Menu

ماجرای بوکسوری که حالا منبر می رود!

ماجرای بوکسوری که حالا منبر می رود!

عقیق: او که متولد 1357 است، در سال 74 تصمیم می‌گیرد که عطای مسابقات انتخابی تیم ملی بوکس را به لقایش ببخشد و صبح روز مسابقه از این کار انصراف دهد. ا...
print کد خبر: 194 تعداد بازدید: 963
تاریخ انتشار: 07بهمن1395, 23:50:43

ماجرای بوکسوری که حالا منبر می رود!

عقیق: او که متولد 1357 است، در سال 74 تصمیم می‌گیرد که عطای مسابقات انتخابی تیم ملی بوکس را به لقایش ببخشد و صبح روز مسابقه از این کار انصراف دهد. او شب قبل خواب عجیبی دیده که صبح روز بعد دست به انتخاب جالبی می‌زند. بعد از انصراف از مسابقات مشت‌زنی و در حالی که زمان اندکی برای ثبت‌نام در حوزه‌های علمیه باقی مانده است، راهی چند حوزه می‌شود، اما هیبت ورزشکاری و چهره ظاهری عبوس او، موجب می‌شود تا برای ثبت‌نام هم دچار مشکلاتی شود!

 

 

او اما عاقبت به حوزه علمیه مجد، سپس به حوزه‌های علمیه قم، شمیران و تهران رفت و در این مسیر، شاگردی معلمان اخلاق و عالمان دینی نظیر حاج آقامجتبی تهرانی و حاج آقا احمد مجتهدی تهرانی را تجربه کرد.

 

جالب و شنیدنی از  تجارب شخصی طلاب مبلغ و روحانیون!

 

 

 

حجت الاسلام بی‌آزار تهرانی با وجود جوانی، در گوشه گوشه ایران و در جای جای پایتخت، جوانان زیادی را پای منبر خود آورده است. داشتن منبر موضوعی، تسلط به شعر و ادبیات و توسل ویژه به اهل بیت (ع) از خصوصیات منبر روحانی 35 ساله‌ای است که برجسته‌ترین موضوع سخنرانی سال 88 خود را «بصیرت» می‌داند.

 

 

 

ورود شما به عرصه منبر با اتفاقات جالبی همراه بوده است و شاید همین ورود عجیب موجب شده تا شما در جوانی مورد توجه مردم به ویژه نسل جوان قرار بگیرید. موافقید از همینجا شروع کنیم؟

 

همیشه به دوستان می‌گویم که من قبل و بعد منبر، استغفار می­کنم؛ هم موقع نشستن بر اریکه و هم بعدش. دلیلش هم این است که واقعا شأنیّتی برای اینکه در این جایگاه باشم، برای خود قائل نیستم. من عرصه تبلیغ را خیلی زود شروع کردم.

 

 

یکی از نشانه­های آخرالزمان در روایات این است که بچه­ها منبر می­روند و مصداق این روایت، من هستم! ان‌شاءالله که فرج نزدیک است و خلاصه روی همین جهت است که من واقعاً استغفار می‌کنم و این را با عقیده می‌گویم. به یک بزرگی می‌گفتم که این «ی» نسبت را قبول ندارم و «منبری» نیستم. دلم می­خواهد خود «منبر» سیدالشهداء (ع) باشم. آن مرد بزرگ، حرفی زد که دیگر من از گفتن این جمله­ استغفار کردم.

 

آن جمله چه بود؟

 

حالا شاید مصلحت نباشد. من به آن بزرگ می‌گویم:

من خاک کف پای سگ کوی همانم

کو خاک کف پای سگ کوی تو باشم.

 

ورود به عرصه منبر با توجه به اینکه هیچ یک از اعضای خانواده شما روحانی نبود و همه شما را به عنوان یک ورزشکار ملی می‌شناختند و موفقیت‌های فراوانی را برایتان متصور بودند، سخت نبود؟

 

قطعاً همینطور بود؛ منتهاا آن شبی که فردایش چنین تصمیم بزرگی گرفتم، خوابی دیدم که واقعا عرصه­ و جایگاه منبر را به من نشان دادند. صبح فردا به فدراسیون رفتم و از مسابقات کشوری برای انتخاب تیم ملی انصراف دادم.

