن !!اون و بزار تو اون كاسه و ...

زده زير خنده ميگه نه تنها تو ماشين رانندگي من و زير ذره بين ميزاري اينجا خم همينه بزار كارمو بكنم 

ديگه اماده شد ديدم يه سينه بزرگ آورد گذاشت وسط پذيرايي ...

قيافشم اينجوري

اصلا در عجبم من چرا يه عكس از سيني نگرفتم تا با هنر اين مرد آشنا شيد ....من اينجوري

ميگه خوب شده ميگم عالي شده فكر نمي كردم اين همه بلد باشي ~~

~~ميگه خوب رو نميكردم كه گرفتار نشم ...

و جالبي قضيه برام اين بود كه دقيقا كارايي انجام داده بود كه من انجام داده بودم پس مردا هم توجه ميكنن و مي بينن !!پس چرا چيزي نميگن ؟؟

ما همچون دو خانم و آقاي ...

كل سينه را با خاك يكسان كرديم و پشتبندش يه چايي هم خورديم  و وقتي رفتم تو اتاق گل نرگس و ديدم با يه  جعبه !! 

خود خودشه !!همون كتاب قديمي !!ولي چه طور تو غربت اين و پيدا كرده و براش فرستادن تا آقاجان اومد تو اتاق از هيجان جيغ كشيدم كه بگو اين و چه جوري اينجا واست فرستادن !!

بعععله كه گفتن مشهد اين كتاب و گير اوردن يه كتاب مذهبي هست كه خيلي وقته دنبالش بودم 

من تا خود صبح چند بار نگاش كردمو باز خوابيدم !!

كنارم بود تا صبح !!

صبح به اقا جان ميگم چرا ادما يه وقتايي يادشون ميره واسه زندگي كردن اومدن دنيا !!

چرا يادشون ميره معجزه ي دوست داشتن چقدر لذت بخشه !!

چرا گم شديم تو ماديات و ماشين و خونه و پول !!

من چقدر دلتنگ شما بودمو نمي دونستم !!!

هيچ وقت اينقدر حس نكرده بودم واسه اين صفحه اينقدر ميشه دلتنگ شد واسه نوشتن ،واسه رفيقاي مجازي واسه رفيقايي كه مجازي نيستن !!

من دوباره شاغل شدم !!حس كردم ديگه بسه پا دراز كردن و استراحت !!

شدم همكار آقاجان ...

پرسنل جديد ميخواستن .خوب من شرايطشو داشتم و يك ازمون ورودي هم داشت و مصاحبه و تاييديه و ...

اميد نداشتم قبول شم و از طرفي دوست داشتم خودمو محك بزنم توي يه محيط جديد .

آقاجان سپرده بود كه يك درصد هم رو حساب آشنايي قبولش نكنيد ..

روزي كه رفتم واسه مصاحبه برگشته بودم به چند سال پيشا كه تو اداره ميخواستم استخدام شم ..

چقدر رقابت سختي بود و من چقدر ناباورانه قبول شدم و از خوشحالي برگه ميان ترم دانشگامو خالي تحويل دادم ...

يادش به خير اون موقع ۱۹ سال داشتم ...۱۰ سال گذشته !!و چقدر عوض شده همه چي ... 

اين بار من قوي تر رفتم واسه مصاحبه و چقدر اينبار مهم بود برام ببينم چقدر مي تونم جلو برم !

خيلي سخت نشستمو خوندمو اطلاعات جمع كردم ،خوب اقا جان كمك ميكرد و سعي ميكرد بم بگه شايدم قبول نشي !!

حس كردم تو  اون همه متقاضي بايد حرفي براي گفتن داشته باشم ...يه سري ها ازمون رو جاي ديگه 

ميدادن و بعد ميومدن غربت ...من و محدود كسايي تو غربت ازمون و مصاحبه ميداديم ...

آزمون و كه قبول شدم يه جايي با خودم گفتم من تلاشمو كردم ولي واقعا ميخوام كه كسي اين ميز و بگيره كه كمك باشه و از پس اين كار بر بياد...