بعضی از دوستان تعجب کردند و خود خانواده بیشتر از همه حیرت کردند که من یک مرتبه چرا چنین تصمیمی گرفته‌ام و عجیب‌تر این بود که من تصمیم داشتم به حوزه بروم و درس بخوانم. واقعاً امداد خداوندی بود. چون یک هفته، ده روز مانده بود به امتحان ورودی حوزه مروی و من اصلاً آمادگی نداشتم.

 

 

یادم هست با تیپ ورزشی برای ثبت‌نام به حوزه­ای رفتم. آقایی که آنجا مسئول بود، جا خورد و گفت: ما اصلاً جا نداریم! خب هرکس آن صورت ضربه خورده و تیپ مرا می‌دید، شاید همین را می‌گفت! بعد، عزیز دیگری ـ که خودش در کسوت روحانی، اما ورزشکار بود و من مرهون حسن خلقشان بودم، خیلی مرا جذب کرد.

 

 

او در مدرسه مجد در حسن‌آباد تهران بود. گفت: برای چه می‌خواهی به این وادی بیایی؟ گفتم: اراده کردم و لابد مرا خواسته‌اند. او خیلی تشویق کرد، ولی گفت که امتحان ورودی سختی دارند و خیلی فرصت کوتاه است. من آمادگی آنچنانی نداشتم. به هر حال، مذهبی بودم و قرائت قرآن می­کردم. روحیه­ام هم مثل بچه‌های بسیجی بود، ولی اصلا به هیچ وجه با معارف دین از لحاظ طلبگی آشنا نبودم؛ یعنی اصلاً انگیزه­ای برایم نبود. گفت: می­توانی از پس کار بر بیایی؟ گفتم: بالاخره شرکت می­کنم.

 

 

اتفاقاً از جمعیّت زیادی که شرکت کردند، من به لطف خدا جزو نفرات اول شدم. امتحان را دادم و قبول شدم و یک سال در حوزه مجد بودم. بعد از آن تقریباً سه سال حوزه چیذر خدمت حضرت آیت‌الله‌ هاشمی علیا بودم که خیلی هم نسبت به ایشان مرهون و مدیون هستم. تقریباً دو سالی را هم در قم بودم.

 

 

شروع منبر رفتن شما در چه شرایطی اتفاق افتاد؟

 

شاید سال چهارم ـ پنجم بود که من اولین منبرها ر ا از مجالس علما شروع کردم؛ منزل آیت‌الله امجد. بعد محضر حضرت آیت‌الله مهدوی کنی و سپس در محضر حضرت آیت‌الله بهجت (رحمت‌الله علیه)، چهار ـ پنج مرتبه‌ای منبر مشرف شدم. منبر رفتن من در کنار درس خواندن بود. در این بین در یک دانشگاه خارج از کشور هم که شعبه­ای از دانشگاه آزاد اسلامی بود، چند ترمی تدریس داشتم. منتهاا به دلیل اینکه من با لباس شرکت می‌کردم و آنجا منطقه آزادی بود، در نهایت نتوانستم ادامه دهم.

 

کجا بود این دانشگاه؟

 

در امارات. دانشگاه‌های آمریکایی و کانادایی در اطراف آن دانشگاه بود و گویا حضور مرا رصد کرده بودند و فعلا هم من حتی برای تبلیغ سال‌هاست که دیگر جواز حضور ندارم. ولی آن سال‌ها الحمدلله خیلی اثر­گذار بود. بین50 تا 55 دانشجوی دختر و پسر داشتم.