همه چي خوب پيش رفت ...روزي كه جواب ازمون و مصاحبه رو تو سايت ميزدن به آقا جان گفتم نگاه كن و  فقط بگو اره يا نه !!

آقا جان گفت آره !!گفتم خوب چي آره ؟!!

ميگه خودت گفتي بگو آره يا نه !!

ميگم خوب قبول شدم يا نه ؟ميگه آره ...

يعني يه اشكي از من در آورد آخرش ميگم اصلا نميخوام بزار خودم نگاه كنم ...ميگه خوب ميگم آره !!

و بعد ميگه !هههه هههه آره قبول شدي ...

اينگونه بود كه شديم همكار آقاجان !!

روز اولي كه با هم رفتيم سر كار كلا همون اول در ورودي با من خداحافظي كرد !!

و گفت ساعت فلان مي بينمت !!!

من ديگه تا آخر داستان و خوندم ...

باشه باشه سركار فقط همكاريم !!

خيلي دلم براتون تنگ شده بود ...

ليلي خواهري خيلي دوست دارم

باز لياقت خواندنت و باز منه ...

امسال افطاري هاي ما تو غربت همراه با خانواده داداشم بود 

ديشب حال مساعدي نداشتم من موندم خونه با دختر 3 ساله داداش ...

 چند بار از سر دعا بلندم كرد يه لحظه با خودم گفتم كاش فرستاده بودمش با بقيه بره ...

از تو بغلم جنب نمي خورد ...

تي وي رو كه روشن كردم براي قرآن به سر ديدم گفت قرآن رو سر منم بزار كه رفت تو جانماز يه قران كوچيك آورد ...

 دعا به امام حسين كه رسيد همراه با دعا خون بالحسين رو تكرار ميكرد دستاشو بالا گرفته بود ...

 چند دقيقه اي يه بار هم به صورتم نگاه ميكرد ...

ديدم چي بهتر از دعاي يه بچه معصوم ،درسته خيلي وقته اينجا نيستم ولي تك تك جلوم رديف شديد و 

اسمتونو بهش گفتم ...با اون دستاي كوچيك همرو دعا كرد ...

تو اين شبا خانم جان و فراموش نكنيد ....به يادتونم

اول وبلاگش این خانم خودشو و شوهرشو اینطور معرفی کرده عجب با مرام و معرفت یاد بگیرند هم با معرفتا و هم بی معرفتا

من خانوم جان ....۲۷ ساله ام و اقا جان ۲۹ ساله من کارمند و ایشون روحانی محله هستند ...ما عاشقانه زندگی می کنیم ...تمام زندگی هم هستیم ...و بعد خدا همدیگرو داریم ...و ما ۲ ساله که زیر یک سقفیم ...من هم روزی همچون خیلی از شما عزیزانی که وبلاگ سر می زنید نگاهم به طلبه و هر انکه لباس روحانی می پوشد یک غول بود که خودش را در لباس دین قایم کرده ...

اما امروز, همین الان, می دانم که هر انکه این لباس را می پوشد خوب یا بد نیست

یک انسان است همچون همه ی انسان ها ...درس طلبگی خوانده از دین باید بیشتر از بقیه بداند... داریم کسانی را که حتی نمی دانند ...یا تفکر خودشان را در دین دخالت می دهند...

ولی من از زندگی می نویسم که یک زن و مرد عادی در ان زندگی می کنند که مرد طلبگی خوانده است خوب یا بد مرد من است که به من, عشق به خدا هدیه داده و یک عشق زمینی ...خودش را... با همه ی خوبی هایش ...اگر من از این عشق می نویسم چون دید من به زندگیم فقط زیباییهاست ...به من یاد داده که فقط خوبی را ببینم ...(از طرف بنده کوچک خدا)

امتیاز خبر:
1 1 0

نظرات


نظری وجود ندارد.

مرتب سازی براساس

آرشیو:

دی ان ان