 

 

البته هنوز ارتباط‌هایی از طریق ایمیل هست. خیلی‌ها زندگی‌هایشان تغییر کرد. مثلاً یک نفر دائم‌الخمر بود و در یکی از شب‌های ماه مبارک رمضان خودش آمد و اعتراف کرد و به واسطه همین اندیشه ولایی، آن رفتار زشت را کنار گذاشت.

 

 

خانم‌های بی‌حجابی داشتیم که در بیرون مکشفه بودند، ولی شاید آنجا به اعتبار دانشگاه یک روسری کوچک سرشان می­کردند. به خاطر همین کلاس‌ها و جلسات محجّبه شدند و تعجب دیگران را برانگیختند.

 

گویا در محضر استادان اخلاق نیز شما زانوی شاگردی زده‌اید.

 

خدمت حضرت آیت‌الله مجتهدی هم تردد داشتیم، اما من آنجا طلبگی و شاگردی نکردم. آقای مجتهدی به اعتبار مرحوم جدّ ما خیلی به من محبّت داشتند. در خلوت و بعضی موقع­ها در مدرسه و در جلساتشان حضور پیدا می­کردم. مدتی هم در درس آیت‌الله حاج آقا مجتبی تهرانی (رحمت‌الله علیه) حاضر می‌شدم. این روند علمی ­من بود. قم هم که بودم، بخشی از دروس سطح را خدمت آیت‌الله حاج علی پناه اشتهاردی خواندم؛ منتهاا دیگر من روی امر تبلیغ متمرکز شدم و محراب را قبول نکردم؛ چون اعتقاد دارم محراب، آن نظم امام جماعت است که خیلی تأثیر­گذار است، اما ما چون دائم در سفر و تبلیغ هستیم، دیگر خیلی نمی­توانیم پاجفت آن کار باشیم و اگر بخواهیم نماینده بگذاریم، خوب نیست.

به طور کلی منبر را هم به خاطر آن قسمت انتهایی‌اش ـ که عرض ارادت به ساحت سیدالشهدا (ع) است ـ دوست دارم. من یک «یا حسین» را با دو دنیا عوض نمی‌کنم و این را با عقیده می‌گویم. بحمدالله، این را فهمیدم که «عشق فقط یک کلام، حسین علیه السلام» ولی از قصور و دست خالی و بضاعت مزجات خودم هم خیلی گله دارم.

 

مایلم آن خوابی را که در شما چنین انقلابی پدید آورد و از تیم ملی بوکس ایران به حوزه علمیه راهنمایی کرد، برایمان تعریف کنید.

 

من آن خواب را برای احدی نگفته‌ام و یکی از اسرار است. آنقدر مسئله محیرالعقول بود که اول کسی که خیلی جا خورد، پدر خودم بود. وقتی به او گفتم حوزه، گفت: چه حوزه‌ای؟! چون من تا 24 ساعت قبلش هیچ انگیزه‌ای برای این مبنا نداشتم.

 

این تعجب‌ها به مقاومت هم انجامید؟

 

بعضی از اعضای خانواده فکر می‌کردند که چون روحیه‌ام کاملاً اجتماعی است و خیلی پرشور هستم و فکر می‌کردند در حوزه سکوت و سکون است، کم می‌آورم. غیر از آن، وضع مالی پدرم، متوسط رو به بالاست و خب من شرایطی داشتم که شهریه هم نگرفتم. خیلی‌ها معتقد بودند که اگر قرار باشد من روی موکت در حجره بنشینم و درس بخوانم، یک هفته نشده برمی‌گردم. بعضی‌ها به خانواده من می‌گفتند: دلتان شور نزند، خودش می‌رود، خودش هم برمی‌گردد.

 

آن روحیه ورزشکاری چه شد؟

 

نه تنها برنگشتم، بلکه در حوزه هم برای طلبه‌ها ورزش راه انداختم. همانجا طلبه‌ها را صبح‌ها ورزش می‌دادیم؛ یعنی همان روحیه و نشاط را آوردیم در بین بروبچه‌های طلبه حوزه. البته در حد ورزش و نرمش بود؛ نه مشت‌زنی و بوکس!

البته بدنسازی و تمرین‌های اولیه همان ورزش را انجام می‌دادیم. اگر از من بپرسند چند سالت است، می‌گویم اشتباه کردم که به شما گفتم: 35 سال. باید می‌گفتم: یک هفته! واقعاً آن هفته اولی که در مدرسه علمیه مجد از خانه و زندگی جدا شده و وارد این صحنه شدیم، تمام شیرینی عمر من بود. آن یک هفته اول ماحصل عمر ما بود.

 

گفت: «ایام خوش آن بود که با دوست به سر شد/ باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود.» شهد و شیرینی آن یک هفته واقعاً تکرارناشدنی است. به این معنا که بفهمیم ما صاحب داریم و آن دلدادگی بین خودمان و امام زمان (عج) را درک کنیم. نمی‌خواهم بگویم همه طردم کرده بودند، اما دنبال سرخوردگی من بودند، ولی به لطف خدا وقتی دیگر پابرجا شدیم، با همه صنوف فامیل با همه گرایش‌ها و حتی کسانی که شاید خیلی اعتقادات محکم و مذهبی نداشته باشند، ریزترین درددل‌ها و مشاوره‌ها را داریم. خدا را بر این نعمت شاکرم.

 

 

پوشیدن این لباس برای شما موانع و محذوریت‌هایی به وجود نیاورد؟

 

من هیچ وقت از لباس پیغمبر (ص) جدا نشده‌ام و افتخار می‌کنم که حتی شب عروسی هم با لباس بودم؛ دانشگاه هم که تدریس می‌کردم با لباس بودم و الان هم هر از گاه ورزش که می‌روم با لباس می‌روم.

 

جالب و شنیدنی از  تجارب شخصی طلاب مبلغ و روحانیون!

 

کجا ورزش می‌روید؟

 

الان البته خیلی کمتر فرصت می‌کنم، ولی تا چند سال پیش، بوکس را در باشگاه صحرا و باشگاه شهید شیرودی با همین لباس روحانیت می‌رفتم. لباسم را کنار می‌گذاشتم و ورزش می‌کردم. این افتخار ماست.

آقای مجتهدی می‌فرمودند که طلبه نباید دوزیست باشد! باید بالاخره تکلیف خودمان را بدانیم. این افتخار ما بود و فقط در بعضی سفرهای خارجی که گفته می‌شد اگر آنجا بیایید، شأن لباس را مراعات نمی‌کنند، الزاما لباس را در می‌آوردیم؛ وگرنه تا الان سعی‌مان بر این بوده که این مهر نبوت و آرم نوکری را که به ما داده‌ند و البته لایقش نیستیم، حفظ کنیم.

 

شما به اهمیت سلام بر سیدالشهدا (ع) در پایان منبرتان اشاره کردید و اینکه آن «یا حسین» را به دو دنیا نمی‌دهید. این نکته شما مرا به یاد تربیت و معرفی مداحان و ذاکران در کنار منبر وعاظ می‌اندازد؛ چنانکه برادران طاهری پای منبر مرحوم کافی معرفی می‌شوند و .... اما الآن این رویه کاملاً تغییر کرده و نام و عنوان مداحان برجسته‌تر از منبری‌هاست. به علاوه اینکه ما جماعت بینابینی که بشود به آنها گفت «روضه‌خوان» دیگر نداریم. راجع به این دو مورد نظرتان را تبیین کنید.

 

دستگاه سیدالشهداء (ع) یک درمانگاه و شفاخانه است که هرکس به هر جهتی که به آن مرتبط بشود، قیمت دارد. شما اخیراً شنیدید که رهبر معظم انقلاب در دیدار مادحین جمله‌ای فرمودند که پاسخ شماست. فرمودند: من خودم هم روضه‌خوانم.

 

 

البته من خودم محضر آقا در ایام شهادت امام کاظم (ع)، روضه خصوصی ایشان منبر مشرف شدم و روی منبر گفتم که آقا این جمله شما فقه اکبر است. بعد هم بیت حاج علی آقای انسانی را خواندم که می‌گویدی: «دولت و شوکت و شاهی به شهان ارزانی/ از عناوین جهان مرثیه‌خوان ما را بس» واقعاً روضه‌خوانی افتخار است و ما اصلاً منبر می‌رویم برای آن روضه آخرش. افتخارمان این است؛ منتهاا این مسائلی که در سال‌های اخیر مطرح شده، می‌خواهم بگویم شاید قصدی هم در کار نباشد. احساس می‌کنند اگر این روند را داشته باشند، جمعیت بیش‌تری جذب می‌شود. در حالی که بین روحانی و مداح، یک رفاقت عجیبی است؛ منتهاا اینکه دارد امروز در جامعه نمود پیدا می‌کند، تصور غلط بعضی است که فکر می‌کنند مداح اگر مطرح شود، جمعیّت جوان بیشتر می‌آید؛ در صورتی که اینطور نیست.

 

 

بعضی جلسات مثلاً امامزاده علی اکبر چیذر، آن جمعیتی که آنجا نشسته تشنه منبر است. دوستانی هم که آنجا زحمت می‌کشند، زبدگان منبر را انتخاب می‌کنند؛ کسانی که واقعاً متاعی در دستشان باشد و بتوانند برای جوان‌ها کاری بکنند. آنها چشم انتظار آمدن مداح نیستند و واقعا مخاطب منبرند. می‌خواهم بگویم خود کسانی که کارگزار وگرداننده جلسات هستند باید این را خیلی دقت کنند.

 

 

خیلی نکته ظریفی است و خیلی جاها ما خودمان با دوستان طلبه و عزیزان مبلغ باهم تعهد کردیم که اگر احساس کنیم عمداً می‌خواهند فقط روی مداحی برنامه‌ریزی کنند، آن جلسات را نرویم. البته با آن آقای مداح خیلی رفاقت داریم، ولی باید این را به کسی که گرداننده است، تفهیم کرد. قدیم، همانطوری که شما گفتید، مداح می‌رفت برای اینکه پیش‌منبری بکند. یک مداح با بیان معارف اهل بیت (ع) شوری در مردم ایجاد می‌کرد تا تشنه منبر بشوند.

 

 

اگر یک منبری واقعاً دستمایه و متاعی داشته باشد و نیمه شب هم جایی منبر برود، مشتری‌های خودش را دارد. انس آقایان منبری‌ها و مداحان مخصوصا اگر باهم نشست داشته باشند و مداح بیاید پای منبر بنشیند، بسیار ثمربخش خواهد بود.در حالی که بعضی مواقع برخی کارگزاران آن هم برای جذب جمعیت جوان، کاری می‌کنند که من نامش را جوان‌زدگی می‌دانم. این خوب نیست. باید به جوان‌ها جهت بدهیم. چون تمام آنهایی که در این شفاخانه کار و خدمت می‌کنند، اثرگذارند؛ از آن کسی که کفش جفت می‌کند تا آن کسی که در آبدارخانه ایستاده؛ منتهاا منبری و مداح چون در ویترین هستند، بیشتر معلومند.

 

 

به اعتقاد من، اصلاً اسم مهم نیست. رویه باید بر مدار اخلاص باشد. چون اگر قرار بود کسی با بنر رشد پیدا کند، الآن قصه چیز دیگری بود؛ منتهاا این اخلاص نباید باعث سوء استفاده دشمن شود. همان اسم بزرگ و کوچک، اهمیتی ندارد، اما دارد پیامی می‌دهد. این را باید به یک تعادلی برسانیم و من واقعاً از آن صفا، بزرگواری و طهارتی که از عزیزان اهل ذکر و مادحین سراغ دارم، یک چیز ناشدنی نمی‌بینم. آنها هم برای جلوگیری از سوء استفاده باید به میدان بیایند.

امتیاز خبر:
0 0 0

نظرات


نظری وجود ندارد.

مرتب سازی براساس

آرشیو:

دی ان ان